احتجاجات (ترجمه جلد 4 بحار الأنوار) - علامه مجلسی - الصفحة ١٤٤ - بخش يازدهم چند مناظره از اهل زمان امام زين العابدين
هستند. شروع به فكر كردم. چيزى به نظرم نيامد. حجاج نيز در انديشه شد و بعد به او گفت شايد منظور تو اين آيه است فَمَنْ حَاجَّكَ فِيهِ مِنْ بَعْدِ ما جاءَكَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا وَ أَبْناءَكُمْ وَ نِساءَنا وَ نِساءَكُمْ وَ أَنْفُسَنا وَ أَنْفُسَكُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَتَ اللَّهِ عَلَى الْكاذِبِينَ و اينكه پيامبر اكرم ٦ براى مباهله رفت و با خود على و فاطمه و حسن و حسين را برد.
شعبى گفت خوشحال شدم و با خود گفتم يحيى آزاد شد و نجات يافت. حجاج حافظ قرآن بود. يحيى گفت اين خود دليلى رسا براى اثبات اين مطلب است ولى به اين آيه استدلال نمىكنم. چهره حجاج زرد شد، سر بزير انداخت بعد سر به جانب يحيى بلند نموده گفت اگر تو دليل ديگرى بر اين مطلب آوردى ده هزار درهم به تو مىدهم اگر نياوردى من مجاز هستم در ريختن خون تو. يحيى جواب داد: درست است قبول دارم.
شعبى گفت من از گفته او غمگين شدم گفتم آيا يحيى را كافى نبود كه استدلال حجاج را قبول نمايد و او خوشحال شود كه قبل از يحيى اطلاع از چنين استدلالى داشته و موجب نجاتش شود. با اين كار حالا اطمينانى نيست كه هر استدلالى را بنمايد چون استدلال حجاج را باطل مىنمايد و مىفهماند كه اطلاعى داشته كه حجاج آن را نمىدانسته موجب كشتهشدنش شود.
در اين موقع يحيى گفت اين آيه وَ مِنْ ذُرِّيَّتِهِ داوُدَ وَ سُلَيْمانَ. پرسيد منظور از اين شخص كه از ذريه او داود و سليمان را مىداند كيست؟ حجاج گفت ابراهيم خليل و گفت پس داود و سليمان از ذريه ابراهيم هستند؟ جواب داد: آرى.
يحيى گفت در اين آيه ديگر چه كسانى را جزء ذريه او مىداند؟ حجاج خواند وَ زَكَرِيَّا وَ يَحْيى وَ عِيسى يحيى گفت از كدام جهت عيسى از ذريه ابراهيم است با اينكه پدر نداشته؟ حجاج گفت از طرف مادرش مريم. يحيى گفت آيا مريم به ابراهيم نزديكتر است يا فاطمه ٣ به حضرت محمد ٦ و عيسى به ابراهيم يا حسن و حسين به آن حضرت؟
شعبى گفت مثل اينكه دهان حجاج را بستند گفت بازش كنيد خدا رويش را زشت كند. ده هزار درهم را به او بپردازيد نامبارك باد زندگى او. بعد رو به من نموده گفت حرف تو صحيح بود ولى ما نپذيرفتيم. دستور داد شترى آوردند و قربانى كرد.
از جاى حركت كرد دستور داد سفره گستردند و با او غذا خورديم. ديگر حرفى نزد تا از پيش او خارج شدم. ديگر از استدلال يحيى زبان بند شده بود.