قرآن، كتاب اخلاق - سبحانىنيا، محمد تقي - الصفحة ٢٠ - اخلاق
برخى ديگر در تعريف اخلاق گفتهاند: «بر نفس انسان كيفياتى عارض مىشود كه پس از مدتى زايل مىگردد كه آن را" حال" گويند»،[١] «چنانچه اين كيفيت نفسانى بر اثر عادت و يا عوامل ديگرى ماندگار شده، به كندى زايل شود آن را" ملكه" گويند»،[٢] آن گاه اگر اين كيفيت نفسانى بدون فكر و بدون تكلّف در رفتار انسان منعكس شود،[٣] آن را «سَجيه» و يا «خُلق» گويند. پس اخلاق انسان، مجموعهاى از خُلقيات و يا به عبارت بهتر، مجموعه ملكات هر فرد است كه معمولًا در رفتارش نمود بيرونى مىيابد. ازاينرو در كتب لغت «خُلق» را به معناى طبع، سجايا و عادات نيز معنا كردهاند.[٤]
پس از شناخت مفهوم واژه «اخلاق» ذكر اين نكته مفيد است كه واژه «اخلاق» از نظر لغوى، بار معنايى خاصى ندارد؛ لذا گاهى به «نيك» و «بد» متصف مىشود يا در تعابيرى چون «اخلاق نيك»، «اخلاق بد»، «بداخلاق» و «خوشاخلاق» به كار مىرود. گاهى نيز از واژه «اخلاق»، بار معنايى مثبت اراده مىشود و هنگام اراده بار معنايى منفى، از تعابيرى چون «ضد اخلاقى» و «غير اخلاقى» استفاده مىشود. گاهى نيز مراد از واژه «اخلاق»، «علم اخلاق» است اما در اين نوشتار، مقصود همان معناى عام است كه فضايل و رذايل اخلاقى را در بر مىگيرد. اين معنا را صاحب كتاب الحقايق فى محاسن الاخلاق اين گونه بيان كرده است: «اگر هيئت راسخ در نفس، مبدأ صدور افعالى پسنديده از نظر عقل و
[١]. اخلاق ناصرى، ص ٦٤.
[٢]. جامع السعادات، ج ٥٣. ١.
[٣]. ر. ك: النهاية، واژه« خُلق».
[٤]. ر. ك: لسان العرب، النهاية و مجمع البحرين، واژه« خُلق».