احتجاجات (ترجمه جلد 4 بحار الأنوار) - علامه مجلسی - الصفحة ٢٠٦ - مناظره حضرت صادق
حفصى بن غياث گفت خدمت سرور جعفرها امام صادق ٧ بودم. آن موقعى كه منصور ايشان را آورده بود. ابن ابى العوجاء كه مردى ملحد و كافر بود خدمت آن جناب رسيد و گفت در باره اين آيه چه مىفرمائيد كُلَّما نَضِجَتْ جُلُودُهُمْ بَدَّلْناهُمْ جُلُوداً غَيْرَها قبول كرديم اين پوستها گنهكارند و عذاب مىشوند چرا غير آن پوستها عذاب شوند امام ٧ فرمود: واى بر تو آنها همان پوست اوّلند ولى غير آنهايند.
ابن ابى العوجاء گفت اين سخن را برايم خوب توضيح بده. امام ٧ فرمود: اگر شخصى يك خشت خام را تكه تكه كند، بعد آب را روى آن بريزد و گل كند باز آن را در قالب بريزد و مثل خشت اول درآورد مگر اين همان خشت اول نيست در حالى كه غير آن خشت است.
ابن ابى العوجاء گفت صحيح است، خدا عمرت را بيفزايد.
توضيح: به خط يكى از افاضل ديدم كه از خط شهيد اعلى الله درجته نقل مىكرد كه ابو حنيفه نعمان بن ثابت گفت در منى رفتم پيش سرتراشى تا سرم را بتراشند گفت طرف راست خود را بياور و رو به قبله بنشين و نام خدا را ببر از او سه چيز آموختم كه اطلاع نداشتم گفتم تو غلامى يا آزاد؟ گفت غلامم. پرسيدم غلام كيستى؟ گفت جعفر بن محمد علوى صلوات الله عليه.
گفتم ايشان در اينجا هستند يا نه؟ گفت اينجاست. رفتم درب خانه ايشان اجازه خواستم مرا اجازه نداد و گروهى از مردم كوفه آمدند و اجازه خواستند به آنها اجازه داد منهم با آنها وارد شدم. وقتى خدمت آن جناب رسيدم گفتم يا ابن رسول الله ٦ اگر پيغام بدهى به اهل كوفه و آنها را از دشنام دادن به اصحاب محمد ٦ باز دارى خوب است من بيش از ده هزار نفر را در كوفه ديدهام كه اصحاب را دشنام مىدهند. فرمود از من نمىپذيرند. گفتم چه كسى از تو نمىپذيرد با اينكه شما پسر پيغمبرى.
فرمود: تو خودت از كسانى هستى كه حرف مرا نمىپذيرى بدون اجازه من وارد خانهام شدى و بىاجازه نشستى و بر خلاف اعتقاد من حرف زدى. شنيدهام كه تو