ترجمه روضة کافي شيخ کليني - رسولي محلاتي، سيد هاشم - الصفحة ٢٤٤ - حديث عابد
نسپردند، خداى عز و جل به پيغمبر آن زمان- كه جز موسى بن عمران كسى ديگر را سراغ ندارم- وحى فرمود: بالاى جنازه فلان زن برو و بر آن نماز بخوان و بمردم بگو: بر او نماز بخوانند كه من او را آمرزيدم و بهشت را بر او واجب كردم چون فلان بنده مرا از گناه و نافرمانى من باز داشت.
٥٨٥- ابو حمزة از امام باقر عليه السّلام روايت كند كه فرمود: در بنى اسرائيل مردى بود عابد كه از رزق و روزى محروم و بچيزى رو نميكرد كه بهرهاى از آن نصيبش گردد، زنى داشت كه خرجى او را ميداد تا اينكه نزد آن زن نيز چيزى نماند و روزى شد كه هر دو گرسنه ماندند، آن زن رفت و يك دوك از پنبه رشته باو داد و بدو گفت: جز اين چيزى نزد من نيست اين را ببر و بفروش و چيزى بخر تا بخوريم.
آن مرد دوك نخ را برداشت و ببازار برد بفروشد ديد بازار تعطيل شده و خريدارها بساط خود را برچيده و رفتهاند، با خود گفت: خوب است كنار آب (دريا) بروم وضوئى بسازم و مقدارى از آن بسر و صورت خود بزنم و برگردم. بهمين فكر كنار دريا آمد در آنجا بماهيگيرى برخورد كه (پيش از آنكه عابد بدان جا بيايد) تور خود را بدريا انداخته و ماهى گرفته بود و جز يك ماهى گنديده در آن نمانده بود كه چند روز بود پيش او مانده و سست و گنديده شده بود، عابد بدو گفت: اين ماهى را بمن بفروش و من در عوض اين دوك نخ را بتو ميدهم تا براى تور خود از آن استفاده كنى، ماهيگير قبول كرد و عابد ماهى را گرفت و دوك را باو داد و ماهى را بخانه آورد و جريان را بزنش گفت، زن آن ماهى را گرفت كه درست كند چون شكمش را باز كرد درّ گرانبهائى در شكمش يافت، شوهرش را خبر كرد و آن درّ را باو نشان داد،