مشکاة الأنوار ت هوشمند و محمدی - شیخ طبرسی - الصفحة ٥٧٥ - فصل هفتم در مذمت دنيا
(١) (١٥٩١) ٤٣- امام صادق ٧ فرمود: حضرت مسيح ٧ به همراه اصحابش از زمينى خشك و بىآب و علف عبور مىكرد، نظرش به مالى بدون صاحب و رها شده افتاد، رو به اصحابش نموده و فرمود: اين مرگ است، از آن بگذريد، اصحاب به غير از سه نفر از آن گذشتند. آن دو به يك نفرشان گفتند: به اين شهر نزديك برو و براى ما غذايى بخر كه ما گرسنهايم، تا وقتى برگشتى مال را بين خود تقسيم كنيم. چون آن مرد رفت، يكى از آن دو به رفيقش گفت:
فلانى، اگر مال بين من و تو تقسيم شود بهتر است، مرد در حالى كه براى خريد غذا به بازار مىرفت با خود گفت: اگر اين مال براى خودم تنها باشد مطلوبتر است، و قصد كرد كه سمّى بخرد و در غذا بريزد، اين كار را كرد و با غذا به طرف آن دو برگشت، چون آن دو او را ديدند به رويش جهيدند و او را كشتند، و هر دو شروع به خوردن غذا كردند، هنگامى كه غذا وارد معده آنان شد آن دو نيز مردند، حضرت عيسى ٧ بار ديگر از همان محل بازگشت، بالاى سر مال ايستاد در حالى كه دست نخورده بود، و آنان اطرافش افتاده بودند، فرمود: به شما نگفتم اين مرگ است، از آن بگذريد؟