عرفان اسلامى تفسير مصباح الشريعه و مفتاح الحقيقه - انصاريان، حسين - الصفحة ١٦٠ - از حجله عروسى تا بستر شهادت
به سوى تو بازگشت خواهم نمود!
نجمه چند دقيقه ديگر اصرار كرد و هر چه گفت با عزم آهنين و اراده خللناپذير حنظله مواجه شد، بالاخره چون از انصراف او مأيوس گرديد، گفت:
حالا كه مىروى پس بگذار خوابى را كه ديدهام برايت تعريف كنم، براى خاطر همين خواب بود كه نمىخواستم حركت كنى.
آرى، همين خواب مرا مضطرب و پريشان كرده است، اما حالا كه مىروى خداوند بهتر به كار خود بيناست.
ديشب در خواب ديدم شكافى در آسمان پيدا شد و تو از روى زمين بالا رفتى كه به شكاف رسيدى و داخل آن شدى و از آن هم گذشتى و به درون آسمان وارد گشتى و پس از رفتن تو، شكاف بسته شد.
اكنون بر تو مىترسم، مبادا اين خواب تعبيرى داشته باشد و تعبير آن شهيد شدن تو باشد و هنوز كام از حيات برنگرفته از آن بگريزى!
در حالى كه كلمات نجمه راجع به خواب از دهانش بيرون مىآمد، حنظله سراپا گوش بود و هر سخنى كه از دهان نو عروس به او مىرسيد وى را چنان تكان مىداد كه اعصابش مثل كسى كه در زمستان آب يخ بر تن ريزد كشيده مىشد و بالاخره چون كلام معشوقه به پايان رسيد رنگ حنظله برافروخته بود، اما لحظهاى بيش نگذشت كه تبسمى بر لبان او ظاهر شد و روى به طرف نجمه كرده و خنده كنان گفت:
عزيزم! اگر خواب تو راست باشد و من اين طور به داخل آسمانها روم چه سعادتى بالاتر از اين است، مگر نه ما همه مسلمانان باور داريم كه شهادت، بزرگترين كاميابى جهان است، پس مژدهاى كه تو به من دادى بالاترين مژدههاست، چرا نگرانى؟!
|
گر عشق رفيق راه من گردد |
خار ره من گل و سمن گردد |
|
|
هر گوشه ز ريگزار گل رويد |
هر شاخه ز خار من چمن گردد |
|
|
گنجينه روح را شود گوهر |
سنگى كه عقيق اين يمن گردد[١] |
|
در اين حال نجمه گفت: بسيار خوب، برو خدا به همراهت.
حنظله، پس از اين كلام در حالى كه چند دقيقه بود موضوع غسل را فراموش كرده بود به محض شنيدن رخصت همسرش به ياد غسل افتاد و با حالتى زار و پريش گفت:
اى نجمه زيبا! با اين چند دقيقه حرف زدن فرصت احتمال غسل كردن را از من سلب كردى خداوند تو را ببخشد، ولى چه بايد كرد قسمت اين بود و با تقدير چارهسازى نتوان كرد، من همين الان مىروم شايد رسول خدا ٦ را ديدم و عذر خود را به او گفتم از او طلب چاره كردم و شايد براى من دعايى كند كه خداوند از اين گناه من درگذرد.
در حالى كه اين سخن را گفت قدمى جلو گذارد كه نجمه را براى آخرين بار در آغوش گرفته و با او خداحافظى كند كه ناگاه نجمه گفت: اى حنظله! اى شوهر مهربان من! آيا حاضر هستى نام من به بدنامى شهره شود؟!
البته نه نجمه عزيزم اين چه سؤالى است كه مىكنى؟ هيچ مىدانى اگر بر نگردى كسى از من باور نخواهد كرد كه در همين چند ساعت زن تو شده و گوهر دوشيزگى را از دست دادهام، مردم بعد از اين به من چه خواهند گفت، آيا در معرض تير ملامت واقع نخواهم شد.
نجمه ممكن است ولى چاره چيست و چه فكرى به نظرت مىرسد؟ تو را به
[١] -صفا اصفهانى.