احتجاجات (ترجمه جلد 4 بحار الأنوار) - علامه مجلسی - الصفحة ١٢٢ - بخش هشتم آنچه امير المؤمنين
مىكرد در جريان كربلا متصدى قتل آن جناب شد. مطلب همان طورى كه امير المؤمنين ٧ فرموده بود شد.
از كتاب ارشاد القلوب ديلمى.
روايت شده كه گروهى خدمت امير المؤمنين ٧ آمدند موقعى كه ايشان مشغول خطبه بود در كوفه و مىفرمود
سلونى قبل ان تفقدونى
از من نخواهيد پرسيد از چيزى پائين عرش مگر اينكه پاسخ خواهم داد. اين جمله هر كس بعد از من بگويد ادعاى بيجا نموده و دروغگو است و مفترى.
مردى از جاى حركت كرد كه پهلوى آن جناب نشسته بود و در گردن كتابى چون مصحف داشت مردى گندمگون و چاق و بلند قد با مويهاى مجعد بود به يهودان عرب شباهت داشت. با صداى بلند گفت اى كسى كه ادعا مىكنى چيزى را كه نمىدانى و پيشى مىگيرى در مورد مسائلى كه نمىفهمى من از تو مىپرسم جوابم را بده.
شيعيان و ياران على ٧ از هر طرف به او حمله كرده تصميم كشتنش را گرفتند. امير المؤمنين ٧ فرياد زد و آنها را بازداشت. فرمود رهايش كنيد عجله ننمائيد. با عجله و شتابزدگى نمىتوان برهان و دليل واقعى را اثبات نمود و نه با عجله كردن سائلى و پرسشكننده براهين خدا آشكار مىگردد. بعد روى به جانب او نموده فرمود با تمام نيروى خود بپرس و هر چه مىدانى سؤال كن ان شاء الله جوابت را خواهم داد. جوابى كه شك بردار نباشد و نتوان خرده بر آن گرفت و ترديد در واقعيتش نمود و لا حول و لا قوة الا بالله العلى العظيم.
آن مرد گفت فاصله بين مشرق و مغرب چقدر است؟ فرمود مسافت هواء.
گفت مسافت هواء چقدر است؟ فرمود به اندازه دوران فلك. گفت دوران فلك چقدر است؟ فرمود به اندازه يك روز مسير خورشيد. گفت صحيح گفتى.
پرسيد قيامت چه وقت است؟ فرمود هنگام مرگ و رسيدن اجل. گفت صحيح