مشکاة الأنوار ت هوشمند و محمدی - شیخ طبرسی - الصفحة ٤٢٣ - فصل پنجم در مصافحه و بوسيدن
(١) (١١٥٩) ١٧- امام صادق ٧ فرمود: هنگامى كه ابراهيم ٧ در كوه بيت المقدس براى گوسفندانش در طلب چراگاهى بود، ناگهان صدايى شنيد، در اين هنگام مردى را ديد كه ايستاده و نماز مىخواند، اندازه آن مرد دوازده وجب بود، ابراهيم ٧ به او فرمود: اى بنده خدا براى كه نماز مىگزارى؟ گفت: براى خداى آسمانها، فرمود: آيا غير از تو كسى از خويشانت باقى مانده است؟ گفت: خير، فرمود: پس از كجا مىخورى؟ گفت: ميوهها را در تابستان ذخيره مىكنم و در زمستان مىخورم، فرمود: منزلت كجاست؟ گفت: در اين كوه، فرمود: آيا موافقى كه امشب را با هم در منزلت بگذرانيم؟ گفت: روبروى ما آبى است كه عبور از آن مشكل است، فرمود: تو چه مىكنى؟ گفت: من روى آب راه مىروم، فرمود: برويم؛ شايد خداوند آنچه را به تو داده به من هم بدهد، عابد دست ابراهيم ٧ را گرفت و با هم رفتند تا به آن لب آب رسيدند، او روى آب حركت كرد، ابراهيم نيز با او به راه افتاد تا به منزلش رسيدند.
ابراهيم ٧ فرمود: كداميك از روزها بزرگتر است؟ عابد گفت: روزى كه مردم به يك ديگر نزديك شوند، فرمود: مىخواهى دست خود را بلند كنيم و با هم دعا كنيم كه خداوند ما را از شرّ آن روز حفظ كند؟ گفت: به دعاى من چه كار دارى؟ بخدا قسم من اكنون سه سال است كه هر چه دعا مىكنم مستجاب نمىگردد، ابراهيم ٧ فرمود:
مىخواهى بدانى چرا دعايت مستجاب نمىشود؟ گفت: بلى، ابراهيم ٧ فرمود:
خداوند متعال هر گاه بندهاى را دوست بدارد دعايش را مستجاب نمىكند؛ تا آن بنده با او مناجات كند، و از وى بخواهد و خواستهاش را نزد او برد، و هر گاه بندهاى را دوست ندارد، دعايش را زود اجابت كند، و خواستههايش را بدهد، يا در دلش يأس از دعا مىافكند.
سپس به او فرمود: دعايت چه بود؟ گفت: جوانى با گوسفندانى از نزد من عبور كرد، من از آن جوان پرسيدم: اين گوسفندان از كيست؟ گفت: از ابراهيم خليل الرحمن، گفتم:
خدايا! اگر در روى زمين دوستى دارى او را به من بنمايان، ابراهيم ٧ فرمود: دعايت مستجاب شد، من ابراهيم خليل الرحمن هستم، بعد با او معانقه كرد، (اين عمل در آن زمان سنّت شد)، پس از بعثت پيامبر اسلام مصافحه سنّت شد.
(٢) (١١٦٠) ١٨- امام صادق ٧ فرمود: مصافحه مؤمن هزار حسنه دارد.