پيشوايان هدايت - حكيم، سيد منذر؛ مترجم عباس جلالي - الصفحة ٢٨٧ - امام صادق عليه السلام شيعه را براى ادامه راه خود آماده مىكند
به مدينه آمد. هنگامى كه او به مدينه وارد شد براى خطبه نماز جمعه به مسجد رفته، بر منبر نشست و بعد از حمد و ثناى الهى گفت:
امّا بعد، بدانيد كه علىّ بن ابى طالب وحدت صفوف مسلمين را درهم شكست. او با مؤمنين جنگيد و حكومت را براى خود مىخواست و آن را از اهلش بازداشت. بنابراين خداوند متعال حكومت را بر او حرام كرد و او را در غم و غصّه كشت. و اينها اولاد او هستند كه در فساد دنبالهرو او هستند آنان طالب رياستى هستند كه مستحقّ آن نيستند. آنها در نقطههاى مختلف زمين كشته شده و در خون خود غلتيدهاند.
عبد اللّه بن سليمان گويد: اين كلام او بر مردم بسيار گران آمد، امّا هيچكس جرأت و جسارت اين كه كلمهاى لب به سخن بگشايد نداشت. ناگاه مردى به پاخاست كه لباسى قومسى[١] ضخيمى بر تن داشت، گفت: ما نيز خداوند را شكر مىكنيم و بر محمّد خاتم پيامبران و سرور آنان درود مىفرستيم، همچنين بر همه پيامبران خداوند درود مىفرستيم. امّا آنچه كه گفتى درباره خير، ما اهل آن هستيم و امّا آنچه درباره ما بد گفتى، خودت و دوستت يعنى خليفه به آن اولى و سزاوارتر هستيد، اى كه مركب ديگران را مىرانى و بر سر سفره آنان نان مىخورى، زوزهكشان بازگرد.
سپس رو به مردم كرد و گفت: آيا به شما نگويم كه چه كسى در روز قيامت ترازوئى سبك دارد و زيانش آشكارتر است؟: او كسى است كه آخرت خود را به دنياى شخصى ديگر بفروشد، و او همين فاسق است.
مردم ساكت شده و والى از مسجد خارج شد و ديگر كلمهاى سخن نگفت.
[١] . قومس نام مكانى است.