دانشنامه بزرگ اسلامی - مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی - الصفحة ٤٢٥
| آل سعود جلد: ٢ شماره مقاله:٤٢٥ |
آلِ سُعود، سلسلهای منسوب به سعودبن محمدبن مِقْرِن که از ١١٤٨ق/١٧٣٥م ب بخشی از
به جزیرۀ عربستان فرمان رانده است و اکنون نیز بر کشور عربستان سعودی که نام خود را
از آن سلسله بر گرفته، فرمان میراند. فرنگیان این نام را سَعود مینویسند و می
خوانند.
زمینۀ تاریخی: ضعف روزافزون سیاسی امپراتوری عثمانی که از سالها پیش مایۀ پدید آمدن
جنبشهای جدایی خواهانه و پایهگذاری دولتهای خودمختار و نیمه مستقل در پارهای از
قلمرو این امپراتوری شده بود، در اوایل سدۀ ١٢ق/١٨م در شبهجزیرۀ عربستان نیز رخ
نشان داد. پس از چیرگی عثمانیها بر شبه جزیرۀ عربستان، شاید مهمترین واقعه در
منطقه ورود بازرگانان اروپایی بهویژه انگلیسی به سواحل خلیج فارس و اقیانوس هند
بود (پترسون، ٤٦٦-٤٦٧) که به نوبۀ خود به تسلط انگلستان بر کرانههای خلیج فارس،
برای پیشگیری از نفوذ فرانسه و روسیۀ تزاری بر هند، انجامید و بعدها نقش عمدهای در
سرنوشت شبه جزیرۀ عربستان بازی کرد («خاورمیانه و شمال آفریقا »، II/٦٠٥). به رغم
آنکه شریفان هاشمی به نیابت از خلیفۀ عثمانی بر حجاز، سرزمین مقدس مسلمانان، فرمان
میراندند، در گوشه و کنار شبه جزیره کسانی سر از فرمان خلیفۀ عثمانی و شریف قریشی
بر تافتند و درفش استقلال برافراشتند: خاندان مَکْرَمی اسماعیلی مذهب در درۀ
نَجْران نزدیک مرزهای شمالی یمن، امام زیدی یمن در ارتفاعات این منطقه، خوارج در
عُمان و قبیله بنیخالد در واحههای غرب قَطر بر کرانۀ خلیجفارس، هریک داعیۀ
استقلال داشتند (هاپ وود، ٥٤, ٥٥). در این میان سعودبن محمدبن مِقْرِن بن مَرْخان
بن ابراهیم (د ١١٣٧ق/١٧٢٤م) از قبیلۀ مسالخ و از اعراب عَنَزه، به تدریج در
دِرْعِیّه و برخی از واحههای کوچک اطراف، امارتی تشکیل داد (حمزه، ٣٣٥) و چون
درگذشت، پسرش محمد با محمدبن عبدالوهاب، مؤسس وهابیت، همپیمان گشت و جانشینان او
نیز از همین راه به تدریج نیرو یافتند و بر بخش مهمی از شبه جزیرۀ عربستان چیره
شدند.
گسترش نفوذ نظامی و سیاسی این سلسله را از آغاز تاکنون به سه دوره میتوان تقسیم
کرد: الف ـ تأسیس دولت کوچکی در درعیه تا چیرگی مصریان؛ ب ـ بازگشت به قدرت تا
استیلای ابن رشید برنجد؛ ج ـ چیرگی ابن سعود بر ریاض، یا آغاز دوران نوین
فرمانروایی آل سعود.
دربارۀ فرمانروایان دو دورۀ نخست و سالهای حکومت آنان اختلافها و تناقضهایی در
منابع تاریخی دیده میشود. این معنی، گذشته از عدم رواج وقایعنگاری در میان عربهای
آن روز در آن منطقه، ناشی از ناآرامیها و جنگهای دراز مدت آل سعود با رقیبان داخلی
و نیروهای مصری و عثمانی است. وانگهی، سفرنامهها و تاریخهای تملقآمیز معاصر، و
نیز نوشتههای یکسره مخالف با این سلسله، اعم از عربی یا اروپایی، پژوهش در باب
پیشینۀ این خاندان را با دشواری روبهرو میسازد.
الف ـ تأسیس دولت آل سعود در درعیه تا چیرگی مصریان: این دوره آغاز پایهگذاری و
پاگیری خاندان سعودی است که طی آن اینان به فرمانروایی رسیدند:
١. محمدبن سعود (حک ١١٤٨؟-١١٧٩ق/١٧٣٥؟-١٧٦٦م). پس از مرگ سعود، پسرانش محمد،
ثُنَیان، فَرْحان و مَشاری، به اشتراک، قلمرو کوچک پدر را اداره میکردند تا آنکه
ثنیان درگذشت و دیگر پسران به فرمان محمد گردن نهادند (همانجا). وی مؤسس واقعی دولت
آل سعود در نجد بهشمار میرود از وقایع بسیار مهمی که در این روزگار رخ نمود و
سرنوشت و آیندۀ خاندان ال سعود و بخش بزرگی از شبه جزیرۀ عربستان را تعیین کرد،
گسترش فعالیت محمدبن عبدالوهاب (١١١٥-١٢٠٦ق/١٧٠٣-١٧٩٢م) بنیادگذار مذاهب وهابیه (ﻫ
م) بود. وی که به سبب تبلیغ مذهب خویش از عُیَیّنَه رانده شده بود، در تابستان
١١٥٧ق/١٧٤٤م عزم درعیه کرد (ابوحاکمه، ١٢٨). محمدبن سعود به اصرار همسر و برادرانش
مقدم او را گرامی داشت و دعوتش را اجابت کرد (هاپ وود، ٥٦). ابن سعود و ابن
عبدالوهاب که هر دو خواستار گسترش نفوذ خود بودند، با یکدیگر عقد اتحاد بستند
(لوتسکی، ١٢١) و دیری نپایید که به یاری یکدیگر بر بخش بزرگی از نجد چیره گشتند.
ابن سعود در آغاز بر شهرها و واحههای اطراق قلمرو خویش هجوم برد و با تمسک به نشر
مذهب وهابیت، بیابان نشینان را نیز آماج حملات خود ساخت. ابن عبدالوهاب برای تسلط
بر ریاض که از اهمیت ویژهای برخوردار بود، دَهّام بن دَوُاس، امیر آنجا را به
اطاعت خواند، ولی دهام نپذیرفت و حتی به یاری برخی از بیابان نشینان آل ظفّیر بر
اهالی مَنْفوحه که به وهابیت گرایش داشتند هجوم برد (حسین بن غنام، ٩٧، ٩٨). از این
پی پیکارهای پی در پی و طولانی میان ابن سعود و دهام درگرفت. جنگهای معروف به
«شیاب» و «العبید»، سرنوشت هیچ یک را تعیین نکرد، ولی سرانجام در ١١٦٧ق/١٧٥٣م، دهام
که از پیکار خسته شده بود از ابن سعود صلح خواست و محمدبن عبدالوهاب نمایندهای
برای تبلیغ مذهب وهابیت به آنجا روانه ساخت (همو، ١٠٧). با اینهمه، دهام سال بعد
پیمان را نقض کرد و به صف مخالفان ابن سعود که به تدریج نیروهای خود را برای مقابله
با نشر مذهب جدید و سیطرۀ ابن سعود بسیج میکردند، پیوست. جبهۀ مخالف وهابیان که
بیشتر از رهگذر همبستگی امیران و پیشوایان نیرومند قبایل مانند بنیخالد از احساء
و آل مکرمی از نجران تشکیل شده بود، باعث شد که پارهای از شهرها و واحههایی که در
آغاز به اطاعت وهابیان گردن نهاده بودند، سر به شورش بردارند. در حُرَیْمِلا،
تحریکات سلیمان بن عبدالوهاب برادر محمدبن عبدالوهاب که نخست به عنوان قاضی از سوی
برادر به آنجا رفته بود، در شورش مردم بر ضد مذهب نوین و سلطۀ ابن سعود نقشی به سزا
داشت. نیز حسن بن هبه اللـه امیر نجران در رأس پارهای از قبیلههای یمنی برای
خونخواهی یمنیهایی که در هجوم عبدالعزیز بن محمد، فرمانده سپاه وهابیان، کشته و
اسیر شده بودند، به نجد تاخت و وهابیان را در حایل به سختی شکست داد. دهام بن دواس
نیز که سر از فرمان وهابیان پیچیده بود، عُرَیْعِر، امیر احساء را به پیکار با
نجدیان و اتحاد با امیر نجران دعوت کرد. اما امیر نجران پس از مبادلۀ اسیران بازگشت
و عبدالعزیز سپاه عریعر و دهام بن دواس را درهم شکست. سپس بر قبیلهها و واحههای
شورشی حمله برد و آنها را دوباره فرمانبردار ساخت. نیروهای وهابیان از این پس رو به
فزونی نهادند و حملات خود را برای تسخیر سراسر نجد و سایر سرزمینهای شبه جزیرۀ عربی
آغاز کردند. این حملات حتی اشراف مکه را که سالها از سوی عثمانیان بر حجاز فرمان
میراندند، سخت هراسان ساخت. آنچه در این باب در ١١٦١ق/١٧٤٨م به باب عالی نوشتند،
نخستین خبر رسمی است که دربارۀ وهابیت و ابن سعود به دربار عثمانی رسید
(دائرهالمعارف الاسلامیه، ٢/١٩١). محمدبن سعود در ١١٧٩ق/١٧٦٥م پس از حدود ٣٠ سال
حکومت و تسخیر بخش بزرگی از نجد درگذشت و در درعیه به خاک سپرده شد.
٢. عبدالعزیز بن محمدبن سعود (١١٧٩-١٢١٨ق/١٧٦٦-١٨٠٣م). با پیوستن محمدبن عبدالوهاب
به محمدبن سعود، عبدالعزیز نیز همراه پدر در عقد اتحاد و بیعت میان آن دو شرکت جست
(لوتسکی، ١٢١) و فرماندهی بخشی از سپاه پدر را به عهده گرفت (حمزه، ٣٣٦) و از سوی
او با موافقت محمدبن عبدالوهاب به جانشینی برگزیده شد (حسین بن خزعل، ٢٧٢) و با
دختر محمدبن عبدالوهاب ازدواج کرد (لاریمر، بخش ٣، نمودار ١٣). وی که در
١١٧٩ق/١٧٦٦م رشته کارها را در دست گرفت، نخستین کسی از آل سعود است که لقب امام
یافت (حسین بن خزعل، ٢٧٢). عبدالعزیز ٣٠ سال از دوران حکومتش را به پیکار پیوسته با
قبایل بنیخالد، آل مکرمی، مُنْتَفِق و امیران مخالف در شهرهای اطراف گذراند
(ابوحاکمه، ١٢٩). نخست بُرَیْدَه و تَنومه را گرفت (حمزه، ٣٣٦)، سپس برای تسخیر
ریاض حملههایی تدارک دید و چون ناکام ماند به نبردی فرسایشی دست زد و الغَذْوانه
نزدیک ریاض را پایگاه حملات خود به آنجا ساخت. در همان وقت به قَصیم حمله برد و
شهرک هِلالیه را تسخیر کرد و در راه بازگشت، گروهی از قبیلۀ بنیخالد را سخت درهم
شکست. در ١١٨٣ق/١٧٦٩م گروهی از وهابیان، شریف منصور از وابستگان شریف مکه را اسیر
کردند، ولی عبدالعزیز او را رها ساخت. این معنی باعث شد که شریف مکه، وهابیان را
اجازۀ حج دهد. عبدالعزیز سال بعد بر آل ظفیر هجوم برد و در ١١٨٦ق/١٧٧٢م آل جیش را
آماج حملات خود ساخت. وی سرانجام در نتیجۀ حملات پیدرپی خود به ریاض، در
١١٨٧ق/١٧٧٣م آن شهر را تسخیر کرد (هاپ وود، ٥٧).
در سال ١١٨٨ق/١٧٧٤م، عُرَیْعِربن دُجَیْن، امیر احساء، با قبایل بنیخالد و عنزه،
بریده را در قصیم از تصرف آل سعود خارج کردند. سال بعد نیز عبدالعزیز، امیر نجران،
به دعوت زیدبن زامل، امیر دِلَم، با بسیاری از بیابان نشینان به حایر، قلمرو
وهابیان تاخت. از آن سوی عبدالعزیزبن محمد برای انحراف مهاجمان بریمنیهای العَرْقَه
هجوم برد و امیر نجران به ناچار با اهالی حایر صلح کرد و به ضُرْمی رفت و چون در
تسخیر آن دیار نیز ناکام ماند، بازگشت.
عبدالعزیزبن محمد سپس پسر خود سعود را به تسخیر بریده فرستاد و او با استقرار
پادگانی در نزدیک بریده، آنجا را آماج حملات پیدرپی ساخت و سرانجام شهر را تسخیر
کرد، ولی سعدونبن عریعر آنجا را در محاصره گرفت و عبدالعزیز با استفاده از
اختلافات داخلی خانوادۀ عریعر به احساء تاخت. برخی از افراد خاندان به او پیوستند و
گروهی جانب ثوینی بن سعدون را گرفتند. درنتیجه احساء دوپاره شد و بخش جنوبی آن به
تصرف عبدالعزیز درآمد.
در این سالها، مخالفتهای کم و بیش سختی که در برابر نفوذ وهابیت در شبه جزیرۀ
عربستان ابراز میشد، به دلیل فقدان همبستگی امیران مخالف و سازماندهی برتر جناح
نظامی وهابیت به سر کردگی عبدالعزیزبن محمد نه تنها کاری از پیش نرفت، بلکه بر اثر
ناکامی آنها اهل قصیم، مُنَیْخ، الزِلْفی، یمانه و نیز زیدبن زامل امیر دلم به
وهابیت گردن نهادند و عبدالعزیز پهنهای از جَبَل شَمَّر تا کرانههای خلیج فارس را
به زیر راین خود کشید (حمزه، ٣٣٧) و دولت مقتدری تشکیل داد (لوتسکی، ١٢١). آنگاه به
نبرد با شریف غالب، فرمانروای حجاز که با او به ستیز برخاسته و وهابیان را کافر
نامیده بود، پرداخت.
شریف غالب از سراسر منطقۀ نفوذ خود بر ضد وهابیان یاری خواست. خلق کثیری به گرد او
فراهم آمدند و به سرکردگی شریف عبدالعزیزبن سعودی نیز از قبایل و شهرهای دستنشاندۀ
خود جنگجویانی گرد آورد. نخست حسن بن مشاری را مأمور حمله بر بیاباننشینان زرفدار
شریف کرد. وی نیز بخشی از نیروی خود را به پیکار با مردم وادی الَّواسِر روانه ساخت
و خود بر اعراب مُطَیْر، اَتباع حسن الدُوَیْش، هجوم برد و آنها را به سختی درهم
شکست. شریف عبدالعزیز که سخت بیمناک شده بود، از شریف غالب مدد خواست و او با سپاهی
به برادر پیوست، اما در نخستین حملۀ خود به قریۀ الشَعْری ناکام ماند و بلافاصله به
مکه بازگشت. وهابیان در ادامۀ سرکوب طرفداران امیر حجاز، بر قبایل مطیر و شَمَّر
تاختند و در آغاز آنها را عقب راندند، ولی سرانجام شکست خوردند. در این میان محمدبن
عبدالوهاب پس از ٩٢ سال زندگی در آخر شوال ١٢٠٦ق/٢٠ ژوئن ١٧٩٢م درگذشت.
عبدالعزیز در خلال این مدت از کوششهای خود برای تسخیر احساء دست بر نداشت و سرانجام
در ١٢٠٧ق/١٧٩٢م اهل آن دیار خواستار صلح شدند و به فرمان وهابیان گردن نهادند و
زیدبن عریعر امیر آنجا به کویت گریخت، اما چیزی نگذشت که احساء سر به طغیان برداشت
و ابن عریعر بازگشت. در نبردهایی که رخ نمود ابن عریعر تاب نیاورد و باز گریخت و
احساء دوباره به تصرف عبدالعزیز درآمد. در ١٢٠٩ق/١٧٩٤م وی به جنگ اعراب حجاز رفت و
به نهب و غارت پرداخت. سال بعد بر اعراب عُتَیبَه هجوم برد و غنیمت بسیار به چنگ
آورد. در ١٢١١ق/١٧٩٦م سرانجام سراسر احساء به اطاعت وهابیان گردن نهاد. مخالفان به
تکاپو برخاستند و سلیمان پاشا والی بغداد را که با تمایل باب عالی از مدتها پیش
مترصد تشکیل جبههای بر ضد وهابیان بود، واداشتند تا ثوینی بن عبداللـه ــ امیر بنی
منتفق ــ را به عنوان فرمانده نیروهای مخالف عبدالعزیز برگزیند. ثوینی به پشتیبانی
سلیمان پاشا و اتحاد با قبایلی چون آل ظفیر سپاه گرد آورد و به بصره و از آنجا به
احساء رفت. از سوی دیگر شریف غالب سپاهی به سرکردگی عثمان المضایقی به جنگ آل سعود
روانه کرد. این سپاه بر آلروق از قحطان، که از متحدان عبدالعزیز بهشمار می رفت،
هجوم برد، ولی ناکام ماند. ثوینی نیز در الشُباک اردو زد و آنجا را مرکز حملات خود
به قلمرو وهابیان ساخت (١٢١٢ق/١٧٩٧م)، اما چیزی نگذشت که به دست شخصی از بنیخالد
که طرفدار وهابیان بود کشته شد و سپاهی که او گرد آورده بود پراکنده گشت و حسن بن
مشاری، فرمانده ارتش سعودیها، بسیاری از آنها را بکشت. در همان اوقات گروهی از
اعراب حجاز که بیشترین آنها از قبیله العتبان بودند، به وهابیت گرویدند. این معنی
بر شریف غالب سخت گران افتاد و او با سپاهی از مکه برای سرکوب قحطانیان که به
اطاعت وهابیان درآمده بودند، بیرون رفت، اما در نبردی که میان آنان درگرفت شریف تاب
نیاورد و جنگ را رها ساخت. وی که اینک خود را تنها مییافت و میدید که بیشتر
قبایل حجاز به عبدالعزیز پیوسته یا سرکوب او شدهاند و بهویژه برادر خود وی (شریف)
نیز به وهابیان گرایش یافته است، به حاکمیت عبدالعزیز گردن نهاد (لوتسکی، ١٢٤). در
این هنگام وهابیان نفوذ خود را بر بخشی از کرانههای خلیج فارس گسترش دادند و طی
چند سال توانستند بحرین و قبایل عمان و بهویژه قبیلۀ جاسمی در رأسالخیمه را به
فرمانبرداری وا دارند.
در ١٨ ذیحجه ١٢١٦ق/٢٢ آوریل ١٨٠٢م سعود پسر عبدالعزیز برای کینه کشیدن از شیعیان که
باورهای وهابی را با گوهر اسلام ناسازگار میدانستند و بیش از همه با آن
میستیزیدند، بر کربلا هجوم برد و پس از ویران ساختن اماکن مقدس آن دیار، بیشتر
ساکنان آنجا را کشتار کرد (دائرهالمعارف الاسلامیه).
در این هنگام قلمرو آل سعود از سواحل فرات و وادی سِرحان تا رأسالخیمه و عمان، و
از خلیج فارس تا کرانههای حجاز و عَسیر امتداد داشت (لوتسکی، ١٢٣). عبدالعزیز در
١٢١٨ق/١٨٠٣م، چندی پس از چیرگی وهابیان بر طایف، به دست مردی شیعی مذهب در جامع
درعیه به هلاکت رسید.
٣. سعودبن عبدالعزیز (حک ١٢١٨-١٢٢٩ق/١٨٠٣-١٨١٤م). او معروف به سعود کبیر بود. در
کنار پدر با رقیبان وی و شریف غالب جنگ کرد. پس از برقراری صلح به حج رفت و سال بعد
به تلافی حملات قبیلۀ شیعۀ خزعل بر کاروان وهابیان (نیز کینۀ دیرینه با شیعیان) به
کربلا تاخت و از قتل و غارت و ویرانی چیزی فرو نگذاشت. وی که در ١٢٠٢ق/١٧٨٧م به
پیشنهاد محمدبن عبدالوهاب به ولیعهدی برگزیده شده بود، پس از قتل عبدالعزیز رشتۀ
کارها را در دست گرفت و با تشکیل ارتشی بزرگ (حمزه، ٣٢٩) به سرکوب برخی از قبایل
نافرمان حجاز پرداخت و بر تَیْماء و خیبر استیلا یافت و به کرانههای عُمان تاخت.
سلطان بن حمیدبن سعید، امیر مسقط، برای مقابله با او با دولت عثمانی بر ضد آل سعود
همداستان شد، ولی به قتل رسید (همو، ٣٤٠). با این حال، کوششهای سعود برای چیرگی بر
عمان و سراسر سواحل جنوبی خلیجفارس با دخالت کمپانی هند شرقی نافرجام ماند
(لوتسکی، ١٢٢، ١٢٣). شریف غالب که به دوستی با آل سعود تظاهر میکرد، در نهان به
مخالفت ادامه میداد و چون اهل تُرَبَه و خُرْمَه دعوت وهابیان را پذیرفتند، شریف
آشکارا به مخالفت پرداخت. نیز اقدامات وهابیان، به رهبری سعودیها، مبنی بر نابود
کردن آداب و رسومی که به گمان انان از مظاهر بتپرستی بهشمار میآمد و اعدام
روحانیونی که بر اعتقادات قدیم پای میفشردند، موجب شورشهایی بر ضد وهابیت در حجاز
شد (همو، ١٢٤). سعود که در پی فرصت برای براندازی نفوذ شریفان بود، طی سالهای
١٢٢٠-١٢٢١ق/١٨٠٥ق/١٨٠٦م بر مکه و مدینه تاخت و بر آن دو شهر چیره شد. شریف غالب
فرمانبری نمود و در منصب خود ابقا شد (حمزه، ٣٤١) و نفوذ وهابیان در حجاز گسترش
یافت و سعود نام سلطان عثمانی را از خطبه انداخت.
سعود که اینک بر حجاز هم چیرگی یافته و قلمرو او از دریای سرخ تا خلیجفارس گسترده
شده بود و امر حج را زیر نظر خود در آورده بود، آهنگ تسخیر شام و عراق کرد، ولی در
مرزهای این دو منطقه با نیروهای عثمانی روبهرو شد و ناکام ماند. باب عالی که از
نبردهای سازمان نیافتۀ خود و تحریک امیران عرب به رویارویی با نفوذ آل سعود و
وهابیت طرفی بر نبسته بود و خطر شدیدی از سوی آنان احساس میکرد، از محمدعلی پاشا
امیر مصر خواست به جنگ با ایشان برخیزد. در اواخر اکتبر یا اوایل نوامبر ١٨١١م
(شوال ١٢٢٦ق) نیروهای مصر به فرماندهی طوسون پاشا، پسر محمدعلی، نخستین حملۀ خود را
آغاز کرد. عبداللـه و فیصل، پسران سعود، در ابتدا مصریان را که گرفتار بیآبی و
گرما و بیماری شده بودند، واپس راندند و چندی بعد آنها را در درهای نزدیک الصفراء
غافلگیر کردند و سخت درهم شکستند (لوتسکی، ١٣٠). در پاییز ١٢٢٧ق/١٨١٢م مصریان با
رسیدن نیروی امدادی دست به حملۀ بزرگتری زدند و مکه، مدینه و طایف را تسخیر کردند.
با اینهمه پیشروی آنان در تُرْبَهُ الصَّیف متوقف شد (١٢٢٨ق/١٨١٣م). سپس محمدعلی
پاشا خود وارد عربستان شد تا فرماندهی را در دست گیرد. کوشش سعود برای آغاز گفت و
گوهای صلح به نتیجه نرسید، و در ٨ جمادیالاول ١٢٢٩ق/٢٨ آوریل ١٨١٤م پس از ٦٨ سال
زندگی در درعیه درگذشت.
٤. عبداللـه بن سعود (حک ١٢٢٩-١٢٣٣ق/١٨١٤-١٨١٨م)، وی پس از پدر رشتۀ کارها را به
دست گرفت، اما در برابر حملات متوالی مصریان سخت به تنگنا افتاد. در همان سال نخست،
برادرش فیصل از ارتش مصر به سختی شکست خورد (همو، ١٣١) و محمدعلی تربه را اشغال کرد
و به عسیر تاخت، ولی چندی بعد عربستان را ترک گفت (١٢٣٠ق/١٨١٥م) و پسرش طوسون پاشا
به حملات خود ادامه داد. او در همان سال به نجد رفت و رأسالمنیعه را گرفت.
عبداللـه بن سعود به مقابله رفت، ولی چون کاری از پی نبرد صلحی میان آنان منعقد شد
مبنی بر آنکه عبداللـه زعامت عالیۀ سلطان عثمانی را به رسمیت شناسد و از فرمانروای
مصرپ یروی کند، اما نه تنها محمدعلی، بلکه وهابیان نیز این صلح را نپذیرفتند.
محمدعلی این بار پسر دیگر خود ابراهیم پاشا را روانۀ جنگ با آلسعود کرد. ابراهیم
در ١٢٣١ق/١٨١٦م تهاجم خود را آغاز نهاد و شهرهای جنوب قصیم و نجد را یکی پس از
دیگری تصرف کرد و با چند حملۀ سخت به دروازههای درعیه رسید و محاصرۀ آنجا را از
جمادیالثانی ١٢٣٣ق/آوریل ١٨١٨م تا ٥ ماه بعد ادامه داد و سرانجام آنجا را اشغال
کرد. عبداللـه پس از چند روز پایداری در قصر خود تسلیم و با خانوادهاش به قاهره
تبعید شد و محمدعلی وی را به استانبول فرستاد، و او در صفر ١٢٣٤ق/دسامبر ١٨١٨م به
دار آویخته شد (دائرهالمعارف الاسلامیه).
ابراهیم پاشا در نیمۀ ١٢٣٤ق/١٨١٩م به مصر بازگشت و حکومت حجاز را به یک پاشای مصری
سپرد که شریف مکه را نیز او بر میگماشت.
٥. مشاری بن سعود (حک ١٢٣٤-١٢٣٥ق/١٨١٩-١٨٢٠م). پس از خروج ابراهیم پاشا از نجد،
مشاری برادر عبداللـه رهبری وهابیان را به عهده گرفت و توانست پایگاه خود را در
درعیه تثبیت کند. گفتهاند که وی از سوی ابراهیم پاشا حکومت نجد را در دست گرفت
(لوتسکی، ١٣٥). او چندی بعد به مقابلۀ ابن مُعَمَّر، امیر عُیینه و متحد مصریان
رفت، ولی گرفتار شد و در اردوگاه مصریان درگذشت و به قولی کشته شد (حمزه، ٣٤٣). نیز
گفتهاند که محمدعلی پاشا از مصر، حسین بک را برای سرکوب مشاری گسیل داشت و او
مشاری را گرفتار ساخت و به مصر فرستاد، ولی مشاری در راه مرد.
در اینجا نخستین دورۀ فرمانروایی آل سعود به پایان رسید. با اینهمه، وهایان هنوز در
عربستان فعالیت داشتند و برای درهم کوبیدن ارتش مصر و والی مصری سخت میکوشیدند.
ب ـ بازگشت به قدرت تا استیلای ابن رشید بر نجد: در این دوره از فرمانروایی آل سعود
اینان به قدرت رسیدند:
٦. تُرکی بن عبداللـه (حک ١٢٣٦-١٢٤٩ق/١٨٢١-١٨٣٤م). او در اثنای هجوم مصریان به
سُدَیْر گریخت. پس از مرگ مشاری یا ابن معمر درگیر شد و پس از قتل او کوشید در ریاض
پایگاهی به دست آورد، ولی کاری از پیش نبرد. در شورش وهابیان در ١٢٣٦ق/١٨٢١م در
درعیه، رهبری وهابیان را به دست گرفت. وی حاکم دست نشانده مصریان را ساقط کرد و
دولت وهابی را در درعیه دوباره بنیاد نهاد. در اواخر ١٢٣٧ق/١٨٢٢م حسین ابوظاهر از
سوی عثمانیها وارد نجد شد. ترکی به همراهی پسرش فیصل به مقابله رفت و پس از مدتی
جنگ و گریز آنها را از نجد بیرون راند (همو، ٣٤٤). در همان سال بر پادگان ضعیف مصر
در ریاض چیره شد و این شهر را پایتخت خود ساخت (لوتسکی، ١٣٥). با حکومت او قدرت از
خاندان عبدالعزیز بن محمد به خاندان عبداللـه بن محمد منتقل شد. وی در ١٢٤٣ق/١٨٢٧م
مصریان را از شمّر بیرون راند (همانجا) و با صالح ابن علی، امیر حایل و نیز امیر
شمّر صلح کرد (حمزه، ٣٤٤). در ١٢٤٥ق/١٨٣٠م احساء را اشغال کرد و سپس رو به سوی خاور
و جنوب خاوری یعنی بحرین و قطر و عمان آورد و در ١٢٤٧ق/١٨٣١م شیخ بحرین را واداشت
که به وهابیان زکات بپردازد (کیلی، ٩٧). ترکی سرانجام در ١٢٤٩ق/١٨٣٤م توسط مشاری بن
عبدالرحمن که از سوی محمدعلی پاشا تجهیز و پشتیبانی میشد، به قتل رسید. برخی آغاز
حکومت او را ١٢٤٠ق/١٨٢٤م دانستهاند (لاریمر، بخش ٣، نمودار ١٣).
٧. مشاری بن عبدالرحمن بن مشاری (حک ٤٠ روز)، چون کار ترکی بن عبداللـه بالا گرفت،
محمدعلی پاشا برای مقابله با او مشاری را که قبلاً از سوی ابراهیم پاشا به مصر
تبعید شده بود، زیر حمایت خود گرفت (زرکلی، ٨/١٢٦). مشاری در ١٢٤٢ق/١٨٢٦م وارد نجد
شد و ترکی بن عبداللـه او را به گرمی پذیرفت و به امارت منفوخه منصوب کرد (حمزه،
٣٤٤)، ولی چندی بعد او را برکنار کرد و به ریاض بازگرداند. مشاری که طمع در حکومت
ترکی بسته و ظاهراً همین معنی باعث عزل او از حکومت منفوخه شده بود، به مکه نزذ
شذیف محمدبن عون رفت و چون مدد نیافت، به نزد ترکی بازگشت و اظهار پشیمانی کرد، ولی
سال بعد به پشتیبانی مصریان توانست امیر ترکی را به قتل رساند و خود بر مسند حکومت
نشیند (لوتسکی، ١٣٥). با اینهمه دولتش دوام نیافت و ٤٠ روز و به قولی ٢ ماه بعد
(همانجا)، فیصل بن ترکی که د اطراف قَطیف سرگرم نبرد با مخالفان بود بازگشت و او را
به قتل رساند و حکومت ٤٠ روزۀ مشاری به پایان رسید (حمزه، ٣٤٤).
٨. فیصل بن ترکی (حک ١٢٤٩-١٢٥٤ق/١٨٣٤-١٨٣٨م). وی از جمله کسانی بود که پس از
استیلای محمدعلی بر وهابیان به مصر تبعید شد، ولی در ١٢٤٣ق/١٨٢٧م از آنجا گریخت و
به نجد بازگشت و فرماندهی سپاه ترکی را برای مقابله با امیران مخالف آل سعود در دست
گرفت. آنگاه که پدرش به دست مشاری کشته شد، او در قطیف گرم پیکار بود، اما به سرعت
بازگشت و پس از قتل مشاری به حکومت نشست (همانجا). محمدعلی پاشا برای سرکوب فیصل،
به پشتیبانی از خالدبن سعود که داعیه حکومت داشت برخاست و سپاهی به سرکردگی خورشید
پاشا (لوتسکی، ١٣٦) به نجد فرستاد (١٢٥٢ق/١٨٣٦م). فیصل که یارای پایداری در خود
ندید به منفوخه و از آنجا به الخرج رفت و خالد درعیه را تصرف کرد. فیصل به مقابله
رفت، ولی کاری از پیش نبرد و به صلح گردن نهاد. آنگاه وی و خانوادهاش را به مصر
بردند و مصریان در ١٢٥٥ق/١٨٣٩م بر ریاض، احساء و قطیف چیره گشتند (همانجاها).
٩. خالدبن سعود (حک ١٢٥٦-١٢٥٨ق/١٨٤٠-١٨٤٢م). فیصل پیش از مرگ، نجد را میان پسران
ارشد خود تقسیم کرد (لوتسکی، ٢٢٣) و این باعث پراکندگی و ستیزهای گسترده میان
جانشینان او شد. از مدعیانِ حکومتِ فیصل بن ترکی، خالدبن سعود بود که با پشتیبانی
محمدعلی پاشا و به یاری ارتش مصریان، به سرکردگی خورشید پاشا، بر فیصل تاخت و درعیه
را تصرف کرد و پس از تبعید او به حکومت نشست (دائره المعارف الاسلامیه). در
١٢٥٦ق/١٨٤٠م محمدعلی پاشا، به دلیل تیرگی روابط مصر با انگلستان، نیروهای خود را از
عربستان واپس کشید (لوتسکی، ١٣٦). عبداللـه بن ثُنَّیان، مدعی دیگر حکومت که از
پشتیبانی وهابیان برخوردار بود، خالد را تنها یافت و در ١٢٥٨ق/١٨٤٢م او را از ریاض
بیرون راند و خود بر تخت فرمانروایی نشست. خالد در جده اقامت گزید و در ١٢٧٧ق/١٨٦١م
درگذشت.
١٠. عبداللـه بن ثنیان بن ابراهیم (حک ١٢٥٨-١٢٥٩ق/١٨٤٢-١٨٤٣م). وی در مقابل خالد
که از پشتیبانی مصریان برخوردار بود، نیروی وهابیان را در کنار خود داشت. پس از
خروج نیروهای مصر فرصت را غنیمت شمرد و خالد را از تخت به زیر کشید و خود قدرت را
در دست گرفت (١٢٥٨ق/١٨٤٢م)، ولی یک سال بیش نپایید که فیصل بن ترکی پس از ورود به
نجد، او را در ریاض به محاصره گرفت و پس از غلبه بر او به زندانش افکند و عبداللـه
در زندان درگذشت (دائرهالمعارف الاسلامیه).
١١. فیصل بن ترکی (حک ١٢٥٩-١٢٨٢ق/١٨٤٣-١٨٦٥م). پس از تبعید فیصل، خالدبن سعود و
سپس عبداللـه بن ثُنَّیان یک چند رشتۀ کارها را در دست گرفتند تا آنکه در
١٢٥٧ق/١٨٤١م فیصل از مصر گریخت و به دمشق رفت و از آنجا وارد نجد شد و به سرعت دست
به کار تجدید حکومت خود زد (لوتسکی، ٢٢١، ٢٢٢). او عبداللـه ابن ثنیان را در ریاض
به محاصره گرفت و پس از غلبه بر او قدرت را به چنگ آورد. با اینهمه چون مردی
صلحدوست بود، سرانجام در ١٢٦٢ق/١٨٤٦م سیادت عالیۀ عثمانیان و تأدیۀ خراج را به
آنان پذیرفت و توانست حکومت آل سعود را در نجد استوار کند. وی در رجب ١٢٨٢ق/دسامبر
١٨٦٥م درگذشت.
١٢. عبداللـه بن فیصل بن ترکی (حک ١٢٨٢-١٢٨٨ق/١٨٦٥-١٨٧١م). پس از مرگ پدر، به وصیت
او حکومت ریاض را در دست گرفت، ولی برادرش سعود که امارت خَرج و اَفْلاح را داشت بر
او شورید و چندی بعد هُفوف را تصرف کرد. عبداللـه به مقابله رفت و ناکام ماند و به
عنیزه نزد ابن سلیم پناه برد. چون مقدمش را گرامی ناکام ماند و به عنیزه نزد ابن
سلیم پناه برد. چون مقدمش را گرامی نداشتند، به حایل نزد ابن رشید رفت، ولی در
اینجا نیز مدد نیافت (حمزه، ٣٤٥). وی که از دستیابی به حکومت نومید شده بود، به
بغداد نزد مدحت پاشا رفت و برادرش سعود بر جای او استقرار یافت. عبداللـه با سپاهی
که مدحت پاشا در اختیار او نهاده بود، احساء را تصرف کرد و به تابعیت حکومت بصره
درآورد.
١٣. سعودبن فیصل بن ترکی (حک ١٢٨٨-١٢٩١ق/١٨٧١-١٨٧٤م). به وصیت پدر، حکومت خروج و
افلاج را در دست داشت. پس از مرگ فیصل بر برادرش عبداللـه، امیر ریاض، شورید و پس
از تصرف هفوف او را گریزاند و خود بر مسند حکومت نشست (همو، ٣٤٦). در روزگار او نجد
به امارت نشینهایی میان ال سعود تقسیم شد (زرکلی، ٣/١٤٢، ١٤٣). با اینهمه او کوشید
که احساء را تصرف کند، ولی توفیق نیافت. سپس برای تصرف عتیبه به نبرد ابن ربیعان
رفت، ولی زخم برداشت و به ریاض بازگشت و در ١٢٩١ق/١٨٧٤م درگذشت (حمزه، ٣٤٦).
١٤. عبداللـه بن فیصل بن ترکی (حک ١٢٩٢-١٣٠٤ق/١٨٧٥-١٨٨٧م). او پس از مرگ سعود به
ریاض بازگشت و رشتۀ کارها را در دست گرفت، ولی با مخالفت پسران سعود روبهرو شد.
عبداللـه کوشید تا احساء را از عثمانیها باز پس گیرد، ولی توفیق نیافت. در
١٢٩٦ق/١٨٧٩م بر عنیزه چیره شد و بریده را به محاصره گرفت. اهالی از محمدبن رشید،
امیر حایل، مدد خواستند و این یکی بریده را از محاصرۀ عبداللـه بیرون آورد
(همانجا). عبداللـه به ریاض بازگشت، ولی با خطری سهمناکتر روبهرو شد. پسران سعود
ریاض را محاصره کردند و عبداللـه را به اسارت گرفتند. عبداللـه در بند از دشمن دیگر
خود یعنی ابن رشید یاری خواست و او به ریاض تاخت و عبداللـه را ازاد ساخت (زرکلی،
٤/٢٥٣). سپس پسران سعود را به خَرْج تبعید کرد و عبداللته را به حایل برد. وی مدتی
در آنجا ماند و سپس به ریاض بازگشت و چندی بعد درگذشت.
١٥. محمد بن سعود بن فغیصل (؟). قطعاً نمی توان او را در زمرۀ فرمانروایان آل سعود
بهشمار آورد، اما گفتهاند که اندک مدتی در بخشی از قلمرو آل سعود حکم رانده و سپس
جای خود را به عمّش عبدالرحمن داده است. او رهبر شورش احساء ب ضدّ عثمانیها بود
(١٢٩٥ق/١٨٧٨م). توسط عمّش عبداللـه به زندان افکنده شد، ولی در ١٢٩٥ق/١٨٧٨م). توسط
عمّش عبداللـه به زندان افکنده شد، ولی در ١٢٩٦ق/١٩٧٩م آزاد گشت و رهبری وهابیان را
در دست گرفت، سپس از آن مقام برکنار شد و به بحرین رفت (١٣٠٣ق/١٨٨٦م) و سرانجام در
١٣٠٥ق/١٨٨٨م توسط یکی از عمال شمّریان در الخرج کشته شد (لاریمر، بخش ٣، نمودار
١٣).
١٦. عبدالرحمن بن فیصل (حک ؟-١٣٠٨ق/؟-١٨٩١م)، از ١٢٨٩ق/١٨٧٢ به مدت دو سال در
اسارت عثمانیها در بغداد میزیست. در ١٢٩١ق/١٨٧٤م در رأس شورشیان احساء بر عثمانیها
تاخت. نیز بر ابن رشید که بخشی از نجد را تصرف کرده بود چیره گشت و حکومت ریاض را
در دست گرفت (همانجا). پس از شکست عبداللـه و چیرگی سعود، در همانجا ماند. ظاهراً
وقتی عبداللـه دیگر باره بر ریاض چیره شد و چندی بعد پسران سعود او را اسیر کردند و
ابن رشید عبداللـه را نجات داد، عبدالرحمن را به حکومت ریاض گماشت، زیرا بعدها که
ابن رشید عبداللته بن فیصل را اجازۀ خروج از حایل داد و شورشیان کاظم را درهم شکست،
عبدالرحمن از ریاض گریخت (شم ١٤، در همین مقاله). در روزگار عبدالرحمن امرای شمّر
یعنی آل رشید قدرتی بسیار یافتند و به نیرومندترین دولت شمال عربسان تبدیل شدند.
امیر محمد ملقب به کبیر که در پی براندازی قطعی وهابیان و آل سعود بود، از اتحاد
عبدالرحمن با شورشیان کاظم در ١٣٠٨ق/١٨٩١م سود برد و آنها را درهم شکست. عبدالرحمن
ایالتی از ایالات دولت آل رشید درآمد (لوتسکی، ٥٣٤).
١٧. محمدبن فیصل(؟). ابن رشید پس از گریز عبدالرحمن از ریاض محمد بن فیصل را به
امارت آن دیار منصوب کرد (١٣٠٩ق/١٨٩٢م) تا به نام او بر آنجا حکم راند. محمد در
همان شهر درگذشت و با مرگ او حکومت آل سعود در این دوره نیز به پایان رسید و قلمرو
آنان را ابن رشید تصرف کرد (حمزه، ٣٤٨).
ج ـ چیرگی ابن سعود بر ریاض یا آغاز دوران نوین فرمانروایی آل سعود: در این دوره که
تاکنون ادامه دارد اینان به فرمانروایی رسیدهاند:
١٨. عبدالعزیز بن عبدالرحمن بن فیصل (حک: ١٣١٩-١٣٧٢ق/١٩٠٢-١٩٥٣م)، معروف به ابن
سعود. وی از بزرگترین فرمانروایان این خاندان و پایهگذار کشور عربستان سعودی، نیز
نخستین پادشاه آن کشور است. پس از تسلط ابن رشید بر ریاض عبدالرحمن همراه پسرش
عبدالعزیز به کویت رفت و در پناه شیخ مبارک سکنی گزید (لوتسکی، ٥٣٤٩. چندی بعد که
عثمانیها کوشیدند توسط متحد خود، ابن رشید بر کویت سیطره یابند، انگلستان به تکاپو
افتاد و ائتلافی از اعراب مخالف آل رشید، مرکب از شیخ مبارک و قبایل وهابی مذهب به
سرکردگی عبدالعزیز و یکی از قبایل جنوب عراق، منتفق، پدید آورد. عبدالعزیز به ریاض
تاخت و اگرچه در نخستین هجوم خود کامیاب نشد (همو، ٥٣٥)، ولی سرانجام در ٤ شوال
١٣١٩ق/١٤ ژانویۀ ١٩٠٢م آنجا را گشود (سعید سلیمان، ١/٢٢٥) و حکومت آل سعود را
دوباره استوار ساخت. سپس به توسعۀ قلمرو خود پرداخت و نجد را تصرف کرد. او در
١٣٢٢ق/١٩٠٤م قلمرو سعودیها را به مرزهای سابق برگرداند و خود را امیر نجد و امام
وهابیه خواند. در ١٣٢٤ق/١٩٠٦م آل رشید را به سختی شکست داد و عبدالعزیز رشیدی را
کشت (لوتسکی، ٥٣٦، ٥٣٧).
ابن سعود در این ایام، در کنار جنگ با مخالفان، برای توسعه و تثبیت نیروی خود به
ایجاد آبادیهای وهابی دست زد و ساکنان آنها را «اخوان التوحید» یا «برادران
یکتاپرستی» که در حقیقت سازمانِ دینی ـ نظامیِ وهابیان بود نامید. نخستین منطقۀ
مسکونی برادران در ١٣٣٠ق/١٩١٢م ایجاد شد و سپس شمار آن رو به افزایش نهاد. اعضای آن
عقاید وهابیت را در صحرا نشر میدادند. این ابادیها که بنیادهای یک سازمان متمرکز
را تشکیل داد، در سالهای بعد وسیلۀ تثبیت نیروی وهابیان شد («خاورمیانه و...»،
II/٥٠٦). عبدالعزیز همچنین کوشید تا قبایل بیابان گرد شبه جزیره را که پیش از آن به
کشورهای همسایه کوچیده بودند و اینک به سبب چیرگی انگلستان بر عراق و فلسطین، و
فرانسویان بر سوریه و لبنان و ایجاد راههای آهن و اتومبیلرو، به سرزمین نیاکان
خویش باز میگشتند. اسکان دهد. بازگشت این قبایل که با فزونی بیش از پیش دشواریهای
زیستی همراه بود، آتش زد و خورد میان آنان را بر سر آبشخور و چراگاه برافروخت. در
چنین شرایطی پیکار فرمانروای نجد در برابر جدایی گرایی و هرج و مرج قبیلهای و در
راه یکپارچه کردن سرزمینهای شبه جزیرۀ عربستان و تبدیل آن به صورت دولتی متمرکز،
چهرهای ترقی خواهانه به خود گرفت. چنانکه سازمان اخوان التوحید، هم ابزار خاموش
ساختن آتش کینهکشیها و خونریزیهای قبیلهای و هم اسکان بیابانگردان گشت. چنین بود
که فرزندان قبیلهای و هم اسکان بیابانگردان گشت. چنین بود که فرزندان قبیلههای
مطیر و شمّر در ١٣٣٠ق/١٩١٢م نخستین آبادی را به نام «الهجره» پدید آوردند که سپس تا
١٣٣٨ق/١٩٢٠م، تعداد آنها در نجد به ٥٢ و در سراسر عربستان سعودی تا ١٣٥٨ق/١٩٣٩م به
١٤٣ رسید.
پس از آنکه بابانگردان در آبادیها جایگزین شدند و با ساکنان واحهها و سایر
قبیلهها درآمیختند، پیوندهای خود را با قبیلههایشان از دست دادند و از تأثیر
روابط عشیرهای رهایی یافتند و سرانجام به وهابیت و فرمانروایی ابن سعود گردن
نهادند.
در این آبادیها تنها به کار کشاورزی نمیپرداختند، بلکه خدمات سپاهیگری را نیز
فراهم میکردند. هر آبادی را امیری بود که ساکنانش او را تأیید ابن سعود بر
میگزیدند. ساکنان آبادیها عبارت بودند از کشاورزان، شبانان، سوداگران و داوطلبان.
داوطلبان که شمارشان یک تن از میان پنجاه «برادر» بود، مالیات و سرباز میگرفتند و
بیاباننشینان را کشاورزی و قرآنخوانی میآموختند و مراقب بودند که ایشان از اصول
اعتقادات وهابیان تخطّی نکنند.
در آن هنگام، اخوان وهابی تنها نیروی نظامی بنیادی بودند که ابن سعود به یاری ایشان
توانست جهشهای جدایی خواهانۀ قبیلههای بیابانگرد را فرو نشاند و خود برای
پایهگذاری دولتی متمرکز در دل شبه جزیرۀ عربستان وارد جنگ شود (تاریخ معاصر،
١/٢٥٩، ٢٦٠٩، اما این پیکار با آغاز جنگ جهانی اول رو به سردی نهاد. انگلستان برای
خشنود ساختن قبایل عرب و استفاده از آنان برای حمله بر عثمانیان، رئیس دو خانوادۀ
محتشم در عربستان یعنی شریف حسین و ابن سعود را که با هم سخت دشمنی داشتند، به بازی
گرفت و نزد هر یک افسری از کارگزاران خود را گسیل داشت: توماس ادوارد لارنس
(١٨٨٨-١٩٣٥م) را به اردوگاه شریف حسین و ویلیام شکسپیر (١٨٧٦-١٩١٥م) را به نزد
سعودیها روانه کرد. پس از کشته شدن شکسپیر در جنگ میان ابن سعود و ابن رشید (حمزه،
٣٨٠)، هاری سنت جان بریجر فیلبی (١٨٨٥-١٩٦٠م) را که تظاهر به اسلام کرده و خود را
عبداللـه نام نهاده بود، به آنجا فرستاد تا ابن سعود را بر عثمانیها و
همپیمانانشان بشوراند (همو، ٣٨٢). لارنس با شریف حسین پیمان بست و از سوی دولت
انگلستان او را نوید داد که پس از شکست عثمانیها، و همپیمانانشان بشوراند (همو،
٣٨٢). لارنس با شریف حسین پیمان بست و از سوی دولت انگلستان او را نوید داد که پس
از شکست عثمانیها، حکومت عربستان بزرگ به او واگذار شود. انگلستان همچنین پیمانهای
نهانی مبتنی بر همان وعدهها با عبدالعزیز منعقد کرد (سعید سلیمان، ١/٢٢٥) و حکومت
او را بر نجد و احاء و قصیم و جُبَیْل به رسمیت شناخت و کمک مالی هنگفتی نزد او
ارسال داشت. با اینهمه، انگلستان از نیروی روزافزون ابن سعود بیمناک بود و از
اینرو به ایجاد اختلاف میان قبایل هوادار ابن سعود پرداخت. در عین حال، او را برای
تصرف سراسر احساء یاری داد. انگلستان به این وسیله هم از نفوذ ترکهای جوان و آلمان
در سواحل خلیج فارس جلوگیری کرد و هم امتیازی پرارزش از ابن سعود به دست آورد
(لوتسکی، ٥٣٨). در پیمانی که در ١٣٣٣ق/١٩١٥م میان سرپرستی کاکس از سوی انگلستان و
ابن سعود منعقد شد (حمزه، ٣٨١)، مقرر گشت که ابن سعود بر سرزمینهای «حمایت شدۀ»
بریتانیا در شبه جزیرۀ عربستان نتازد، امتیازی در نجد به دشمنان انگلیس ندهد،
جانشین خود را از میان دشمنان آن برنگزیند، سیاست خارجی خود را با انگلستان هماهنگ
سازد و در مورد آن برنگزیند، سیاست خارجی خود را با انگلستان هماهنگ سازد و در مورد
آن با این کشور به توافق رسد؛ و در برابر، انگلستان هر سال ٠٠٠‘٦٠ لیره به ابن سعود
پرداخت کند (لنچافسکی، ٤٣٦؛ تاریخ معاصر، ١/٢٦٢)، اما دیری نپایید که پارهای از
مواد این پیمان شکسته شد. در ١٣٣٦ق/١٩١٨م میان شریف حسین و ابن سعود بر سر واحۀ
خورمه پیکار شد (لنچافسکی، ٤٣٧) و شریف حسین از آنجا واپس نشست و ابن سعود جنگ خود
را برای یکپارچهسازی سرزمینهای شبه جزیرۀ عربستان از سر گرفت و بر نحمایت شدگانِ»
انگلستان در منطقه، شکستهای سخت وارد آورد. وهابیان در آغاز رو به سوی شمال نهادند
و در برابر امیر کوهستان شمر، ابن رشید، به نبرد در ایستادند. در پی جنگی که یک ماه
به درازا کشید، بخشی از این امیرنشین و مرکز آن «حایل» به نجد پیوست. ابن سعود سپس
به جنگ شریف حسین رفت و نیروهای او در ١٣٣٧ق/١٩١٩م، ارتش حجاز را در واحۀ «تربه»
درهم شکست و راه را برای پیشروی سعودیها به سوی حجاز هموار ساخت، اما انگلستان به
ابن سعود هشدار داد که نیروهایش را واپس کشاند.
در ١٣٣٨ق/١٩٢٠م وهابیها سرزمین «عسیر» بر کرانۀ دریای سرخ را اشغال کردند، اما به
سبب دخالت انگلستان، از پیوستن آن به خاک خود بازماندند. درنتیجۀ قراردادی که به
دنبال گفت و گوها بسته شد، عسیر تابع نجد گشت، اما فرمانرواییاش در دست حاکم پیشین
آن، امیر حسن، باقی ماند. نیز انگلستان برای تضعیف نیروی سعودیان که میخواستند
سراسر شبه جزیره را اندک اندک به زیر سلطه کشند، خاندن رشید را در کوهستان شمر به
جنگ با نجدیان تحریک کرد، اما ناکام ماند و ابن سعود در ١٣٣٩ق/١٩٢١م پس از گردهمایی
عالمان و پیران قبایل در ریاض که طی آن ابن سعود را پادشاه نجد و همۀ سرزمینهای
وابسته به آن شناختند (فیلبی، ٢٨٢)، سراسر امیرنشین شمر را ضمیمۀ خاک نجد کرد و
پسرش فیصل به اشغال آبْها، پایتخت عسیر، پرداخت.
در این هنگام نیروهای انگلیسی مستقیماً وارد جنگ شدند و از سوی عراق و اردن خاوری
بر نجد تاختند و چندین شکست بر وهابیان وارد آوردند. در گردهمایی «عُقَیْره» که در
جمادیالاول ١٣٤١ق/دسامبر ١٩٢٢م برپا شد، بریتانیا ابن سعود را واداشت که برای مشخص
شدن مرزهای شمال باختری نجد پیمانی ببندد. برپایۀ این پیمان، بخشی از سرزمین نجد به
دست عراق و کویت افتاد و میان عراق و نجد؛ و نجد و کویت، دو منطقۀ «بیطرف» پدید
آمد. این پیمان همچنین ساختن مراکز پاسداری و نظامی و استحکامات را در گرداگرد
چاههای آب این منطقهممنوع شمرد. در عوض، انگلستان فرمانروایی ابن سعود را بر نجد،
شمر و جوف به رسمیت شناخت و وی ناگزیر شد که از حکومت عسیر چشم بپوشد.
در ١٣٤٢ق/١٩٢٣م پس از آنکه ابن سعود گردهمایی کویت را که به ابتکار انگلستان و برای
کم توان کردن دولت نجد برپا داشته بود، مردود شمرد، انگلستان مواد پیمان
١٣٣٣ق/١٩١٥م را شکست و از ارسال کمک مالی به ابن سعود شانه خالی کرد. این کار موجب
شد که ابن سعود از التزامهایش نسبت به انگلستان رها شود و برای تحقق طرح دیرین خود
یعنی یکپارچهسازی سرزمینهای شبه جزیره بیش از پیش بکوشد (تاریخ معاصر، ١/٢٦٢).
در ١٣٤٢ق/١٩٢٤م که خلافت عثمانی برافتاد شریف حسین با خاماندیشی، و شاید به
پشتیبانی انگلستان، خود را خلیفۀ کل مسلمانان خواند (لنچافسکی، ٤٣٨)، اما انگلستان
بیش از این خود را نیازمند حمایت از او نمیدید و ابن سعود نیز با اشارۀ «کمیتۀ
خلافت اسلامی» هندوستان که زیر نفوذ انگلستان بود، بر او تاخت. به نظر میرسد که
انگلستان با قطع کمکهای مالی خود به ابن سعد در حقیقت دست او را برای حمله به شریف
حسین باز گذاشته بود. آنچه عزم ابن سعود را بر حمله به حجاز استوارتر ساخت، اعلام
ممنوعیت ورود حاجیان نجدبه مکه از سوی شریف حسین بود. این همه موجب گشت که ابن سعود
در ذیقعدۀ ١٣٤٢ق/ژوئن ١٩٢٤م برای مسلمانان دنیا پیام فرستد و آنها را از به رسمیت
شناختن خلافت شریف حسین باز دارد.
علمای وهابی و پیران قبایل نجد نیز در همایشی که ابن سعود بر پا کرد، قطعنامهای
دربارۀ حمله به حجاز گذراندند و او در صفر ١٣٤٣ق/سپتامبر ١٩٢٤م بر شریف حسین تاخت.
وهابیان در آغاز طایف را اشغال کردند و چند روز بعد به دروازههای مکه رسیدند
(تاریخ معاصر، ١/٢٦٣). «حزب ملی حجاز» بر شریف حسین فشار آورد و او را واداشت تا به
سود پسرش علی کنارهگیری کند. اما علی نیز که تاب پایداری در خود نمیدید در
ربیعالاول ١٣٤٣ق/سپتامبر ١٩٢٤م مکه را به ابن سعود واگذاشت، و چند ماه بعد مدینه و
جده نیز به اشتغال ابن سعود درآمد (١٣٤٤ق/١٩٢٥م). او در ٢٢ جمادیالثانی ١٣٤٤ق/٧
ژانویۀ ١٩٢٦م به عنوان سلطان حجاز و نجد و ملحقات آن بر تخت نشست. یک ماه بعد دولت
اتحا شوروی به عناون نخستین کشور بزرگ، دولت ابن سعود را به رسمیت شناخت و هیأت
نمایندگی سیاسی این کشور برای نخستینبار وارد جده شد.
ابن سعود از آن پس متوجه عسیر شد و در ربیعالاول ١٣٤٥ق/اکتبر ١٩٢٦م آبها را اشغال
کرد و امیر حسن را از عسیر گریزاند و جانشین او را واداشت تا تعهد سپارد که در
پیمانهای مخالف وهابیان وارد نشود، اما ٤ سال بعد او را نیز از میان برداشت و عسیر
را رسماً به خاک خود ملحق کرد.
در این روزگار که انگلستان از پشتیبانی خانوادۀ شریف حسین در مقابل سعودیان شانه
خالی کرده بود، برای سیطره بر مناطق میان مدیترانه و خلیج فارس و حفظ خطوط ارتباطی
خود، طرحی دیگر افکند و کوشید تا خاندان هاشمی را در بخشهای دیگری از مناطق عربی
تحت نفوذ خود به حکومت بنشاند. از اینرو با تشکیل کشور اردن و حکومت دادن به امیر
عبداللـه کوشید تا بخشی از نجد را به قلمرو او بیفزاید. ابن سعود به مخالفت برخاست
و انگلستان از بیم عقیم ماندن طرح خود مجبور شد امتیازی برای ابن سعود قائل شود. پس
پیمانی در ١٣٤٥ق/١٩٢٧م میان انگلستان و ابن سعود به امضا رسید که طی آن انگلستان
استقلال کامل و مطلق ابن سعود را به رسمیت میشناخت (شوادران، ٢٦٧) و دست او را
برای بیرون راندن علی پسر شریف حسین از حجاز باز میگذاشت. ابن سعود در برابر، به
تشکیل امیرنشین اردن تن در داد و از دشتی که نجد و سوریه را به یکدیگر میپیوندد
چشم پوشید و آن را به اردن شرقی واگذاشت. در عقد اینپ یمان کوششهای جان فیلبی که
روابط دوستانهای با ابن سعود داشت و سرانجام عضو شورای خصوصی او شد، نقش مهمی بازی
کرد (فیلبی، ٤٢١, ٤٢٢).
در رجب ١٣٤٥ق/ژانویۀ ١٩٢٧م، پادشاهی رسمی ابن سعود بر حجاز و نجد و مناطق پیوسته به
آن اعلام گردید (همو، ٤٣٩) و در محرم ١٣٤٦ق/ژوئیه ١٩٢٧م همایشی اسلامی و سراسری در
مکه بر پا شد و نمایندگان کشورهای اسلامی و عربی قطعنامهای صادر کردند و طی آن
عبدالعزیز بن عبدالرحمن، معروف به ابن سعد را حافظ «عتبات مقدسۀ اسلامی» در مکه و
مدینه خواندند (تاریخ معاصر، ٢/٢٦٤).
ابن سعود پس از آن به اصلاحات داخلی پرداخت: در صفر ١٣٤٦ق/اوت ١٩٢٧م فرمانی به
منظور اصلاح سازمان دادرسی از سوی شاه صادر شد که بر پایۀ آن قانون بدوی سنتی لغو
گردید و به جای عادات قبیلهای، قضاوت شرعی رواج یافت و به جای شیوخی که از پیشِ
خود به داوری میپرداختند، قاضیانی از سوی او مأمور دادرسی شدند. در سراسر کشور
دادگاههای عادی بَدْوی، و در دو شهر مکه و مدینه، دادگاههای شرعی عالی گشوده شد و
در مکه انجمنی برای بررسی کار داوری تشکیل گردید که بالاترین سازمان حقوقی کشور
بهشمار میرفت. اصلاح سازمان دادگستری، نظام قبیلهای را به لرزه درآورد و به
نیروی دولت مرکزی بسیار افزود. در جمادیالاول ١٣٥٢ق/سپتامبر ١٩٣٢م فرمان یکپارچه
کردن سرزمینهای تحت سلطنت شاه صادر گشت و کشور از آن پس به نام «کشور پادشاهی
عربستان سعودی» خوانده شد. یکنواخت سازی نظام اداری دولت بر پایۀ گسترش اختیارات
وزیران و مجلس قانونگذاری حجاز که در ١٣٤٥ق/١٩٢٦م تأسیس شده بود و نجد و دیگر مناطق
را در بر داشت، با پایهگذاری وزارتخانههایی برای دستگاه فرمانروایی انجام گرفت.
در ١٣٥٣ق/١٩٣٤م منطقۀ حجاز به ١٤ امیرنشین تقسیم شد که معمولاً یک نجدی بر هر یک از
آنها فرمان میراند. آنچه فرمانروایی سعودیان را پابرجا کرد، متمرکز شدن همۀ
مقامهای عالی دولتی در دست افراد آل سعود بود. فرمانروای نجد پسر نخست شاه یعنی
سعود و فرمانروای حجاز، پسر دیگرش فیصل بود.
ابن سعود برای استوار کردن پایههای قدرتش بر منطقههایی که اخیراً به قلمرو خود
افزوده بود اهمیت بسیار قائل بود. وی انجمنی از شیوخ قبیلهها برپا کرد و وادارشان
ساخت که زکات را بیکم و کاست و به هنگام بپردازند و از آیین اسلام ــ نه آیینهای
عشیرهای ــ پیروی کنند و تأمین امنیت حاجیان را در سرزمینهای خویش تا مکه به گردن
گیرند.
برپایۀ درخواست ابن سعود، میان قبیلههای حجاز پیمانهای آشتی بسته شد. وی ٥٠ تن از
بزرگان وهابی را به سوی قبایل حجاز فرستاد تا مردم را به این کیش فراخوانند و از
آنها بخواهند که در آبادیها خانه گزینند. این وهابیان، جز در منطقۀ حاصلخیز طایف که
٠٠٠‘٦ تن بیابانگرد را سکنی دادند، نتوانستند در جایی دیگر بیابانگردان را اسکان
دهند. برخی از قبایل بیابان گرد مانند قبیله «حرب» به ایستادگی برخاستند و ابن سعود
آنها را به شدت سرکوب کرد و گروگانهایی از آنها گرفت. آنگاه در سرزمین ایشان
پادگانهایی برپا ساخت و برای تعقیب قبایلی که به عادت دیرین، حاجیان را چپاول
میکردند، گردانهایی ویژه پدید آورد و مسئولیت رفتار افراد قبایل را به گردن شیوخ
آنها انداخت. اما این چیرگیها، موجب بروز مخالفتهایی سخت با این سعود شد. از سوی
دیگر انگلیسیان در میان قبایل بر ضد سعودیها به تحریک پرداختند و عراق را به زیر پا
نهادن پیمان عقیر و ایجاد پاسگاههایی در منطقه بیطرف واداشتند. از اینرو بسیاری
از علما و ناخوان» وهابی که خواستار جهاد بر ضد عراق بودند، به صف مخالفان ابن سعود
پیوستند. ابن سعود نخست از کوچیدن بیابانگردان و «اخوان» وهابی به کشورهای تحت
حمایت بریتانیا جلوگیری کرد و در ١٣٤٥ و ١٣٤٦ق/١٩٢٧ و ١٩٢٨م در شهر ریاض
گردهماییهایی از رؤسای «اخوان» و علمای وهابیت برپا ساخت. اعضای این گردهماییها
خواستار کاهش مالیاتها، به کار نبردن اتومبیل و تلگراف و دیگر ابزارهای نوین و
اعلام جهاد در برابر عراق شدند. ابن سعود با کاهش مالیات موافقت کرد و توانست از
راه سخن گفتن و قانع کردن و پول پراکندن و بیم دادن، در میان مخالفان شکاف اندازد.
لیکن «اخوان» بر مواضع خود پای فشردند و ایستگاه رادیو مکه را ویران کردند. ابن
سعود فرمان اعدام گردنندگان آشوب را صادر کرد، ولی ادامۀ ساختمان دو ایستگاه
رادیویی در ریاض و حایل متوقف گشت.
زورمندترین دشمن ابن سعود، فیصل الدویش، شیخ بزرگ قبیلۀ مطیر بود که با محمد، برادر
و خالد برادرزادۀ ابن سعود همداستان شد، اینان به کمک یکدیگر کوشیدند بر تخت
فرمانروایی چیره شوند. فیصل الدویش برای وادار ساختن عراق به جنگ با ابن سعود،
مرزهای آن کشور را آماج حملات خود ساخت. ابن سعود برای پیشگیری از این مخالفتها،
قبیلۀ مطیر را محاصره کرد و از دادن کمکهای سالانه به ایشان خودداری ورزید.
انگلستان که میکوشید به آتش این نابسامانیها دامن زند، ظاهراً برای سرکوب یاغیان،
در مضان ١٣٤٦ق/فوریۀ ١٩٢٨م با هواپیماهای خود و نیروهای ارتش عراق به نجد حمله کرد،
اما قبایل طرفدار ابن سعود آماج این حملات واقع شدند. دویش از فرصت سود جست و
قبیلهها را به جنگ با عراق و انگلستان فراخواند و خود به شمال نجد تاخت. ابن سعود
در جمادیالاول ١٣٤٧ق/اکتبر ١٩٢٨م انجمنی از نمایندگان شهرها و آبادیها و قبیلهها
برپا کرد و پس از آنکه مسئولیت ایجاد پاسگاههای نظامی عراق را در منطقۀ بیطرف به
گردن دویش انداخت، اعلام داشت که میخواهد از حکومت کناره گیرد، اما اعضای انجمن
نپذیرفتند و پس از آنکه سوگند وفاداری نسبت به او یاد کردند، وادارش ساختند که در
نشستی ویژه، همۀ اختلافهای خود را با دویش حل کند. اما دویش گردن ننهاد و «اخوان»
قبیلۀ او بار دیگر به شمال نجد هجوم بردند و به کشتار و چپاول بیابان گردان قبایل
شمّر، عنیزه و شفیر که هوادار ابن سعود بودند، دست گشودند و به غارت کاروانهای
بازرگانی راه ریاض و خلیج فارس پرداختند. ابن سعود سپاهی به جنگ فرستاد. این سپاه
توانست با نبردی خونین آتش آشوب را فرو نشاند، و سرکردگان قبیلههای گردنکش مطیر،
عجمان، و عتیبه اعدام شدند، ولی فیصل الدویش را که زخمی شده بود، رها ساختند. با
اینهمه نیروی یاغیان برای همیشه سرکوب نشد، زیرا در اواسط ١٣٤٨ق/١٩٢٩ و ١٩٣٠م، موج
تازهای از ناآرامیها شمال نجد (از کوهستان شمّر تا خلیجفارس) را فرا گرفت. دو
قبیله عتیبه و مطیر که فیصل الدویش پس از پیکاری سخت، شورش فرو نشانده شد و رهبران
آن اعدام شدند (همان، ١/٢٦٣-٢٦٩).
ابن سعود پس از چیرگی بر مشکلات داخلی، برای ظاهر شدن در صحنۀ سیاست منطقه به ایجاد
و تحکیم روابط خارجی با دولتهای عربی و غیرعربی دست زد: دولت انگلستان سرانجام دولت
سعودی را به رسمیت شناخت و در جده با ابن سعود پیمان دوستی بست. در ١٣٤٨ق/١٩٢٩م با
آلمان پیمان دوستی امضاء شد و در ١٣٤٩ق/١٩٣٠م با کویت پیمان بازرگانی و رفع
اختلافهای مرزی منعقد گردید. شاهزاده فیصل در ١٣٥١ق/١٩٣٢م از اتحاد شوروی دیدار کرد
و ابن سعود در ١٣٥٢ق/١٩٣٣م با اردن هاشمی پیمان دوستی و حسن همجواری و با ایتالیا
پیمان دوستی برقرار ساخت و در ١٣٥٣ق/١٩٣٤م پس از پایان نبرد با یمنیها بر سر منطقۀ
مرزی عسیر نجران، جیزان و اشغال تهامه، با امام یحیی بدر پیمان دوستی امضا کرد و در
١٣٥٥ق/١٩٣٦م روابط خود را با خاندان هاشمی در عراق بهبود بخشید. سپس برای تقویت
پیوندهای خود با کشورهای عربی در ١٣٥٥ق/١٩٣٦م با مصر پیمان دوستی به امپاء رسانید و
با آن کشور پیوند سیاسی برپا کرد.
در سالهای بحران اقتصادی جهان (١٩٢٩-١٩٣٣م) وضع اقتصادی عربستان به سبب کاهش حاجیان
و خشکسالی سالهای ١٣٥٠-١٣٥١ق/١٩٣١-١٩٣٢م سخت ناهنجار شد. بدهیهای دولت در
١٣٥١ق/١٩٣٢ به ٠٠٠‘٢١٩ لیرۀ استرلینگ رسید و اروپاییان درخواست وام از سوی ابن سعود
را رد کردند. در چنین شرایطی کمپانی نفتی «استاندارد اویل» کالیفرنیا، گفت و گوهای
خود را با ابن سعود پیرامون گرفتن امتیاز نفت در بخش خاوری کشور، در برابر پرداخت
وام، آغاز کرد. شرکت یاد شده در ١٣٥١ق/١٩٣٢م توانست در برابر پرداخت ٠٠٠‘١٣٠ دلار
وام، امتیاز استخراج نفت از ٠٠٠‘٩٣٢ کم ٢ را برای ٦٦ سال به دست آورد و برای
بهرهبرداری از حوزههای نفتی، شرکتی فرعی به نام «شرکت نفت استاندارد عرب
کالیفرنیا » بنیاد نهد. این شرکت بجز امتیاز استخراج نفت، امتیاز بیرون آوردن دیگر
کانهای گرانبهایی عربستان سعودی را در زمینی به مساحت ٠٠٠‘١٥٣ کم ٢ به دست آورد.
با آغاز جنگ جهانی دوم ابن سعود اعلام بیطرفی کرد، ولی ورود امریکا به جنگ و نیاز
شدید متفقین به نفت باعث شد که ابن سعود خواه ناخواه به اردوی متفقین گرایش یابد.
دولت آمریکا تا آن هنگام بهطور مستقیم توجهی به عربستان سعودی نداشت و شرکتهای
نفتی به صورت خصوصی با ابن سعود دادوستد میکردند و حتی تا ١٣٥٩ق/١٩٤٠م دولت آمریکا
نمایندۀ سیاسی در دربار ابن سعود نداشت. پس از آغاز جنگ، ابن سعود فشار سنگینی از
سوی آلمان و ایتالیا که متمایل ساختن او به سوی نیروهای محور تحمل کرد. ناوگان
ایتالیا که در ابهای دریای سرخ نزدیک اریتره بود، به کرانههای عربستان نزدیک میشد
و گروپا، سفیر آلمان در این کشور، در چاههای نفت خرابکاری میکرد. هیتلر در
١٣٦٠ق/١٩٤١م نامهای برای ابن سعود نوشت و او را به نبرد با انگلستان تشویق کرد و
نوید داد که وی را به پادشاهی همۀ اعراب خواهد رسانید، و.لی سقوط دولت گیلانی در
عراق و بیرون رفتن ایتالیاییها از مستعمرههای افریقایی خود، ابن سعود را وا داشت
که از کشورهای محور دوری گزیند. او در ١٣٦٠ق/١٩٤١م پیمان دوستی با آلمان را فسخ و
گروپا را از کشور اخراج کرد و در صفر/ فوریۀ سال بعد ایتالیاییها را بیرون راند،
اما چون به علت بروز جنگ و پایین بودن میزان استخراج نفت و کاهش تعداد حاجیان سخت
تنگدست شده بود، از امریکا و انگلستان تقاضای وام کرد و یادآور شد که در صورت عدم
توجه به درخواست او از استخراج نفت جلوگیری خواهد کرد (لنچافسکی، ٤٤٦، ٤٤٧).
سرانجام از محل وامی که آمریکا به انگلستان پرداخت، ابن سعود را نیز سهمی رسید و
سپس وی بر پایۀ قانون «وام و اجاره» آمریکا، در خلال جنگ ٩٩ میلیون دلار از این
کشور وام گرفت. امریکا در جمادی الاول ١٣٦٢ق/مه ١٩٤٣م با عربستان سعودی روابط سیاسی
برقرار ساخت و در همین سال نام «شرکت نفا استاندارد عرب ـ کالیفرنیا» به «شرکت نفت
عرب ـ امریکا» (آرامکو) تبدیل شد و آمریکا برای هدایت عملیات جنگی در این سوی جهان،
پایگاهی هوایی در ظهران تأسیس کرد (تاریخ معاصر، ١/٢٦٩-٢٧٣)، ولی این مطلب برای
افشانشدن نقض بیطرفی ابن سعود کاملاً پنهان ماند. این روزگار را در حقیقت باید
پایان سلطۀ بریتانیا و آغاز نفوذ ایالات متحدۀ آمریکا در عربستان دانست (پترسون،
٤٧٠).
نزدیکی روزافزون ابن سعود به متفقین، بهویژه دیدار او با روزولت در ناو جنگی
آمریکا موسوم به کوئینسی در ١٣٦٤ق/١٩٤٥م که موجب سپردن بنادر سعودی در خلیج فارس به
ناوهای انگلیسی و آمریکایی شد و تعهد روزولت به اینکه آمریکا بدون گفتوگوهای
زمینهساز با عربها و یهودیان موضع خود را در قبال مسألۀ فلسطین دگرگون نکند، باعث
شد که ابن سعود در ربیع الاول ١٣٦٤ق/مارس ١٩٤٥م به آلمان اعلان جنگ دهد (لنچافسکی،
٤٤٨). در همان سال شماری از افسران ارتش سعودی به رهبری خلبانی به نام عبداللـه
مندیلی کودتایی بر ضد ابن سعود طرحریزی کردند، ولی ناکام ماندند و پیش از آغاز
عملیات دستگیر شدند (عربستان، ١١٣٩. نخستین اعتصاب کارگران در این اعتصاب خواستار
بهبود شرایط کار و افزایش دستمزد بودند، ولی اعتصاب به سرعت سرکوب شد و
سازماندهندگان آن دستگیر شدند. با اینهمه اعتصابکنندگان پس از ٢ هفته به بخشی از
خواستهای خود رسیدند. این پیروزی باعث شد که پیشهوران و کارگران شهر هفوف نیز ٣
روز دست به اعتصاب زدند و به خواستهای خود دست یافتند (تاریخ معاصر، ١/٢٧٨).
در این میان سعودبن عبدالعزیز، ولیعهد عربستان، در پی گفت و گوهای زمینه ساز در
١٣٦٢ق/١٩٤٣م در قاهره پیرامون همبستگی اعراب، پروتکلها و منشور اتحادیۀ عرب را
امضاء کرد. به درخواست او در این سندها بندی دربارۀ تضمین استقلال سوریه و لبنان و
پایدار ماندن مرزهای کشورهای عربی گنجانده شد. سپس در ١٣٦٥ق/١٩٤٦م ابن سعود نسبت به
دعوت ترومن از ٠٠٠‘١٠٠ یهودی برای مهاجرت به سرزمینهای اشغالی اعتراض کرد، سال بعد،
رأیِ موافق آمریکا به قطعنامۀ سازمان ملل در ١٣٦٦ق/١٩٤٧م دایر بر تجزیۀ فلسطین،
روابط این دولت را با ابن سعود تیرهتر ساخت، ولی منجر به قطع مناسبات نشد. چندی
بعد روابط فیمابین رو به گرمی نهاد و در ١٣٦٧ق/١٩٤٨م ناوگان آمریکا وارد خلیج فارس
شد و برای نخستینبار مقامات نظامی آمریکا از عربستان دیدار کردند.
در این وقت که درآمد آل سعود از نفت به ٥٠٪ افزایش یافته و به ٢٥٠ میلیون دلار در
سال رسیده بود، ابن سعود به فعالیتهای عمرانی و اعطای وام به سوریه و تنظیم و اجرای
طرح بودجۀ کشور و تأسیس وزارتخانههایی چون آموزش و پرورش، کشاورزی و بازرگانی و
ساختن بیمارستانها و مدارس دست زد. وی مقارن فرونشاندن اعتصابات کارگری، پس از ٥١
سال حکومت و ٧٣ سال زندگی درگذشت.
١٩. سعودبن عبدالعزیز (حک ١٣٧٢-١٣٨٤ق/٠٩٥٣-١٩٦٤م)، معروف به «ملک سعود». وی پس از
مرگ پدر رشتۀ کارها را در دست گرفت. برادرش فیصل که خود را برای حکومت شایستهتر
میدانست و این معنی به روشنی از خلال فعالیتهای وی در روزگار ملک سعود، همچون
اشغال پستهای حساس کشوری، رهبری مذاکرات سیاسی و اقتصادی با دولتهای بیگانه، و
موضعگیری در برابر ملک مسعود دیده میشد، میکوشید با ایجاد اصلاحاتی نه تنها
محبوبیت، بلکه قدرتی به دست آورد و راه را برای دستیابی به تخت هموار سازد. در صفر
١٣٧٣ق/اکتبر ١٩٥٣م کابینهای به ریاست شاه برپا شد و فیصل که از پشتیبانی گروه
«چپگرای» خانوادۀ درباری موسوم به «شاهزادگان آزاده» به رهبری طلال برادر شاه
برخوردار بود، به معاونت نخستوزیری و وزارت امور خارجه رسید. در آن ایام که جمال
عبدالناصر رهبری جهان عرب را در مقابل رژیم اسرائیل و متحدان او به عهده داشت، ملک
سعود از سویی برای رهایی از انزوای سیاسی و از سوی دیگر برای ایستادگی در برابر
هاشمیان اردن و عراق که از پشتیبانی انگلستان برخوردار بودند، سیاست دوستی با مصر
را در پیش گرفت و پس از امتناع از ورود به پیمان بغداد، در ١٣٧٥ق/١٩٥٥م دو پیمان
دفاعی جداگانه با مصر و سوریه به امضا رسانید («خاورمیانه و...»، II/٦٠٦) و پیمانی
هم با مصر و یمن منعقد کرد (تاریخ معاصر، ١/٢٧٤-٢٨١).
در این ایام روابط عربستان و انگلستان بر سر واحۀ بوریمی که در مرز عربستان سعودی و
ابوظبی و عُمان است، به جهت ذخایر نفتی منطقه گرفتار بحران شد. ارتش سعودی در
١٣٧٢ق/١٩٥٢م این واحه را اشغال کرد، ولی با حملۀ نیروهای ابوظبی و مسقط، زیر فرمان
افسران انگلیسی، به بوریمی حمله کردند و عربستان به سازمان ملل شکایت برد، ولی چندی
بعد شکایت خود را پس گرفت و آماده شد تا با انگلستان بر سر میز مذاکرات بنشیند. این
گفتوگوها که در ١٣٧٤-١٣٧٥ق/١٩٥٥-١٩٥٦م برای ٥ سال دیگر به اجارۀ آمریکا دهد. ملک
سعود چون از مسافرت بازگشت با مخالفتهای همگانی داخلی و ناخشنودی رؤسای جمهور مصر و
سوریه در کنفرانس تازۀ قاهره (رجب ١٣٧٦ق/فوریۀ ١٩٥٧م) روبهرو گشت و به ناچار از
پشتیبانی دکتر ین آیزنهاور دست کشید، ولی پس از پایهگذاری جمهوری متحد عربی، مرکب
از مصر و سوریه در شعبان ١٣٧٧ق/فوریه ١٩٥٨م، از حمایت این جمهوری خودداری ورزید و
در کار پیریزی «اتحادیۀ عربی»، مرکب از عراق و اردن، شرکت جست (تاریخ معاصر،
١/٢٧٥) که روابط این دو کشور را با مصر تیرهتر ساخت و نیز بحرانی سخت در داخل
دستگاه هیأت حاکمۀ سعودیها پدید آورد. برادران سعود، بهویژه فیصل که همواره مترصد
بسط نفوذ خود بودند، از ملک سعود خواستند که دو مشاور خود و نیز سفیر آمریکا را
اخراج کند و برادران شاه را از حقوق مساوی با پسرانش برخوردار گرداند، یا به سود
فیصل از کارهای اجرایی دست بدارد. ملک سعود طرح اخیر را نپذیرفت، ولی رد ٦ رمضان و
٢٠ شوال ١٣٧٧ق/٢٧ مارس و ١٠ مۀ ١٩٥٨م قانونهایی نهاده شد که بر پایۀ آنها کارهای
اجرایی به فیصل که به نخستوزیری رسید، منتقل گشت و نیروی سیاسی در دست سعود باقی
ماند. به نخستوزیر اختیار داده شد که برای سامان دادن به کارهای کشور اقدامهای
بایسته انجام دهد. این دو قانون، قدرت پادشاه را محدود کرد و به قدرت وزیران افزود.
قرار بر این شد که اگر هیأت دولت تصمیمی بگیرد و پادشاه آن را امضا نکند، پس از یک
ماه در صورت تغیر نیافتن نظر اعضای دولت، به مورد اجرا درآید. اما ملک سعود که
نمیتوانست رقیبی نیرومند چون فیصل را در کنار خویش بپذیرد، در ٢ رجب ١٣٨٠ق/٢١
دسامبر ١٩٦٠م او را برکنار کرد و خود کابینهای با شرکت ٦ وزیر از بیرون خاندان
سعودی تشکیل داد و برنامههایی برای اصلاحات داخلی و تدوین قانون اساسی جدید عرضه
داشت. قانون اساسی تازهای که «شاهزادگان آزاده» نوشتند و گذراندند، نشان میداد که
عربستان سعودی از پادشاهی مطلق به پادشاهی مطلق به پادشاهی مشروطه مبدل میگردد.
آنگاه دو ادارۀ کل، یکی برای کار و دیگری برای امور اجتماعی، پایهگذاری شد و
کمیتهای به ریاست امیر طلال، وزیر دارایی، مأمور برنامهریزی گشت. در سازمانهای
دولتی، دادگاههایی برای مبارزه با فساد گشوده شد و گروه وزیران تصویب کرد قرارداد
اجارۀ پایگاه هوایی ظهران با آمریکا تمدید نگردد. در این میان «مفتی دیار سعودی»
خواهان آن شد که قانونها و تصمیمهای دولت بیاظهار نظر و اِعمال رأی او به اجرا در
نیاید. امیر طلال وزیر دارایی به مخالفت برخاست، ولی شاه از رأی مفتی پشتیبانی کرد.
نیز کوششهای طلال برای سامان دادن به وضع مالی کشور با مخالفت سعود روبهرو گشت و
پیشنهاد او دربارۀ ملی کردن شرکت خصوصی برق هم رد شد و اجرای قانون اساسی هر روز به
روز دیگر موکول میگردید تا اینکه منجر به بروز تشنجهایی شد. شاه در پاسخ این
ناآرامیها در ربیعالثانی ١٣٨١ق/سپتامبر ١٩٦١م «شاهزادگان آزاده» و پیشاپیش ایشان،
طلال را از کابینه اخراج کرد و پسران خود را به جای آنان گماشت. طلال به بیروت رفت
و در ربیعالاول ١٣٨٢ق/١٩٦٢م بر ضد رژیم عربستان به پیکار برخاست.
در این زمان روابط سعودیها و جمهوری متحد عربی رو به تیرگی نهاده بود و مصریان ملک
سعود را متهم کرده بودند که برای متلاشی ساختن این جمهوری جوان دست به توطئه زده
است. ملک سعود در جمادیالثانی ١٣٨٠ق/نوامبر ١٩٦١م به بهانۀ درمان روانۀ آمریکا شد
و در غیاب او فیصل پرده از روی کودتایی نظامی برداشت. ملک مسعود پس از بازگشت رشتۀ
کارها را در دست گرفت و کابینۀ تازهای تشکیل داد. سپس تابعیت امیر طلال را که در
بیروت به مخالفت با سلطنت او برخاسته بود لغو کرد و املاک و داراییهای او را گرفت.
«شاهزادگان آزاده» نیز خود از تابعیت عربستان چشم پوشیدند و به قاهره رفتند و
سازمان «سعودیان آزادیخواه» را بنیاد نهادند. ملک سعود که در این هنگام در تکاپوی
ایجاد جبههای برای مقابله با جمهوری متحد عربی بود، با ملک حسین پادشاه اردن وارد
گفت و گو شد. هیأتهای نمایندگی عربستان و اردن، بر پایۀ گفت و گوهای رهبران دو
کشور، پیشنویس پیمان دو جانبهای تهیه کردند. به دنبال آن فرماندهی ارتش واحد
ایشان پیریزی شد و اختلافهای مرزی از میان برخاست.
در همان زمان امام محمد البدر در پی پیروزی جمهوریخواهان یمن به عربستان سعودی
گریخت. سعودیها برای کمک به البدر و مقابله با نظام جدید یمن به فعالیت پرداختند و
سرانجام به یاری متحدان غربی خود به یمن حمله بردند. حکومت ژنرال عبداللته سلال،
روابط خود را با عربستان سعودی قطع کرد و همۀ بانکهای عربستان را در آن کشور بست.
موضع ملک سعود در برابر رژیم نوین یمن و حملۀ نیروهای این کشور به آنجا، با مخالفت
وزرای کابینه و گروهی از نظامیان روبهرو گشت ٦ تن از وزیران، طی نامهای به شاه،
خواستار باز ایستادن جنگ، به رسمیت شناختن نظام جمهوری یمن و دست کشیدن از همکاری
با اردن شدند. ملک سعود بار دیگر خود را تنها یافت و به ناچار فیصل را به همکاری و
ادارۀ امور کشور باز خواند. فیصل که ریاست هیأت نمایندگی عربستان در سازمان ملل
متحد را به عهده داشت، وارد کشور شد و با تشکیل کابینه و تصدّی نخستوزیری و وزارت
امور خارجه، رشتۀ کارها را در دست گرفت. در این میان ملک سعود برای دومین بار به
عنوان درمان از کشور خارج شد. فیصل فرصت را غنیمت شمرد و با کنار زدن طرفداران شاه،
یاران خویش را به جای آنان نشاند و قبیلههای طرفدار او را خلع سلاح کرد و کسان خود
را به فرمانداری ایالتهای جنوبی بر گماشت. نیز در همان سال، با آغاز گفت و گوهای
عربستان و انگلستان بر سر واحۀ بوریمی، روابط سیاسی دو کشور مجدداً برقرار شد
(کیلی، ٣٧، ٣٨) و فیصل از افسران انگلیسی دعوت کرد تا ارتشی از بدویان برای سعودیها
تشکیل دهند. ملک سعود در ذیحجۀ ١٣٨٢ق/آوریل ١٩٦٣م به ریاض بازگشت، ولی با مخالفت
برادرانش روبهرو شد و مجبور گردید مجدداً به عنوان درمان کشور را ترک گوید.
در آغاز دخالت سعودیها در یمن، فعالیت مهاجران عربستان در جمهوری متحد عربی رو به
افزایش نهاد. امیر طلال در جمادیالاول ١٣٨٢ق/اکتبر ١٩٦٢م «جبهۀ رهایی بخش عربی» را
پایه گذارد و برنامۀ آن را رسماً اعلام کرد، اما به سبب ناهمگونی عناصر تشکیل دهندۀ
جبهه بیشتر فعالیتهای آن به ناکامی کشید. در قاهره، سازمان مخالف دیگری فعالیت
میکرد به نام «همبستگی مردم جزیرۀ عربی». این سازمان، برای یکپارچه کردن همۀ
نیروهای مخالف با سلطنت سعودیها، در شعبان ١٣٨٢ق/دسامبر ١٩٦٢م با جبهۀ رهایی بخش
عربی درآمیخت و به «جبهۀ آزادی بخش میهنی عربی» موسوم گشت، ولی تندروی این سازمان
جدید گروه طلال را برای همیشه از جنبش جمهوریخواهی دور کرد و درنتیجه «جبهۀ آزادی
بخش میهنی عربی» در ربیعالثانی ١٣٨٣ق/اوت ١٩٦٣م به دو گروه نخستین تقسیم شد.
شاهزادگان آزاده محل کار خود را به بیروت منتقل کردند و برخی از آنان با ابراز
پشیمانی به عربستان بازگشتند.
در این روزگار که فیصل پیروزی خود را بر ملک سعود و دستیابی بر تخت سلطنت نزدیک
میدید، کوشید تا با خشنود ساختن جناحهای مخالفِ دخالت سعودیها در امور یمن، موضع
خود را استحکام بخشد. از اینرو در ذیقعدۀ ١٣٨٢ق/آوریل ١٩٦٣م پس از مذاکراتی بر سر
اوضاع یمن، پیمان تعیین مرزهای یمن بسته شد. طبق این پیمان مقرر گشت که نیروهای
مصری از خاک یمن بیرون روند و جمهوری متحد عربی، عربستان و اردن از دخالت در امور
داخلی این کشور دست بردارند، اما این پیمان بارها از هر دو سوی نقض شد. در رمضان
١٣٨٣ق/ژانویۀ ١٩٦٤م گردهمایی سران کشورهای عربی برپا گردید. ملک سعود نیز در این
گردهمایی شرکت جست و با ژنرال عبداللـه سلال رئیس جمهور یمن و عبدالناصر رئیس
جمهوری متحد عربی روبهرو گشت و پشتیبانی خود را از پایان جنگ اعلام داشت و جمهوری
یمن را به رسمیت شناخت.
ملک سعود پس از بازگشت به ریاض، بار دیگر نیروی کامل فرمانروایی خود را مطالبه کرد،
ولی فیصل و بیشتر افراد خاندان درباری به خواهش او وقعی ننهادند. در گردهمایی
مقامات عالیرتبه و شیوخ مقرر شد که ملک سعود رئیس اسمی دولت بماند و کارهای اجرایی
در دست فیصل، نخستوزیر باشد، ولی ملک سعود نپذیرفت. گردهمایی شیوخ و علمای روحانی
در ذیقعدۀ ١٣٨٣ق/مارس ١٩٦٤م نظر گردهمایی پیشین را تأیید کرد، و در ٢٥ جمادیالثانی
١٣٨٤ق/١ نوامبر ١٩٦٤م ملک سعود طی بیانیهای رسمی از مقام خود خلع شد و فیصل بر تخت
نشست. در رمضان ١٣٨٤ق/ژانویۀ ١٩٦٥م سعود طی نامهای فیصل را پادشاه قانونی کشور
خواند و سوگند یاد کرد که نسبت به او وفادار بماند، اما چندی نگذشت که برای مبارزه
با فیصل به عبدالناصر روی آورد و کوشید تا ارتشی خصوصی پدید آورد. وی که تا
١٣٨٧ق/١٩٦٧م بیشتر اوقات خود را در آتن گذرانیده بود، با کمک عیدالناصر به یمن رفت
و با انقلابیان آن کشور که پیشتر با ایشان بدسگالی کرده بود، دیدار کرد و ناصر را
بهترین دوست خود خواند (لیسی، ٢/٥٥٧). وی سپس به آتن بازگشت و در ذیحجۀ ١٣٨٨ق/فوریه
١٩٦٩م درگذشت.
٢٠. فیصل بن عبدالعزیز (حک : ١٣٨٤-١٣٩٥ق/١٩٦٤-١٩٧٥م). او یکی از مشهورترین
فرمانروایان آل سعود بود و در جنگهای پدر با آل رشید و شریفان مکه شرکت جست. پس از
مرگ او و آغاز سلطنت ملک سعود به تکاپو افتاد تا قدرتی کسب کند. در آن ایام با
استفاده از ناتوانی ملک سعود در ادارۀ کامل امور و پیشنهاد طرحهای اصلاحی، به مقام
وزارت امور خارجه و سس نخستوزیری دست یافت و راه را برای دستیابی به تخت هموار
ساخت. وی در دوران نخستوزیری که مستقل از شاه ادارۀ امور را در دست داشت (نک :
شم ١٩ در همین مقاله)، در شوال ١٣٧٧ق/آوریل ١٩٥٨م عربستان را وارد جرگۀ کشورهای
طرفدار سیاست بیطرفی مثبت (عدم تعهد) کرد و ستیزهجویی فرانسه با الجزایر و پنجه
افکندن انگلستان بر واحۀ بوریمی و دخالت در شیخنشینهای خلیج فارس و پشتیبانی
آمریکا از اسرائیل را محکوم شمرد. در زمینۀ سیاست داخلی، بندر جده را ملی ساخت و
آزادی داد و ستد بازرگانان دیگر کشورهای عرب را به سود بازرگانی محلی محدود کرد.
نیز سیاست صرفهجویی سختگیرانهای در پیش گرفت و از وارد شدن کالاهای تجملی
جلوگیری کرد و هزینۀ خاندان درباری را اندکی کاست، ولی چون صرفهجویی او بودجههای
مربوط به پیشرفت اقتصادی و فرهنگی کشور را هم در بر میگرفت، بهانهای به دست
مخالفان داد.
فیصل بلافاصله پس از آنکه قدرت را در دست گرفت، به اختیارات خود افزود: نخستوزیری
و وزارت امور خارجه و فرماندهی عالی نیروهای ارتشی را خود عهدهدار شد و برادرش
خالد را به معاونت و سپس جانشینی برگزید.
در ربیعالثانی ١٣٨٥ق/اوت ١٩٦٥م پس از کوششهایی که برای بهبود روابط عربستان و مصر
به عمل آمد، عبدالناصر و ملک فیصل در باب مسألۀ یمن به گفت و گو پرداختند که حاصل
آن پیمانی بود که مقرر میداشت فیصل از دخالت نظامی بر ضد دولت انقلابی یمن و کمک
به امام البدر دست بردارد و دولت مصر نیز متعهد میشد که نیروهای خود را از یمن فرا
خواند و داراییهای برخی از سعودیها را که در مصر توقیف شده بود، آزاد کند
(«خاورمیانه و...»، II/٦٠٦, ٦٠٧).
تجاوز اسرائیل به مصر و سوریه و اردن در ربیعالاول ١٣٨٧ق/ژوئن ١٩٦٧م مردم عربستان
را به تکانی سخت واداشت و ایشان به کنسولگری آمریکا در ظهران هجوم بردند. در رأس
تنوره کار به تیراندازی کشید و تعدادی از آمریکاییها و عربها زخمی شدند. فیصل برخی
از افسران ارتش را بازداشت کرد و مقررات حکومت نظامی برقرار ساخت. آنگاه در پی
فشارهای داخلی و خارجی، در کنفرانس سران عرب در خَرطوم (جمادیالاول ١٣٨٧ق/اوت
١٩٦٧م)، همراه کویت و لیبی متعهد شد که سالانه ١٣٥ میلیون لیرۀ استرلینگ برای
بازسازی اقتصاد جمهوری متحد عربی و اردن بپردازد. همچنین مقرر شد که نیروهای جمهوری
متحد عربی و عربستان از یمن خارج شوند، اما این گرایش فیصل به جمهوری متحد عربی
دوام چندانی نیافت و دوباره دستخوش تیرگی شد. فیصل همزمان با این فعالیتها همکاری
خود را با شرکتهای نفتی غرب بهویژه آمریکا فشردهتر کرد. در در ١٣٨٧ق/١٩٦٧م کویت و
سعودی موافقت کردند که استخراج نفت در منطقۀ بیطرف را به دو شرکت آمریکایی و ژاپنی
واگذارند. در ١٣٨٨ق/١٩٦٨م سازمان «کشورهای عربی تولیدکننده و صادرکننده نفت»
(آاوپک) با شرکت سعودی و کویت و لیبی پیریزی شد و وزیر نفت عربستان دبیر کلی آن را
به عهده گرفت. در همین سال دانشگاه ملک عبدالعزیز در مدینه تأسیس شد.
در این ایام دولت بریتانیا به سبب بودجۀ کمرشکنی که برای نگهداری نیروهای نظامی
خویش در جزایر و شیخنشینهای خلیج فارس متحمل میشد، نیروهای خود را از منطقه خارج
کرد. خروج بریتانیا از منطقه، سعودیان را رودروی ایران قرار داد که از روزگاری بس
دور، جزایر بحرین را طلب میکرد و اکنون خواستار بخش بزرگی از فلات قاره بود. پیامد
گفت و گوی ملک فیصل و محمدرضا پهلوی پیرامون این سرزمین در سالهای
١٣٨٥-١٣٨٨ق/١٩٦٥-١٩٦٨م انعقاد پیمانی دربارۀ تقسیم فلات قاره و دفاع مشترک از
شیخنشینها به هنگام بیرون رتن انگلیسیان بود.
ملک فیصل در زمینۀ سیاست داخلی گامهایی در راه پیشبرد صنایع کشور برداشت. نیز پس از
اعمال فشارهایی که یاد آن گذشت، به مصادرۀ نشریات دست زد و محدودیتهایی برای ورود
روزنامههای عربی و غیرعربی برقرار کرد. این وقایع و نیز سلطۀ روزافزون قدرتهای
غربی بر نفت عربستان، موجب مخالفت دو تن از برادران شاه به نامهای سلطان و فهد که
به ترتیب وزیر دفاع و وزیر کشور بودند گردید و کشمکشهای سختی در درون خاندان آل
سعود درگرفت که همراه با ناکامیهای فیصل در روابط خود با جمهوری متحد عربی، موجب
انزوای سیاسی وی در جهان عرب و بروز جنبشهای آزادیخواهانه در داخل کشور شد. در
١٣٨٩ق/١٩٦٩م کودتایی بر ضد فیصل کشف شد. دو سازمان ملی «جنبش ناسیونالیستهای عرب» و
«همبستگی مردم شبه جزیرۀ عربی» این کودتا را طرحریزی کرده بودند. رهبری جناح
لیبرال را احمد یوسف طویل به عهده داشت. پس از کشف کودتا، تعداد بسیاری بازداشت
شدند و بسیاری از افسران و روشنفکران و دانشجویان به زندان افتادند (تاریخ معاصر،
١/٣٠٢، ٣٠٣).
ملک فیصل که به دلیل نزدیکی عبدالناصر به شوروی و تمایل شدید سعودیها به غرب هیچگاه
نتوانسته بود با ناصر به توافقی درازمدت و واقعی دست یابد و حتی در این اواخر
میکوشید تا یک همبستگی میانهرو از کشورهای باختری عرب (تونس و مراکش) در برابر
جبهۀ جمهوری متحد عربی، سوریه، سودان و لیبی برقرار سازد، پس از مرگ عبدالناصر
توانست با انورسادات که معتقد به شکست سیاست ناصر در سوسیالیسم عربی و وابستگی به
شوروی بود توافقهایی حاصل کند (لیسی، ٢/٥٧٩). این توافقها به ایجاد روابط بسیار
نزدیکی انجامید. در ٢١ رمضان ١٣٩٣ق/١٩ اکتبر ١٩٧٣م با آغاز جنگ اعراب و اسرائیل،
ملک فیصل طی بیانیهای صدور کلیۀ محمولههای نفتی به آمریکا را قطع کرد. در صفر
١٣٩٤ق/فوریۀ ١٩٧٤م کنفرانس اسلامی به ابتکار ملک فیصل در پاکستان تشکیل شد. قطعنامۀ
این کنفرانس ظاهراً بر تمام آرمانهای اعراب صحه میگذاشت و مهمتر آنکه برای
نخستینبار سازمان آزادیبخش فلسطین به عنوان تنها نمایندۀ مردم فلسطین در آن شرکت
جست.
با اینهمه تنازعی که از چندی پیش در داخل خاندان سعودی پدید آمده بود، سرانجام به
قتل فیصل انجامید. در ١١ ربیعالاول ١٣٩٥ق/٢٥ مارس ١٩٧٥م فیصل بن مساعد، برادرزادۀ
ملک فیصل به بهانۀ تهنیت زادروز پیامبر اسلام(ص) و به هنگام دستبوسی، شاه را با
شلیک سه گلوله به قتل رساند. قاتل را بعداً در ملأ عام گردن زدند.
٢١. خالدبن عبدالعزیز (حک ١٣٩٥-١٤٠٢ق/١٩٧٥-١٩٨٢م). وی در آغاز علاقۀ چندانی به
مسائل سیاسی نداشت و تنها فعالیتی که در این زمینه قبل از دستیابی به تخت از او یاد
شده، شرکت در کنفرانس سنت جیمز لندن دربارۀ فلسطین (١٣٥٨ق/١٩٣٩م) است (نشاشسبی،
٣٥٠، ٣٥١). خالد پس از آن سیاست را به کلی ترک گفته و در میان قبایل بدوی سکنی
گزیده بود، با این حال فیصل او را به ولیعهدی و در ١٣٨٥ق/١٩٦٥م به معاونت
نخستوزیری برگزید. در ١٣٩٥ق/١٩٧٥م پس از ترور فیصل بر تخت نشست و بلافاصله اعلام
کرد که همان سیاستهای سلف خود را در پیش خواهد گرفت («خاورمیانه و...»، II/٦٠٧). با
اینهمه در این دوران نیز علاقۀ چندانی به مسائل سیاسی نشان نداد و قدرت اجرایی و
تصمیمگیری را به برادر و ولیعهد خود فهد بن عبدالعزیز سپرد. پس از شرکت انور سادات
رئیس جمهوری مصر در جریان «کمپ دیوید» و امضای پیمان صلح با اسرائیل در ١٣٩٨ق/١٩٧٨م
خالد بر قطع روابط با مصر پای فشرد، ولی فهد اگرچه قطعنامۀ کنفرانس عراق را در همان
سال مبنی بر تحریم سادات امضاء کرده بود، از انتشار رسمی آن در کشور خود جلوگیری
کرد. با اینهمه در ١٣٩٩ق/١٩٧٩م عربستان رسماً پیمان کمپ دیوید و عمل سادات را مردود
شمرد.
یکی از رویدادهای پراهمیت این روزگار جنبش گروهی متمایل به اخوان المسلمین و مخالف
با سلطنت این خاندان بود. رهبری جنبش را جهیمان العتیبی و محمدبن عبداللـه القحطانی
به عهده داشتند. در بامداد آخر ذیحجۀ ١٣٩٩ق/٢٠ نوامبر ١٩٧٩م گروه مسلّحی متشکل از
٢٠٠ تا ٣٠٠ تن که تعدادی از آنها دانشجویان علوم دینی و برخی مصری و یمنی و کویتی
بودند، به فرماندهی قحطانی، مسجدالحرام را اشغال کردند، که پس از حدود ٢٢ روز
پایداری سرکوب شدند. دولت اعلام داشت که نیروهای دولتی در جریان درگیری ١٢٧ کشته و
٤٦١ زخمی داشته است و ١١٧ تن از اشغالگران کشته و بقیه دستگیر شدند. در صفر
١٤٠٠ق/ژانویۀ ١٩٨٠م تعداد ٦٣ تن از دستگیر شدگان از جمله جهیمان العتیبی را پس از
محاکمه سریع و سری به چند دسته تقسیم کردند و هر دسته را به شهری فرستادند و در صبح
روز ١٩ صفر ١٤٠٠ق/٩ ژانویۀ ١٩٨٠م همگی را در میادین آن شهرها گردن زدند (لیسی،
٢/٧٣١؛ عربستان، ١١٨).
دولت عربستان سپس برای جلوگیری از حوادث مشابه، تغییراتی در سطح فرمانداران و
امیرانی که از سوی مخالفان متهم به فساد شده بودند، ایجاد کرد و در جمادیالاول
١٤٠٠ق/مارس ١٩٨٠م، کمیتهای مرکب از ٨ تن به ریاست شاهزاده نایف وزیر کشور تشکیل شد
تا ٢٠٠ ماده براساس اصول اسلامی، به عنوان قانون اساسی برای ادارۀ کشور تدوین کند
(«خاورمیانه و...»، II/٦٢٠).
در روزگار خالد میان عربستان و جمهوری دموکراتیک یمن، به رغم اختلاف شدید مسلکی،
روابط سیاسی برقرار شد. در زمینۀ سیاست داخلی، غیر از حوادثی که شرح آن گذشت، وی
همانسان که اعلام کرده بود سیاست فیصل را در پیش گرفت و کوششهای او برای اسکان
بیاباننشینان موفقیت چندانی به بار نیاورد. خالد سرانجام در ٢ رمضان ١٤٠٢ق-١٣ ژوئن
١٩٨٢م درگذشت و فهدبن عبدالعزیز جانشین وی شد.
مآخذ: تاریخ معاصر کشورهای عربی، فرهنگستان علوم شوروی، ترجمۀ محمدحسین شهری،
تهران، ١٣٦١ش؛ حسین بن خزعل، تاریخ الجزیره العربیه فی عصر الشیخ محمدبن عبدالوهاب،
بیروت، ١٩٦٨م؛ حسین بن غنام، تاریخ نجد، به کوشش ناصرالدین اسد، بیروت، ١٤٠٥ق،
فهرست؛ حمزه، فؤاد، قلب جزیره العرب، ریاض، ١٣٨٨ق/١٩٦٨م؛ دائرهالمعارف الاسلامیه؛
زرکلی، خیرالدّین، الاعلام، بیروت، ١٩٨٤م؛ سعید، ناصر، تاریخ آل سعود، ١٤٠٤ق، صص
٧١٦، ٧١٧؛ سعید سلیمان، احمد، تاریخ الدول الاسلامیه و معجم الاسرالحاکمه، مصر،
١٩٦٩م؛ شوادران، بنجامین، خاورمیانه، نفت و قدرتهای بزرگ، ترجمۀ عبدالحسین شریفیان،
تهران، ١٣٥٤ش؛ عربستان سعودی، رادیو تلویزیون جمهوری اسلامی ایران، تهران، مرداد
١٣٦٤ش؛ کیلی، جی. سی.، الحدود الشرقیه لشبه الجزیره العربیه، ترجمۀ خیری حماد،
بیروت، ١٩٧١م؛ لنچافسکی، زرژ، تاریخ خاورمیانه، ترجمۀ هادی جزایری، تهران، ١٣٣٧ش؛
لوتسکی، و.، تاریخ عرب در قرون جدید، ترجمۀ پرویز بابایی، تهران، ١٣٥٦ش؛ نشاشیبی،
ناصرالدین، در خاورمیانه چه گذشت، ترجمۀ فیروز خلعتبری، تهران، ١٣٦٣ش؛ نشاشیبی،
ناصرالدین، در خاورمیانه چه گذشت، ترجمۀ محمدحسین روحانی، تهران، ١٣٥٧ش؛ نیز:
Abu Hakima, Ahmad, History of Eastem Arabia, Beirut, ١٩٦٥; Hopwood, Derek,
(ed.), The Arabian Peninsula, London, ١٩٧٢; Howarth, David, The Desert King,
London, ١٩٦٤; Lorimer, Gazetter of the Persian Gulf, Oman and Central Arabia,
England, ١٩٧٠; The Middle East and North Africa (١٩٨٤-٨٥). London, ١٩٨٤;
Peterson, J. E., »Defending, Arabia, Evolution of Responsibility«, Orbis, A
Journal of World Affairs, ١٩٨٤, vol. ٢٨, No٣; Philby, H. St. John, sa᾽udi
Arabia, Beirut, ١٩٦٨.
صادق سجادی