قرآن، كتاب اخلاق - سبحانىنيا، محمد تقي - الصفحة ٣٤ - انواع عزت انسان
خداوند آن توانايى و عزّتى را كه به واسطه ايمان به بندگانش مىبخشد، عزّت واقعى به شمار مىآورد؛ زيرا اين عزّت، ماندگار و باقى است و پشتوانه آن قدرتى است كه فوق آن قدرتى نيست. لذا فرمود: وَ لِلَّهِ الْعِزَّةُ وَ لِرَسُولِهِ وَ لِلْمُؤْمِنِينَ وَ لكِنَّ الْمُنافِقِينَ لا يَعْلَمُونَ.[١]
علامه طباطبايى در تفسير آيه ده سوره فاطر، پس از بيان فقر ذاتى انسان و اختصاص عزّتمندى حقيقى به خدا، عزّتمندى انسان را ناممكن نمىداند و مىگويد:
روشن شد كه سياق جمله مَنْ كانَ يُرِيدُ الْعِزَّةَ فَلِلَّهِ الْعِزَّةُ جَمِيعاً آن نيست كه اختصاص عزّت به خدا را بيان كند، به طورى كه غير از خدا كسى دستش به آن نرسد؛ و نيز نمىخواهد بفرمايد هر كس در طلب عزّت برآيد، چيزى را طلب كرده كه وجود ندارد، و ناشدنى است، بلكه معنايش اين است كه هر كس عزّت مىخواهد، بايد از خداى تعالى بخواهد؛ زيرا عزّت، همهاش ملك خداست و هيچ موجودى نيست كه خودش بالذات عزّت داشته باشد.[٢]
بنابراين عزّت انسانها همواره از سوى خدا داده مىشود. ازاينرو عزّتمندى انسان به دو نوع تقسيم مىشود: عزّتمندى غير حقيقى و زوالپذير؛ عزّتمندى حقيقى و پايدار.
نوع نخست عزّت، آن توانايى است كه از سوى خداوند به كسى داده شده است اما نه به سبب كرامت و حرمت او در پيشگاه خدا، بلكه به دليل آزمايش او يا دليلى چون مهلت دادن خدا به بندهاش بوده است. اين نوع عزّت، در حقيقت، عزّت واقعى نيست و دوام هم ندارد؛ آن
[١]. منافقون: ٨.
[٢]. ترجمه تفسير الميزان، ج ١٧، ص ٢٨.