آشنایی با قرآن 5 - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢٨
با یک نفر کتابی برخورد کردند . ( اینجا ببینید یک دقایقی هست که فقط زیر ذرهبین میشود پیدا کرد ) و با یکدیگر مصاحب و همراه شدند . قهرا دو مصاحب راه یکدیگر را میپرسند . حضرت فرمودند من میروم کوفه ، تو کجا میروی ؟ جای دیگری را گفت که یک مقدار از راه را با یکدیگر مشترک بودند و نزدیک کوفه او راهش جدا میشد . گفتند خوب ، پس با همدیگر باشیم . آن شخص میدانست که رفیقش مسلمان است . حضرت هم که میدانستند او اهل کتاب است . با همدیگر صحبت کنان آمدند تا به سر دو راهی شاهراه کوفه و راه فرعی رسیدند . او قهرا راه فرعی را گرفت . حضرت هم شاهراه را رها کردند و دنبال او آمدند . آن شخص گفت : شما که گفتی من به کوفه میروم . فرمود بله به کوفه میروم . پرسید : پس چرا از این طرف میآیی ؟ فرمود برای اینکه ما با یکدیگر چند ساعت مصاحبت کردیم و مصاحبت حق ایجاد میکند و تو به گردن من حق پیدا کردی [١] . به دلیل اینکه تو بر من ذی حق هستی من میخواهم تو را چند قدم بدرقه کنم . نوشتهاند همان جا فکری کرد و گفت : " پیغمبر شما به دلیل این اخلاق حسنهای که دستور داد ، به این سرعت دینش دنیا را گرفت " و بعد خداحافظی کردند و او حضرت امیر علیهالسلام را نشناخت ولی این خاطره به شکل عجیبی در ذهنش بود تا یک وقتی به کوفه آمد و قهرا در جستجوی همان رفیقش بود . روزی آمد خلیفه را دید ، و فهمید رفیق بین راه ، خود خلیفه است . آنجا بود که شهادتین را گفت و مسلمان شد و یکی از اصحاب خاص امیرالمؤمنین گردید . این حدیث را کافی نقل کرده و اصلا از همین جا عنوانش را
[١] اینکه میگویند حقوق بشر ، اعلامیه حقوق بشر ، شما در همه حقوقهایی که امروز در دنیا هست نمیتوانید حقوقی به این ریزی که انسان فقط زیر ذرهبین میتواند ببیند پیدا کنید .