ترجمه روضة کافي شيخ کليني - رسولي محلاتي، سيد هاشم - الصفحة ١٢٨ - داستانى از ولادت پيغمبر - ص
بدنبال آن مرد گشتند و او را ديدار كرده بدو گفتند: چرا بخدا در ميان ما پسرى بدنيا آمده، پرسيد:
آيا پيش از آنكه من بشما بگويم يا بعد از آن بدنيا آمده؟ گفتند: پيش از آنكه آن سخن را بما بگوئى، گفت: مرا پيش او ببريد تا او را ببينم، آنها بنزد مادر آن حضرت (آمنه) آمدند و بدو گفتند:
پسرت را بياور تا ما او را ببينيم، آمنه گفت: بخدا اين فرزند من وقتى بدنيا آمد مانند بچههاى ديگر نبود، او دو دست خود را بزمين نهاد و سر بسوى آسمان بلند كرد و بدان نگريست سپس نورى از او ساطع گشت كه من كاخهاى بصرى را (شهرى بوده در سر حد شام) مشاهده كردم و شنيدم هاتفى در هوا ميگفت:
همانا تو بهترين مردم را زادى، و چون او را بر زمين نهادى بگو: او را از شر هر حسودى بخداى يگانه پناه دادم، و نامش را محمد بگذار. آن مرد گفت: او را بياور، و چون آمنه آن حضرت را آورد آن مرد او را نگريست و برگردانيد و چون آن خال (مهر نبوت) را در ميان دو شانهاش ديد بيهوش شده روى زمين افتاده، قريش آن حضرت را گرفته بمادرش دادند و بدو گفتند: خدا اين فرزند را بر تو مبارك سازد.
و همين كه از نزد آمنه بيرون رفته آن مرد بهوش آمد بدو گفتند: واى بر تو اين چه حالى بود كه بتو دست داد؟ گفت: نبوت بنى اسرائيل تا روز قيامت از بين برفت، بخدا اين كودك همان كسى است كه آنها را نابود سازد، قريش از اين سخن خوشحال شدند، آن مرد كه خوشحالى قريش را ديد بدانها گفت: شادمان شديد! بخدا سوگند چنان حمله و يورشى بر شما برد كه اهل شرق و غرب از زمين آن را بازگو كنند، ابو سفيان گفت: (چيزى نيست) بمردم شهر خود يورش ميبرد.