علوم حدیث - علوم حدیث - الصفحة ١٨٠ - بنمايههاى غيبت امام عصر٤ در روايات
سؤالى که امام هادى بارها، پس از معرفى فرزندشان به عنوان جانشین امامت،[١] از شیعیان مىپرسیدند، این است: «فکیف لکم بالخلف من بعد الخلف؟...لانکم لا ترون شخصه و لا یحل لکم ذکره باسمه».[٢] این عبارات را مىتوان بارزترین معرفى و آمادهسازى براى غیبت فرض کرد. امام، این گونه مطالب و سؤالات را از عوام و خواص شیعه حتى در نامهنگارىها مطرح مىکردند. متن چند نامه در دست است که در تمام آنها امام به کسانى همچون علی بن مهزیار[٣]، علی بن محمد بن زیاد[٤] و حتى در پاسخ به جماعت شیعه، مسائل مربوط به غیبت قریب الوقوع حجت آل محمد٤ را گوشزد مىکردند. روایت زیر را صدوق گزارش کرده است:
على بن عبد الغفار گوید چون ابو جعفر دوم در گذشت، شیعه به ابو الحسن صاحب العسکر٧ نوشتند و از او از امر امامت پرسیدند. فرمود: تا زندهام با من است و چون تقدیر خداى ـ عز و جل ـ به من نازل شود، جانشین من براى شما آید و چگونه خواهید بود با خلف بعد از این خلف.[٥]
در دوران امام هادى بخش قابل توجهى از جامعه شیعه به خوبى با مسألۀ غیبت آشنا شده بودند. و چه بسا سختگیرىهاى حکومتى بر امام حسن عسکرى٧، ناشى از همان هراس حاکمان از تولد قائم آل محمد بوده است. در دوران امام حسن عسکرى، اگر پرسشى را کسانى نظیر احمد بن اسحاق و یا محمد بن عثمان درباره جانشینى امام حسن مطرح مىسازند، بدین جهت است که فرزندى را که پیشتر نوید ولادتش داده شده بود نمىدیدند. از این رو، امام، فرزند برومندشان را به این دو بزرگوار نشان مىدهند، ولى آنان باید بدانند که: «هذا أمر من أمر الله، و سر من سر الله ، و غیب من غیب الله»[٦] است و بدین ترتیب، احمد ـ که به دنبال علامتى بر امامت و غیبت فرزند امام عسکرى است ـ قلبش مطمئن مىگردد.[٧]
در دوران امام عسکرى شیعیان فهیم خود به این نتیجه رسیده بودند که امام نباید در مرآى و منظر عموم باشد؛ چه اینکه ائمۀ متأخر همگى در سنین جوانى به شهادت رسیدهاند و از سوى دیگر، شیعه آموخته که مىتواند بدون حضور ظاهرى امام آموزههاى دینىاش را از وکیلان و عالمان دینى بیاموزد. پس اگر مدتى امام در نقطهاى دیگر حضور داشته باشد، به گونهاى که دست اجانب بدو نرسد، مایۀ خرسندى شیعه خواهد شد.
[١]. همان، ص٣٧٢، ح ٦.
[٢]. همان، ص٣٧٦، ح ٧ وص ٦٤٨، ح ٢ وص ٣٧٠، ح ٢.
[٣]. الغیبة (نعمانى) ، ص١٨٠، ح ٢٧.
[٤]. کمال الدین، ص٣٧٦، ح ٧ وص ٣٧١، ح ٥.
[٥]. همان، ص٣٧٢، ح ٦.
[٦]. همان، ص٣٧١، ح ٥.
[٧]. الغیبة (نعمانى) ، ص١٨٠، ح ٢٧.