احتجاجات (ترجمه جلد 4 بحار الأنوار) - علامه مجلسی - الصفحة ٦٥ - بخش سوم احتجاجهاى امير المؤمنين
امير المؤمنين ٧ تبسمى نمود از ناتوانى ما، جلو سنگ آمد و با هر دو دست آن را گرفت مثل يك توپ از جاى كند ناگاه ديديم زير آن چشمهاى صاف است كه از سفيدى به يك نقره صيقلى مىنمود فرمود اينك بياشاميد و هر چه مىخواهيد آب برداريد بعد مرا آگاه كنيد. سهل گفت آب آشاميديم و برداشتيم بعد خدمت آن جناب رسيديم على ٧ به جانب چشمه به راه افتاد بدون ردا و كفش، سنگ را با دست از جاى برداشت و آن را گذاشت به دهان چشمه و با دست خاك بر روى آن ريخت همه اين جريانها را آن راهب مشاهده مىكرد نزديك ما ايستاده بود و سخن ما را مىشنيد از دير خود به زير آمد و گفت رهبر شما كجا است او را خدمت على ٧ برديم گفت اشهد ان لا اله إلا الله و أنّ محمدا رسول الله و گواهى مىدهم كه تو وصى محمد ٦ هستى قبلا خدمت شما سلام رساندم و هم از طرف دوستم با يك سپاه در فلان تاريخ.
گفتم يا امير المؤمنين اين همان راهبى است كه خدمتتان عرض كردم[١] كه سلام او و دوستش را به شما رساندم و جريان روزى كه خالد از آنجا رد شده بود به ياد آورد. على ٧ فرمود از كجا فهميدى من وصى پيامبر اسلام هستم. گفت پدرم به من اطلاع داد او هم به قدر من عمر كرده بود او از پدرش و او از جدش نقل كرد از كسى كه به همراه يوشع بن نون وصى موسى به جنگ آمده بود و چهل سال با ستمگران بعد از موسى جنگ كرد او نيز از همين محل گذشته بود و تشنه شده بودند شكايت به يوشع نمودند گفت نزديك شما چشمه آبى است كه آدم آن را بيرون آورده. يوشع كنار محل چشمه آمد و سنگ را از روى آن برداشت آب آشاميد و يارانش همه سيراب شدند بعد سنگ را به جاى خود نهاد و به ياران گفت اين سنگ را بر نمىدارد مگر پيامبر يا وصى پيامبر. چند نفر از ياران يوشع عقب ماندند و بعد از
[١] شيخ مفيد اين جريان را در ارشاد صفحه ١٧٨ ذكر نموده و جريان ورود به صفين و جريان راهب را نقل كرده و كندن سنگ و ظهور چشمه و اسلام راهب را ذكر كرده نوشته است جريان آنچنان مشهور شد كه شعراء شعرها در اين رابطه سرودند.