احتجاجات (ترجمه جلد 4 بحار الأنوار) - علامه مجلسی - الصفحة ٢٢٦ - بخش شانزدهم احتجاجهاى موسى بن جعفر
بريهه: نه، زيرا اسم پدر و پسر مربوط به يك چيز است.
هشام: پس پسر پدر پدر است و پدر پدر پسر در نتيجه پدر و پسر يكى هستند.
اسقفهاى نصرانى به زبان خود به بريهه گفتند: تا كنون چنين گير نكرده بودى حركت كن برويم.
بريهه متحير شد بالاخره از جاى حركت كرد تا برود ولى هشام دامن او را گرفت و گفت چرا مسلمان نمىشوى؟ اگر در دل مطلبى دارى و اشكالى هست بگو و گر نه من يك سؤال در مورد نصرانيت مىكنم امشب تا به صبح در انديشه خواهى بود و سحرگاه هر چند زودتر مايل خواهى بود كه مرا بيابى.
اسقفها گفتند آن سؤال را مطرح نكن ممكن است به اشكال برخورد كند اما خود بريهه تقاضا كرد سؤال را مطرح نمايد.
هشام گفت به نظر تو آيا پسر هر چه نزد پدر است مىداند؟ گفت آرى. پرسيد آيا پدر آنچه نزد پسر است مىداند؟ گفت آرى. باز پرسيد آيا پسر قادر است به هر كارى كه پدر قدرت دارد؟ گفت آرى. گفت اينك بگو ببينم آيا آنچه پسر قادر است پدر هم بر آن قدرت دارد؟ گفت بلى. هشام گفت اين چه نوع واحدى است كه يكى پسر ديگرى است ولى هر دو مساوى هستند و چطور يكى بر ديگرى ستم روا نمىدارد بريهه در پاسخ گفت ظلم از آنها سر نمىزند.
هشام گفت سزاوار است كه پسر پدر پدر باشد و پدر پسر پسر اينك برو امشب در اين باره فكر كن، نصرانيان از جاى حركت كرده متفرق شدند و آرزو داشتند كه هشام و يارانش را نديده بودند.
بريهه با ناراحتى تمام و اندوه به منزل برگشت. زن خدمتكارش گفت چرا اين طور ناراحتى. بريهه جريان بحث و مناظره خود را با هشام برايش نقل كرد.
آن زن گفت تو مىخواهى بر حق باشى يا بر باطل؟ بريهه گفت جوياى حق هستم. زن گفت پس هر جا حقيقت را مىيابى به همان طرف برو مبادا لجبازى كنى زيرا لجاجت شك و ترديد است و شك و ترديد زشت است و چنين اشخاصى در آتش جهنمند.