آشنایی با قرآن 5 - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢٤٥
میآید . گفتم خدا نکند این زنها متوجه بشوند ، اگر متوجه بشوند محال است بگذارند من بروم . آمد و آمد ، جلوی اسب مرا گرفت و گفت : ان شاء الله دیگر بر نمیگردی ( خنده حضار ) . مقصود او این بود که آیا میخواهید بروید " نعمان " و بعد برگردید از اینجا با ماشین بروید مشهد یا ان شاء الله یکسره میخواهید بروید قم ؟ گفت : ان شاء الله دیگر بر نمیگردید . خندیدم و گفتم : " نه ، ان شاء الله دیگر بر نمیگردم ، یکسره میروم " . ما بعد صد بار دیگر برگشتیم . آن وقت این داستان را به والدهام و دیگران بروز ندادم ولی بعدها این قصه برای من سوژهای شده بود در فریمان که آخر این چرندها چیست ؟ این مزخرفات چیست ؟ برای خود من یک چنین حادثهای پیش آمد ، سید آمد و چنین حرفی هم گفت که خود این حرف هم انسان را تکان میدهد و ما هیچ گرفتار این حرفها نشدیم . ( گفت که بادمجان بد آفت ندارد . ) حاج آقا ! نتیجهاش این است که روحانی شدید . استاد : نه ، ( روحانی ) بودیم . اتفاقا همین که ایشان میگویند ، عین این قصهای که برای سادات بود ، در سی و پنج سال پیش ( برای روحانیون بود ) ، آخوندها را سوار هیچ ماشینی نمیکردند ، میگفتند پنچر میشود ( خنده حضار ) . ماشینها هم که اغلب قراضه بود ، ماشینهای حالا که نبود ، بالاخره خراب میشد . چقدر آخوندها را وسط راه پیاده میکردند ! یا مثلا ژاندارم چشمش به یک آخوند در ماشین میافتاد ، بهانهگیری میکرد ، بعد میگفتند از شومی این آخوند است ، در حالی که این ، شومی دولت است ، به آخوند مربوط نیست . حالا دیگر این حرف هیچ گفته نمیشود . این ماشینهای نو که آمد دیگر این شومی ور افتاد . غرض این است: ما از مجموع اخبار و روایات اینچنین استفاده میکنیم که زمانی ما روی همه اینها مطالعه کردیم، آخر این طور