احتجاجات (ترجمه جلد 4 بحار الأنوار) - علامه مجلسی - الصفحة ٢٣ - بخش اول احتجاج امير المؤمنين
عالم اين امت و وصى پيامبر ٦ هستى امير المؤمنين ٧ به او دستورات دينى را آموخت.
در كتاب روضة صفحه ١٣٧ و فضائل صفحه ١٧٨ نقل مىكند از انس بن مالك كه گفت روزى مردى يهودى در خلافت ابا بكر آمد و گفت من مايلم با خليفه پيامبر ٦ ملاقات كنم او را پيش ابا بكر آوردند و يهودى گفت تو خليفه پيامبرى جواب داد آرى مگر نمىبينى در جايگاه او نشستهام و در محراب اويم.
يهودى گفت اگر راست مىگوئى من چند سؤال از تو دارم. ابا بكر پاسخ داد هر چه مايلى بپرس.
يهودى گفت بگو چه چيز براى خدا نيست و چه چيز نزد خداوند نيست و از چه چيز خدا اطلاع ندارد. ابا بكر با پرخاش گفت اين سؤالهاى كفار است و مسلمانان مىخواستند مرد يهودى را بكشند در ميان آنها ابن عباس حضور داشت به ابا بكر گفت كمى صبر كن و دست از كشتن بازدار.
ابا بكر گفت نمىبينى چه سؤالهائى مىكند. ابن عباس گفت اگر مىتوانيد جواب بدهيد و گر نه او را خارج كنيد هر جا مايل است برود مرد يهودى را بيرون كردند او مىگفت خدا لعنت كند كسانى را كه جاى ديگرى را غصب نمودهاند به واسطه عدم اطلاع مىخواهند آدم كشى كنند كه خداوند چنين عملى را حرام كرده آن مرد در حال رفتن مىگفت مردم اسلام از ميان رفت مگر جواب سؤال را بدهند. كجا است پيامبر و كجا است خليفه پيامبر ٦.
ابن عباس از پى او رفت و به او گفت بيا برويم در نزد خزينه علم پيامبر به منزل على بن ابى طالب ٧ اما ابا بكر و مسلمانان از پى يهودى براه افتادند و در بين راه به او رسيدند او را گرفته پيش امير المؤمنين ٧ آوردند پس از كسب اجازه وارد شدند و گروهى از مردم نيز به همراه آنها ازدحام كرده بودند بعضى گريه و بعضى مىخنديدند.
ابا بكر گفت يا ابا الحسن اين يهودى از مسائل كفرآميز سؤال مىكند امام ٧ فرمود چه سؤال مىكردى يهودى گفت اگر سؤال كنم همان كارى كه اينها