ترجمه روضة کافي شيخ کليني - رسولي محلاتي، سيد هاشم - الصفحة ١٠٠ - داستانى از جنگ احزاب
و مؤمنان و كفار را ديدم كه در آنجا پاس ميدادند، و از سوى ديگر حذيفة كه بدنبال مأموريت خويش رفت رسول خدا (ص) برخاست و با صداى بلند اين دعا را خواند.
«اى فريادرس درماندگان و اى پاسخ دهنده گرفتاران، اندوه و غم و گرفتارى مرا برطرف گردان كه تو بخوبى نگران حال من و اصحاب من هستى» در اين وقت جبرئيل عليه السّلام نازل شد و عرضكرد: اى رسول خدا همانا خداى عز ذكره گفتارت را شنيد و دعايت را باجابت رساند و هراس دشمنت را از تو دور كرد، رسول خدا (ص) بدو زانو (روى زمين) نشست و دستها را باز كرد، و اشگ از ديدگانش سرازير شده گفت: سپاس تو را چنانچه بمن و اصحابم رحم كردى، آنگاه رسول خدا (ص) فرمود: همانا خداى عز و جل بادى مخلوط بريگ از آسمان دنيا بر آنها فرستاد و باد ديگرى نيز توأم با قطعههاى سنگ از آسمان چهارم بر آنها فرو فرستاد.
حذيفة گويد: من برفتم و آتشهاى آنها را افروخته ديدم، و در اين هنگام بود كه لشكر نخست خدا كه باد مخلوط بريگ بود روآورد، و ديگر آتشى از آنها بجاى نگذارد جز آنكه آن را پراكنده ساخت، و چادرى بجاى نگذارد مگر آنكه از جا كند، و نيزهاى سر پا نگذارد تا بدان جا كه براى جلوگيرى از سنگ ريزهها سپر جلوى رو ميگرفتند و صداى برخورد سنگريزهها با سپرها بگوش ميخورد.
حذيفة هم چنان پيش رفت تا در وسط دو تن از مشركين نشست، در اين وقت شيطان بصورت يكى از سران مشركين درآمد و گفت: اى مردم شما در آستان اين مرد جادوگر دروغگو درآمدهايد، اين را بدانيد كه كار از دست شما بيرون نرود (نوميد نشويد و در كار او شتاب روا مداريد كه) فرصت باقى است، و امسال سال توقف در اينجا نيست (و بيش از اين ماندن در اينجا صلاح نباشد) حيوانات سمدار و بىسم (شتران و اسبان) همگى بهلاكت رسيدند، پس بمكه بازگرديد، و هر كدام از شماها همنشين خود را وايابد