ترجمه روضة کافي شيخ کليني - رسولي محلاتي، سيد هاشم - الصفحة ٢٥٥ - دعاى ابراهيم خليل - ع
سپس سخن خود را ادامه داد و بابراهيم (ع) گفت:
- آيا حاجتى دارى؟
ابراهيم (ص) فرمود: آرى. پرسيد:
- حاجتت چيست؟ ابراهيم (ع) فرمود:
- تو دعا كنى و من بدعاى تو آمين گويم، و من دعا كنم تو آمين بگوئى! مرد گفت: چه دعائى بدرگاه خدا كنيم؟ ابراهيم (ع) فرمود:
- براى گنهكاران از مؤمنين دعا كنيم مرد گفت: نه. ابراهيم (ع) فرمود:
- چرا؟
آن مرد پاسخداد: چون من سه سال است كه يك دعائى بدرگاه خداى عز و جل كردهام و تا اين ساعت هنوز اجابت نشده. و من از خداى تعالى شرم دارم كه بدرگاهش دعا كنم (و چيزى از او بخواهم) تا وقتى بدانم دعاى مرا اجابت فرموده.
ابراهيم (ع) پرسيد: چه دعائى كردهاى؟
آن مرد گفت: روزى من در همين جا نماز ميخواندم پسر زيباروى و خوشمنظرى را ديدم كه نور از پيشانيش ميدرخشيد و گيسوانى داشت كه بر پشت سرش ريخته بود و يك رمه گاو در جلوى خود داشت كه گوئى (از چاقى) روغن بدانها ماليده بودند، و يك رمه گوسفند در جلوى خود ميراند كه گوئى پوستشان انباشته از گوشت و پيه بود، من از وضع آن جوان در شگفت شدم و از او پرسيدم:
- اى پسرك اين گاو و گوسفندها از كيست؟ در پاسخ گفت:
- از ابراهيم است. بدو گفتم:
- تو كيستى؟ در پاسخ گفت:
- من اسماعيل فرزند ابراهيم خليل الرحمن هستم.