احتجاجات (ترجمه جلد 4 بحار الأنوار) - علامه مجلسی - الصفحة ١٩ - بخش اول احتجاج امير المؤمنين
٦ رسيده از ايشان نيز چيزهائى شنيده بودند تورات و صحف ابراهيم را قرائت كرده بودند و از كتب گذشته اطلاعاتى داشتند. پس از درگذشت پيامبر اسلام ٦ جوياى جانشينى آن حضرت شدند و مدعى بودند كه هيچ پيامبرى از دنيا نمىرود مگر اينكه جانشينى از نزديكترين خويشاوندان خود دارد كه به امر رهبرى بعد از او مىپردازد بسيار با مقام و جليل القدر.
يكى از آنها به ديگرى گفت جانشين پيامبر اسلام را مىشناسى گفت نه، مگر با همان صفاتى كه در تورات از او هست كه او اصلح و مصفر (جلو سرش مو ندارد و گرسنه است)[١] او نزديكترين مردم به پيامبر است وقتى وارد مدينه شدند و از مردم جوياى جانشينى پيامبر گرديدند آنها را راهنمائى به ابا بكر نمودند. پس از مشاهده ابا بكر گفتند اين شخص جانشين او نيست. پرسيدند چه نسبتى با پيامبر ٦ دارى؟ گفت من يكى از افراد قبيله او هستم و او همسر دختر من عايشه است.
گفتند نسبت ديگرى هم دارى گفت نه؟ گفتند اين خويشاوندى لازم نيست گفتند حالا بگو خدايت كجا است گفت بر فراز هفت آسمان. گفتند غير از اين اطلاع ديگرى هم دارى گفت نه. گفتند ما را به داناتر از خود معرفى نما تو آن شخصى كه در تورات به نام وصى حضرت محمد ٦ توصيف شده و جانشين اوست نيستى. ابا بكر از گفتار آنها در خشم شد و تصميم كيفرشان را گرفت بعد آنها را پيش عمر فرستاد چون مىدانست اگر پيش عمر چنين حرفى را بزنند او به آنها حمله خواهد كرد. آن دو از عمر پرسيدند تو چه خويشاوندى با پيامبر دارى گفت من از قبيله او هستم و او شوهر دخترم حفصه است پرسيدند ديگر نسبتى دارى گفت نه.
گفتند اين قرابت لازم نيست و اين صفتى نيست كه در تورات مىيابيم بعد گفت خدايت كجا است؟ گفت بر فراز هفت آسمان گفتند جز اين چيزى دارى بگوئى
[١] در ذيل خبر خود مجلسى مصفر را به گرسنه و نيازمند معنى كرده مىتوان زرد چهره نيز گفت.