آشنایی با قرآن 5 - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٦٧
راحت زندگی کنم . مدتها خدا خدا میکرد ، تا بالاخره در عالم رؤیا خواب نما شد که میروی در فلان جا ، بالای فلان کوه ، فلان نقطه میایستی و تیری هم به کمان میکنی ، هر جا که این تیر افتاد گنج آنجاست . بیل و کلنگ و دستگاهش را برداشت و رفت به آن نقطه ، دید همه علامتها درست است . شک نکرد که گنج را پیدا کرده . تیر را به کمان کرد ، گفت حالا به کدام طرف پرتاب کنیم ، یادش افتاد که به او نگفتهاند به کدام طرف ، گفت حالا یک طرف پرتاب میکنم ، به قوت کشید و به یک طرف پرتاب کرد . نگاه کرد تیر کجا افتاد ، بعد با بیل و کلنگش رفت برای گنج ، کند و کند ، هر چه کند پیدا نکرد ، بالاخره آنقدر کند که گفت دیگر اگر کسی هم گنجی زیر خاک کند از این بیشتر پایین نمیرود . حتما من اشتباه کردهام ، باید به یک طرف دیگر پرتاب کنم ، رفت به یک طرف دیگر پرتاب کرد ، باز آمد کند و هر چه کند پیدا نکرد ، شمال و جنوب و مشرق و مغرب ، چند روز کارش این بود ، بعد شمال شرقی و جنوب غربی و همه جهات . مدتی این بیچاره زحمت کشید چیزی پیدا نکرد . دو مرتبه رفت در مسجد و دعا و فریاد ، تا بار دیگر خواب نما شد ، همان شخص به خوابش آمد ، به او گفت این چه ارائهای بود که به ما کردی ، ما که هر چه گشتیم پیدا نکردیم . گفت چکار کردی ؟ گفت من رفتم آنجا ایستادم تیر به کمان کردم ، یک دفعه از این طرف پرتاب کردم ، یک دفعه از آن طرف . گفت ما کی به تو گفتیم تیر را به قوت بکش و پرتاب کن ؟ ما گفتیم تیر را به کمان بگذار هر جا خودش افتاد . روز بعد رفت و تیر را به کمان کرد و هیچ نکشید ، رهایش کرد، همان جا جلوی پایش افتاد، زیر پای خودش را کند و گنج را پیدا کرد. شخصی بود در مشهد به نام آقای آقاشیخ مجتبی قزوینی ، میگفت ما این داستان را در مثنوی خواندیم ، به مرحوم میرزای کرمانشاهی