احتجاجات (ترجمه جلد 4 بحار الأنوار) - علامه مجلسی - الصفحة ٥٦ - بخش سوم احتجاجهاى امير المؤمنين
تا زمين را بكاود و به او نشان دهد چگونه جثه برادر را دفن نمايد.
گفت راست گفتى جوان اينك سؤال ديگرى دارم ولى مايلم اين شخص جواب آن را بدهد اشاره به عمر كرد گفت بگو خدا كجا است عمر خشمگين شد و جوابى نداد.
على ٧ رو به عمر نموده فرمود خشمگين نشو تا نگويد تو عاجز از جوابى. عمر گفت شما به او جواب بدهيد فرمود روزى خدمت پيامبر اكرم ٦ بودم فرشتهاى آمد و سلام كرد جوابش را داد فرمود كجا بودى گفت در خدمت پروردگارم بالاى هفت آسمان.
بعد فرشته ديگرى آمد از او پرسيد كجا بودى؟ گفت نزد پروردگارم در درون زمين هفتم پائين فرشته ديگرى آمد از او پرسيد كجا بودى؟ گفت حضور پروردگارم در مشرق آفتاب فرشته چهارم آمد پرسيد كجا بودى گفت در مغرب آفتاب زيرا جايى خالى از خدا نيست و او در چيزى قرار ندارد و نه بر چيزى هست و نه از چيزى هست كرسىّ او آسمانها و زمين را فرا گرفته مثل و مانند ندارد شنوا و بينا است از او پنهان نيست ذرهاى در زمين و نه در آسمان نه كوچكتر از ذره و نه بزرگتر مىداند آنچه در آسمانها و زمين است هر نجوائى كه سه نفر با هم داشته باشند خدا چهارمى آنها است و پنج نفرى خدا ششمى آنها است چه كمتر و چه بيشتر كه باشند خدا با آنها است هر كجا باشند.
وقتى اسقف گفتار امير المؤمنين ٧ را شنيد گفت دست خويش را بده من گواهى مىدهم به لا اله الا الله و محمدا رسول الله ٦ و اينكه تو خليفه الله در زمينى و وصى پيامبرى و اين آقاى خشمگين كه نشسته خود را پيوسته به دوش مردم تحميل مىنمايد و كانون خشم است شايسته اين مقام نيست تو شايسته هستى امام ٧ تبسمى نمود.
از كتاب ارشاد القلوب ديلمى:
وقتى عمر به خلافت نشست بين يكى از يارانش بنام حارث بن سنان ازدى و مردى از انصار گفتگو و منازعهاى شد عمر براى او دادخواهى نكرد دوست عمر به