مشکاة الأنوار ت هوشمند و محمدی - شیخ طبرسی - الصفحة ١٧ - فصل سوم در يقين
(١) (٣٢) ١٥- امام رضا ٧ فرمود: يكى از ياران على ٧ به نام قيس، در حال نماز خواندن بود كه وقتى يك ركعت خواند مار سياهى در محل سجودش آمد، چون خواست ركعت دوم را بخواند، پيشانيش را از طرف آن مار بطرف ديگر گرداند، آن مار به دور گردنش پيچيد، سپس به داخل پيراهنش رفت. امام ٧ فرمود: من روزى به مكانى كه نام آن (فرع) بود و جايى بين مكه و مدينه بود رفتم، وقت نماز شد و من در بين راه بودم، از مركب پياده شدم و به طرف گياهى كه (ثمامه) نام داشت رفتم. چون يك ركعت نماز خواندم يك افعى از زير ثمامه بطرف من آمد، وقتى نزديك من رسيد دوباره بطرف ثمامه برگشت و من شروع به نماز خواندن كردم و آن را كوتاه ننمودم و بعد شروع به دعا خواندن كردم و آن را هم كوتاه ننمودم، سپس به بعضى از كسانى كه با من بودند گفتم: بگيريد افعى را كه زير ثمامه است، آنها افعى را كشتند، هر كس از غير خدا نترسد خداوند او را يارى مىكند.
(٢) (٣٣) ١٦- ابى القداح از پدرش نقل مىكند كه گفت: مردى از پيروان بنى اميّه از امام باقر ٧ اجازه ملاقات خواست، ما از او ترسيديم و گفتيم: جان ما فداى شما باد! اين فلانى است كه اجازه مىخواهد نزد شما بيايد، چرا خود را از او مخفى نمىسازيد، تا ما بگوئيم او اينجا نيست؟
فرمود: نه، به او اجازه دهيد داخل شود، رسول خدا ٦ فرمود: خداوند سخن هر گوينده را مىشنود و دست هر ستمكارى را مىبيند، پس اين گوينده نمىتواند چيزى را بگويد مگر آنچه را كه خدا بخواهد، و اين دست نمىتواند كارى بكند مگر آنچه را خدا بخواهد.
سپس امام به مرد اجازه فرمود، پس آن مرد داخل بر امام شد و مسائل خود را مطرح كرد و پاسخش را گرفت، سپس رفت.
(٣) (٣٤) ١٧- حضرت على ٧ از امام حسن و امام حسين ٨ پرسيد: فرق بين ايمان و يقين چيست؟
پس آن دو بزرگوار سكوت كردند، سپس به امام حسن ٧ فرمود: اى ابا محمّد جواب بده، فرمود: بين آن دو يك وجب فاصله است، فرمود: اين چگونه است؟ فرمود: چون ايمان آن چيزى است كه ما با گوشهايمان مىشنويم و به وسيله قلبهايمان آن را تصديق مىكنيم، و يقين آن چيزى است كه آن را با چشمهايمان مىبينيم و استدلال مىكنيم به آن بر آنچه از ما پنهان است.
(٤) (٣٥) ١٨- از امام رضا ٧ در باره قول خداوند متعال به حضرت ابراهيم (صلوات اللَّه عليه) سؤال شد كه فرمود: (آيا ايمان نياوردهاى گفت چرا ولى براى اطمينان قلبم مىپرسم) آيا در قلب او شكى بود؟ فرمود: نه، در قلب او يقين بود، و لكن خداوند متعال اراده كرده بود كه بر يقين او افزوده شود.