پيشوايان هدايت - حكيم، سيد منذر؛ مترجم عباس جلالي - الصفحة ٢٨٩ - امام صادق عليه السلام شيعه را براى ادامه راه خود آماده مىكند
يكى از ما به آن حضرت گفت: اين مرد حرفهاى زشت و ناپسندى به شما زد كه ما گمان نمىكرديم كسى چنين حرفهايى را به كسى بزند. حتّى يكى از ما خواست خارج شده و او را بكشد.
امام صادق عليه السّلام فرمودند: آرام باش. شما در آنچه بين ما مىگذرد، دخالت نكنيد.
هنگامى كه پاسى از شب گذشت، باز در را كوبيدند. امام صادق عليه السّلام به كنيز خود فرمودند ببين چه كسى پشت در است؟ آن كنيز خارج شد و چون بازگشت گفت: عموى شما عبد اللّه بن على است. امام صادق عليه السّلام به ما فرمودند:
به همان جايى كه بوديد برگرديد، سپس اجازه ورود به او دادند.
ناگاه ديديم كه عبد اللّه بن على عليه السّلام به ضجّه و گريه و ناله داخل شد و مىگفت: برادرزاده مرا ببخش كه خدا تو را ببخشد، از من درگذر كه خدا از تو درگذرد.
امام صادق عليه السّلام فرمودند: خداوند تو را بيامرزد اى عمو. چه چيزى تو را به اين كار وادار كرده است؟
عبد اللّه گفت: من هنگامى كه براى خواب به رختخواب رفتم ديدم كه دو مرد سياه به نزد من آمده و مرا دستگير كرده با زنجير بستند. يكى از آن دو به ديگرى گفت او را به سمت آتش ببر. پس مرا بردند. در بين راه رسول خدا صلّى اللّه عليه و اله را ديدم. گفتم اى پيامبر خدا، من ديگر آن كار كه انجام دادم تكرار نخواهم كرد. رسول خدا به آنها امر كردند تا مرا آزاد كردند و من هنوز درد آن زنجير را احساس مىكنم.
امام صادق عليه السّلام به او فرمودند: وصيّت كن.
عبد اللّه گفت: به چه چيزى وصيّت كنم؟ مالى ندارم و زن و فرزند فراوان داشته و قرض دارم.