مشکاة الأنوار ت هوشمند و محمدی - شیخ طبرسی - الصفحة ٦٩٩ - باب نهم در بيان مواعظ
(١) (١٩١٣) ٨- عنوان بصرى كه پيرمردى نود و چهار سالهاى بود گويد: حدود دو سال با مالك بن انس رفت و آمد داشتم، هنگامى كه امام صادق ٧ وارد مدينه شد، خدمت آن حضرت مىرسيدم و دوست داشتم آنچه را از مالك مىآموختم از آن حضرت بياموزم، روزى حضرت به من فرمود: من از طرف حكومت تحت نظر مىباشم، بعلاوه اينكه در هر ساعت از شب و روز نيز اوراد و اذكارى دارم كه بايد بگويم، مرا از گفتن ذكر باز مدار، و همان طور كه قبلا نزد مالك مىرفتى حالا هم برو و مسائلت را از او بپرس، من از اين سخنان غمگين شدم، و از نزد ايشان رفتم، و با خود گفتم: اگر در من خيرى مىديد مرا از خود نمىراند، و به مالك حواله نمىنمود، بار ديگر وارد مسجد رسول خدا ٦ شدم و بر امام ٧ سلام كردم، سپس از كنار قبر پيامبر وارد حرم شدم و در آنجا دو ركعت نماز خواندم، و گفتم: خدايا! از تو مىخواهم كه دل جعفر را به طرف من متمايل سازى، و از علم او نصيبم گردانى تا با آن به راه راست هدايت شوم.
بعد با غم و اندوه به طرف خانهام رفتم، و چون محبت جعفر در دلم جاى گرفته بود ديگر نزد مالك هم نرفتم، از آن به بعد از منزلم خارج نشدم مگر براى خواندن نماز واجب، تا اينكه صبرم تمام شد، و چون دلتنگ شدم كفشم را پوشيدم و رداء بر دوش انداختم و بعد از خواندن نماز عصر به طرف منزل جعفر حركت نمودم، چون بدان جا رسيدم اجازه ورود خواستم، خادم ايشان بيرون آمد و گفت: چه مىخواهى؟ گفتم:
خواستم خدمت آن بزرگوار برسم و سلامى بدهم، گفت: ايشان نماز مىخوانند، كنار در توقف نمودم، بعد از مدت كمى خادم بار ديگر آمد و گفت: بر بركت خدا وارد شو، وارد شدم و سلام كردم، ايشان پاسخم را دادند و فرمود: بنشين خدا تو را رحمت كند، نشستم و ايشان بعد از احوال پرسى سرش را بلند كرد و فرمود: كنيهات چيست؟ گفتم: أبو عبد اللَّه. فرمود: خداوند كنيهات را مستدام بدارد، و در آنچه رضاى اوست موفق بدارد، با خود گفتم: اگر از اين ملاقات و عرض سلام خدمت حضرت هيچ بهره ديگرى غير از اين دعا نداشته باشد، برايم خير بسيارى است.