مشکاة الأنوار ت هوشمند و محمدی - شیخ طبرسی - الصفحة ٦٥٥ - فصل اول در بيان غضب
شكارى دنبال اوست، پرنده پيرامون او پرواز مىكرد، آن پيامبر فرمود: پروردگارم فرمان داده كه اين را بپذيرم، در اين هنگام آستين خود را باز كرد و پرنده داخلش شد، باز شكارى به آن پيامبر گفت: شكارى را كه من چند روز دنبالش بودم گرفتى، با خود گفت:
پروردگارم به من امر كرده كه اين را مأيوس نكنم، از ران پرنده تكهاى بريد و جلوى او انداخت و رفت، در بين راه به گوشت گنديده كرم زدهاى بر خورد، با خود گفت:
پروردگارم به من فرمود كه از اين دورى بجويم، از آنجا گريخت.
وقتى به خانه بازگشت در خواب ديد گويا به او گفته مىشود: تو آنچه را به آن مأمور بودى به انجام رساندى، آيا مىدانى قضيه چه بود؟ گفت: نه، به او گفته شد: اما آن كوه در واقع غضب بود، زيرا هر بندهاى هنگامى كه غضب مىكند خود را نمىبيند و به خاطر شدّت خشمش مقام خود را فراموش مىكند، هر گاه در حال غضب خود را نگاه داشت و منزلت خود را شناخت و خشمش را فرو خورد پايان كارش مانند لقمه لذيذى مىشود كه آن را خوردى، و اما آن طشت نيز در حقيقت كارهاى شايسته بنده است كه آن را پنهان داشته، خداوند هم آن را ظاهرش كند تا بندهاش را به آن زينت دهد، به علاوه ثوابى كه براى آخرتش ذخيره مىسازد، و اما قضيّه آن پرنده، او به حقيقت مردى است كه تو را نصيحت مىكند، نصيحتش را بپذير، و آن باز شكارى نيز مردى است كه نزد تو مىآيد و از تو حاجتى مىخواهد، او را نااميد نكن، و اما آن گوشت متعفّن همان غيبت (برادر مؤمن) است كه بايد از آن دورى گزينى.
(١) (١٧٩٥) ١٢- رسول خدا ٦ فرمود: محبت خدا بر كسى كه به خشم آورده شد، و از خود بردبارى نشان داده واجب است.