احتجاجات (ترجمه جلد 4 بحار الأنوار) - علامه مجلسی - الصفحة ٢٢ - بخش اول احتجاج امير المؤمنين
احمد! فرمود آرى گفت خدايت به تو سلام مىرساند و مىگويد سلام برسان برسيد ولى آن فرشته توضيح داد آن سيد ولى على بن ابى طالب ٧ يهودى گفت و الله راست مىگوئى من اين مطلب را در كتاب پدرم ديدم.
على ٧ فرمود اما فرشتهاى كه مزاحم پيامبر ٦ شد ملك الموت بود كه از پيش ستمگرى از ستمگران زمان مىآمد كه سخن ناشايستى بر زبان آورده بود و آن فرشته براى خدا خشمگين بود به پيامبر ما برخورد كرد ولى او را نشناخت جبرئيل گفت ملك الموت! اين رسول الله و حبيب الله ٦ است برگشت خدمت ايشان و پوزش خواست و گفت براى خدا خشمگين شدم و تو را نشناختم. پيامبر ٦ عذر او را پذيرفت اما آن چهار نفرى كه مالك سرپوش جهنم از روى آنها برداشت جريان چنين بود كه پيامبر اكرم ٦ به مالك دوزخ رسيد با اينكه مالك تا آن وقت لبخند نزده بود جبرئيل به او گفت مالك اين نبى رحمت است مالك تبسمى نمود در صورت پيامبر ٦ فرمود به جبرئيل به او بگو يك سرپوش از جهنم بردارد سرپوش برداشت قابيل، نمرود، فرعون و هامان ديده شدند آنها گفتند يا محمد ٦ از خدايت بخواه ما را به دنيا برگرداند تا اعمال صالح انجام دهيم جبرئيل خشمگين شد و با يك پر از پرهاى خود زد و سرپوش را بجاى خود نهاد فرمود اما نبى پيامبر ٦ بايد بدانى كه جاى پيامبر ٦ در جنّت عدن است و آن بهشتى است كه خداوند به دست خود آفريده و با او دوازده نفر از اوصيايش هستند و بالاى آن قبهاى است بنام رضوان و بالاى قبه رضوان منزلى است بنام وسيله كه در بهشت جايى شبيه آن نيست همان منبر رسول الله ٦ است.
يهودى گفت راست گفتى قسم به خدا همين در كتاب داود است كه پيشينيان يكايك به ديگرى به ارث گذاشتهاند تا به من رسيده و من مىگويم لا اله الا الله محمد رسول الله و اوست همان كسى كه مژده به آن موسى داده و گواهى مىدهم كه