علوم حدیث - علوم حدیث - الصفحة ١٣٦ - دفاع از هشام بن حکم
از موقعیت و جایگاه رفیع او نزد خدای بزرگ سرچشمه گرفته است. عمر گفت: هشام به سوی امام صادق٧ آمد و مذهبش را ترک کرد و به دین حق گرایید و بر تمام اصحاب امام صادق٧ برتری یافت.[١]
آنچه در تاریخ زندگی او گفته شده، این است که با قلب و زبانش از اهل بیت نبوت: دفاع میکرد. تاریخ نمیتواند حقیقت پاک بودن او را از برچسبها را کتمان کند ؛ زیرا که امام باقر و صادق و کاظم: به او به خاطر پاکی و صلابت عقیده و مذهب بها دادهاند. این چیزی است که ما میخواهیم در کلمات رجال از آن سخن بگوییم.
هشام بن حکم از دیدگاه رجالیان
اینک هشام را در پرتو کلام خبرگان دانش رجال قرار میدهیم و چکیدۀ آنچه را که آنها در بارۀ وی گفتهاند، بیان میداریم.
نجاشی در رجالش میگوید:
او در روایات ثقه بود. و حسن تحقیق داشت.[٢]
شیخ طوسی در الفهرست میگوید:
هشام از اصحاب خاص سید و مولای ما امام موسی بن جعفر٨ بود. او مباحثههای بسیاری با مخالفان در اصول اعتقادی و غیر آن داشت. او اصلی دارد... کتابهای بسیاری از مصنفات اوست؛ از آن جمله: کتاب الامامة، کتاب الدلالات علی حدوث الاشیاء، کتاب الرد علی الزنادقة، کتاب الرد علی اصحاب الاثنین و کتاب التوحید.[٣]
او هشام را در رجالش از اصحاب امام صادق٧ دانسته است.[٤]
ابن ندیم گفته است:
هشام از بزرگان اصحاب امام صادق٧ و از بزرگان متکلمان شیعۀ امامیه بود. و از کسانی است که امام صادق٧ برای ایشان دعا کرد و فرمود: «به تو چیزی را میگویم که رسول خدا٦ فرمود، همیشه تو مؤید به روح القدسی مادامی که با زبانت ما را یاری میرسانی». او کسی است که علم کلام را در امت گسترش داد و مذهب را پیراست و راه محاجه را در آن سهل ساخت.[٥]
علامه حلی گفته است:
او از امام صادق و امام کاظم٨ روایت کرده و در روایات ثقه است. او حسن تحقیق داشت و مدحهایی بس بزرگ در خصوص او از امام صادق و امام کاظم٨ روایت شده است. او کسی است که علم کلام را در امامیه گستراند و مذهب را پیراست و در علم کلام ماهر و حاضر جواب بود.
[١]. اصول مذهب الشیعة، ج٢، ص٦٤٠.
[٢]. همان، ج٢، ص٦٤٠.
[٣]. امیر المؤمنین٧ فرمود: آغاز دین، شناختن پروردگار جهانیان است و کمال معرفتش، تصدیق ذات او، و کمال تصدیق ذاتش، توحید و شهادت بر یگانگی اوست، و کمال توحید و شهادت بر یگانگیاش اخلاص است، و کمال اخلاصش آن است که وی را از صفات ممکنات پیراسته دارند؛ چه این که هر صفتی گواهی میدهد که غیر از موصوف است، و هر موصوفی شهادت میدهد که غیر از صفت است. آن کس که خدای را به صفت وصف کند، وی را به چیزی مقرون دانسته، و آن کس که وی را مقرون به چیزی قرار دهد، تعدّد در ذات او قایل شده، و هر کس تعدّد در ذات او قایل شود، اجزایی برای او تصور کرده، و هر کس اجزایی برای او قایل شود، وی را نشناخته است. و هر کس او را نشناسد، به سوی او اشاره میکند، و هر کس به سویش اشاره کند، برایش حدّی تعیین کرده، و آن که او را محدود بداند، وی را به شمارش آورده، و آن کس که بگوید: خدا در کجاست؟ وی را در ضمن چیزی تصور کرده، و هر کس بپرسد: بر روی چه قرار دارد؟ جایی را از او خالی دانسته است. همواره بوده است و از چیزی به وجود نیامده، و وجودی است که سابقۀ عدم برای او نیست. با همه چیز هست، اما نه این که قرین آن باشد. و مغایر با همه چیز است، اما نه این که از آن بیگانه و جدا باشد. انجام دهنده است، اما نه به آن معنا که حرکات او ابزاری داشته باشد. بیناست، حتی در آن زمانی که موجود قابل رؤیتی وجود نداشت... . ( نهج البلاغه، محمد عبده، ج١، ص١٥ ـ ١٦)
این کلمات بزرگ و دقیق - که از دهان سید موحدان و امام متقیان بیرون آمده است - تمام صفاتی که برای ذات خدا تصور شود، نفی میکند. پس کسی که خدا را به جسمی توصیف کند، وی را به چیزی مقرون دانسته است و آن کس که وی را مقرون به چیزی قرار دهد، تعدد در ذات او قایل شده است. پس تعدد، شمارش، اندازه و جزء از لوازم وصف است و تمامی اینها لوازمی باطل است. پس خدای مقتدر برتر از آن است که توصیفگران توصیف میکنند.
[٤]. سعید فودة در سخنرانی خود، تحت عنوان: «سلفیه معاصر و اثر آن در پراکندگی مسلمانان».
[٥]. ضحی الاسلام، ج٣، ص٢٦٨.