مشکاة الأنوار ت هوشمند و محمدی - شیخ طبرسی - الصفحة ٣١٩ - فصل چهاردهم در حقوق پدر و مادر و نيكى به آنها
(١) (٨٤٦) ٧- امام صادق ٧ فرمود: مردى خدمت پيامبر ٦ آمد و از آن حضرت در باره خوشرفتارى با پدر و مادر پرسيد، حضرت فرمود: با مادرت خوشرفتارى كن، با مادرت خوشرفتارى كن، با مادرت خوشرفتارى كن، با پدرت خوشرفتارى كن، با پدرت خوشرفتارى كن، با پدرت خوشرفتارى كن، و مادر را قبل از پدر ذكر فرموده.
(٢) (٨٤٧) ٨- مهنى بن حكيم از پدرانش نقل كند كه گويد: از پيامبر ٦ پرسيدم: اى رسول خدا! به كه احسان كنم؟ فرمود: به مادرت، گفتم: سپس به كه؟ فرمود: به مادرت، گفتم: سپس به چه كسى؟ فرمود: سپس مادرت، گفتم: سپس چه كسى؟ فرمود: پدرت، بعد از او هر كه نزديكتر باشد.
(٣) (٨٤٨) ٩- زكريا بن ابراهيم گويد: من نصرانى بودم و مسلمان شدم و حج گزاردم، سپس خدمت امام صادق ٧ رسيدم و عرض كردم: من نصرانى بودم و مسلمان شدم، فرمود: از اسلام چه ديدى؟ گفتم: قول خداى عزّ و جل (نمىدانستى كتاب و ايمان چيست ولى ما آن را نورى قرار داديم كه هر كه را بخواهيم بدان هدايت كنيم)، فرمود: محقّقا خدا تو را هدايت فرموده است، آنگاه سه مرتبه فرمود: خدايا هدايتش فرما، پسر جان هر چه خواهى بپرس، عرض كردم: پدر و مادر و خانواده من نصرانى هستند و مادرم نابيناست، من با آنها باشم و در ظرف آنها غذا بخورم؟ فرمود: آنها گوشت خوك مىخورند؟ عرض كردم: نه، با آن تماس هم نمىگيرند، فرمود: مانعى ندارد، مواظب مادرت باش و با او خوشرفتارى كن، و چون بميرد او را به ديگرى وامگذار، خودت به كارش اقدام كن، و به كسى نگو كه نزد من آمدهاى، تا در منى پيش من آيى، ان شاء اللَّه.
زكريا گويد: من در منى خدمتش رفتم در حالى كه مردم گردش را گرفته بودند، و او مانند معلم كودكان بود كه گاهى اين و گاهى آن از او سؤال مىكرد، سپس چون به كوفه رفتم نسبت به مادرم مهربانى كردم، و خودم به او غذا مىدادم، و جامه و سرش را از كثافت پاك مىكردم و خدمتگزارش بودم، مادرم به من گفت: پسر جان! تو زمانى كه دين مرا داشتى با من چنين رفتارى نمىكردى، اين چه رفتار است كه از تو مىبينم، از زمانى كه از دين ما رفتهاى و به دين حنفيه گرويدهاى؟ به مادرم گفتم: مردى از فرزندان پيغمبر ما به من چنين دستور داده، مادرم گفت: آن مرد پيغمبر است؟ گفتم: نه بلكه پسر يكى از پيغمبرانست، مادرم گفت: پسر جان اين مرد پيغمبر است، زيرا دستورى كه به تو داده از سفارشات پيغمبرانست، گفتم: مادر! بعد از پيغمبر ما پيغمبرى نباشد و او پسر پيغمبر است، مادرم گفت: دين تو بهترين دين است، آن را بر من عرضه كن، من به او عرضه