مشکاة الأنوار ت هوشمند و محمدی - شیخ طبرسی - الصفحة ٤٦٧ - فصل اول در خوش اخلاقى
(١) (١٣٠١) ٩- امام كاظم ٧ از رسول خدا ٦ نقل كند كه فرمود: خداوند خوى و بدن بندهاى را نيكو و سالم نيافريد، مگر اينكه از سوختن گوشتش به آتش دوزخ شرم خواهد داشت.
(٢) (١٣٠٢) ١٠- امام صادق ٧ فرمود: هفت اسير را نزد رسول خدا ٦ آوردند، فرمود: اى على، برخيز و گردن اينها را بزن، جبرئيل (صلوات اللَّه عليه) به سرعت نازل گشت و گفت: اى محمّد! گردن اين شش نفر را بزن و گردن اين يكى را نزن، فرمود: اى جبرئيل، امتياز اين بر ديگران چيست؟ عرض كرد: او خوش خلق و سخاوتمند در غذاست، و دستش باز است، فرمود: اى جبرئيل، اين را از خود مىگويى يا از قول پروردگارم؟ گفت: از پروردگارت، كه مرا امر كرد اين را بگويم.
(٣) (١٣٠٣) ١١- امام صادق ٧ به بحر سقا فرمود: اى بحر، خوش خلقى (مايه) آسانى امور است. سپس فرمود: آيا داستانى را كه همه اهل مدينه مىدانند برايت نقل نكنم؟ عرض كردم: چرا، فرمود: يكى از روزها رسول خدا ٦ در مسجد نشسته بود كه ناگهان كنيز يكى از انصار كنار رسول خدا ٦ ايستاده و گوشه جامه آن حضرت را گرفت، پيامبر ٦ به احترامش برخاست ولى به او چيزى نفرمود، آن زن هم به پيامبر چيزى نگفت، و اين كار را سه مرتبه تكرار كرد، پيامبر ٦ در مرتبه چهارم حركت كرد، آن زن كه پشت سر آن حضرت بود رشتهاى از جامه ايشان را گرفت، و سپس بازگشت، مردم به او گفتند: خدا تو را چنين و چنان كند كه سه مرتبه رسول خدا ٦ را نگاه داشتى، نه تو چيزى به او گفتى و نه او چيزى به تو فرمود، از او چه مىخواستى؟ گفت: در خانه ما مريضى است، مرا فرستادهاند تا رشتهاى از لباس پيامبر را براى استشفا ببرم، چون خواستم آن را بكنم مرا ديد و از جا برخاست، من شرم كردم آن رشته نخ را بردارم و او مرا ببيند، و دوست هم نداشتم كه از خودش بخواهم آن را بكند، تا اينكه (در مرتبه چهارم) آن را كندم.
(٤) (١٣٠٤) ١٢- رسول خدا ٦ فرمود: اى فرزندان عبد المطلب، شما با اموال خود نمىتوانيد مردم را متوجه خود كنيد، اينك با چهره باز و خوشرويى آنها را به خود نزديك سازيد.
(٥) (١٣٠٥) ١٣- امام باقر ٧ از رسول خدا ٦ نقل كند كه فرمود: مردانگى مرد به اخلاق اوست.
(٦) (١٣٠٦) ١٤- امام صادق ٧ فرمود: خوشبختى مرد در خوش خلقى اوست.