عرفان اسلامى تفسير مصباح الشريعه و مفتاح الحقيقه - انصاريان، حسين - الصفحة ١٥٨ - از حجله عروسى تا بستر شهادت
ناپاك شود و بد از بدتر گردد، در را باز كرده هراسان بيرون رفت؛ ولى هنوز چند قدم نرفته برگشت؛ زيرا مىدانست كه در اين حوالى نه آب هست و نه حمام و اگر هم حمام در فاصله دورى هست با اين وقت كم به درد او نمىخورد، بدون قصد مانند ديوانگان اين طرف و آن طرف مىرفت و هر جا مىرسيد، لحظهاى ايستاده نمىتوانست تصميمى بگيرد و باز آنجا را ترك مىگفت.
بالاخره، در اثر رفت و آمد او نجمه از خواب بيدار شد و چشمانش را باز كرده، به محض اين كه حنظله را ديد، يك مرتبه حدقه از هم گشود و نگاهى به سر تا پاى او انداخته گفت:
عزيزم! چرا از جا برخاستهاى، بيا بنشين تا خوابى كه درباره تو ديدهام تعريف كنم، نمىدانى چه خوابى است، ولى نه مىترسم بگويم، نخواهم گفت، ممكن است خواب شومى باشد، نه نه باور نمىكنم، اى شوهر مهربان! چرا از جاى برخاستهاى؟
نجمه عزيز! نگران مباش، من براى انجام وظيفهاى برخاستهام.
بالاخره، بايد به تو بگويم، آيا مىدانى كه ارتش اسلام براى جنگ با دشمن از شهر بيرون رفته؟ بسيار خوب... من هم بايد بروم و به آنها ملحق شوم.
در اين ميان نجمه سخن او را بريده، گفت: مگر ديوانه شدهاى چطور ممكن است بروى، كسى كه ديشب عروسى كرده، چطور در سحر زفاف خود به جنگ مىرود، بيا و به جايت بخواب و اين افكار را از سرت بيرون كن.
نجمه، بيهوده اصرار مكن، من خودم هم مىدانم كه چقدر اين رفتن من بر تو سخت است، بر من هم فراق تو بسيار گران است و تاكنون سابقه ندارد كه دامادى از حجله دامادى به صحنه جنگ برود، اما چه بايد كرد، اسلام از همه اينها عزيزتر و نيكوتر است، جان همه ما فداى اسلام باد، خود را راضى كن كه بروم و ان شاء