آشنایی با قرآن 5 - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٤٨
گوشتهایش را میدزدید . او هم نمیخواست این گربه را ناراحت کند . برای اینکه خودش را از شر او خلاص کند ، روزی گربه را داخل جوال کرد و رفت در محله دیگری انداخت و خیال خودش را راحت کرد . سر ظهر که آمد سفرهاش را پهن کرد و با خیال راحت نشست ، دید گربه آمد سر سفره گفت " مو " . عجب کاری ! این از کجا راه را پیدا کرد ؟ ! این دفعه رفت او را در بیرون شهر انداخت ، باز به خیال اینکه خیال خودش را راحت کرده . روز دیگر آمد سر سفره نشست ، باز این گربه آمد گفت " مو " . خدایا این را چکار بکنم ؟ به شر این گرفتار شدهام ! آخرش گفت من یک بلایی به سر تو بیاورم که دیگر نتوانی بیایی . رفت تختهای درست کرد و روی آن را قیراندود کرد و پای گربه را روی این قیرها محکم کرد و او را برد در رودخانهای روی آب رها کرد . گربه هم رفت . اتفاقا حاکم وقت در کناری نشسته بود و داشت این رود ( نیل ) را تماشا میکرد ، یک وقت از دور دید یک موجودی دارد به این سو میآید . وقتی نزدیک شد به غواصان گفت ببینید آن چیست ، بروید آن را بیاورید . غواصان رفتند نزدیک دیدند یک گربه است ، ولی امر بود باید میآوردند ، گربه را سالم آوردند تحویل دادند . حدس زدند ، گفتند هر که هست مزاحم این گربه شده . پای او را از قیرها باز کردند ، بعد برداشت حکمی نوشت و به گردن این گربه انداخت که : " حکم پادشاه است ، از این ساعت این گربه در هر خانهای که رفت هیچ کس حق ندارد مزاحمش بشود ( به یمن اینکه شاه نجاتش داده " . بعد از چند روز آن صاحبخانه نشسته بود و سفره را پهن کرده بود ، گربه آمد گفت " مو " ، ولی ( دید ) این دفعه یک چیزی هم به گردنش دارد . چیزی جلوی گربه انداخت و آرام آن نخ را از گردنش باز کرد ، دید یک ابلاغ هم دارد ، ابلاغ خیلی محکمی ، گفت تا حالا که ابلاغ نداشتی ما از عهده تو بر نمیآمدیم ، حالا که داری ابلاغ و حکم هم