احتجاجات (ترجمه جلد 4 بحار الأنوار) - علامه مجلسی - الصفحة ٧ - بخش اول احتجاج امير المؤمنين
مهاجرين و انصار اشاره به ابو بكر نموده گفتند وصيّ او اين مرد است. يهودان به ابو بكر گفتند ما چند سؤال از تو مىكنيم از همان مسائلى كه از اوصياء بايد پرسيد.
ابو بكر گفت هر چه مىخواهيد بپرسيد ان شاء الله جواب خواهم داد.
يكى از آنها پرسيد: ١- من و تو در نزد خدا چگونه هستيم؟ ٢- كدام شخص است كه در درون ديگرى قرار گرفته با اينكه بين آن دو خويشاوندى نيست؟ ٣- كدام قبر است كه با صاحبش به راه افتاده؟ ٤- از كجا خورشيد طلوع مىكند و به كجا غروب مىنمايد؟ ٥- كجا خورشيد تابيد كه بعد از آن ديگر نتابيد؟ ٦- بهشت كجا است و جهنم كجا؟ ٧- خدا را كسى بر مىدارد يا او كسى را بر مىدارد؟ ٨- وجه پروردگار كجا است؟ ٩- دو شاهد كدامند و دو غائب و كينهتوز؟ ١٠- واحد چيست و دو تا كدام است و سه تا و چهار تا و پنج تا و شش تا و هفت تا و هشت تا و نه تا و ده تا و يازده تا و دوازده تا و بيست تا و سى تا و چهل تا و پنجاه تا و شصت تا و هفتاد تا و هشتاد تا و نودتا و صدتا؟
ابا بكر در جواب سؤالات سكوت كرد ما ترسيديم مردم از دين برگردند من به خانه على بن ابى طالب رفتم و گفتم يا على چند نفر از سران يهودان وارد مدينه شدهاند و مسائلى را از ابا بكر پرسيدهاند كه نتوانسته جواب آنها را بدهد.
امير المؤمنين ٧ تبسّمى نمود فرمود امروز همان روزى است كه پيامبر اكرم ٦ به من وعده داده از جاى حركت كرد و پيش افتاد درست شبيه پيامبر اكرم ٦ راه مىرفت و رفت همان جايى كه پيامبر اكرم ٦ مىنشست. آنگاه به آن دو نفر فرمود نزديك من بيائيد و آنچه از اين پير مرد پرسيديد از من سؤال كنيد.
پرسيدند تو كيستى؟ فرمود من على بن ابى طالب پسر عبد المطلب و برادر پيامبر و همسر دختر او و پدر حسن و حسين و وصى او در تمام حالاتش هستم و صاحب هر منقبتى و عزتم و صاحب اسرار پيامبرم.
يكى از يهودان گفت من و تو در نزد خدا چگونه هستيم؟ فرمود من از وقتى خود را شناختهام مؤمن هستم و تو از وقتى خود را شناختهاى كافرى اما بعد از اين چه