رفتار اخلاقى انسان با خود - سبحانىنيا، محمد تقي - الصفحة ٢٦ - ج - اخلاق
وى همچنين در ادامه مىگويد:
وليس الخلق أيضا يلزمه المبدئية للفعل بل كونه بحيث إذا أريد الفعل يصدر بلا صعوبة و روية.[١]
برخى ديگر در تعريف اخلاق گفتهاند: «بر نفس انسان كيفياتى عارض مىشود كه پس از مدتى زايل مىگردد كه آن را" حال" گويند».[٢] «چنانچه اين كيفيت نفسانى بر اثر عادت و يا عوامل ديگرى ماندگار شده، بهكندى زايل شود آن را" ملكه" گويند».[٣] آنگاه اگر اين كيفيت نفسانى بدون فكر و بدون تكلّف در رفتار انسان منعكس شود[٤]، به آن «سَجيه» يا «خُلق» مىگويند. پس اخلاق انسان مجموعهاى از خُلقيات، يا به عبارت بهتر، مجموعه ملكات هر فرد است كه معمولًا در رفتارش نمود مىيابد؛ ازاينرو در كتب لغت «خُلق» را به طبع، سجايا و عادات نيز معنا كردهاند.[٥]
اكنون كه درباره مفهوم واژه «اخلاق» شناخت بيشترى بهدست آمد، ذكر اين نكته مفيد خواهد بود كه واژه «اخلاق» از نظر لغوى، بار معنايى خاصى ندارد و ازاينرو گاه به «نيك» و گاه به «بد» متصف مىشود، يا در تعابيرى همچون «اخلاق نيك»، «اخلاق بد»، «بداخلاق»، يا «خوشاخلاق» به كار مىرود؛ گرچه گاه از واژه «اخلاق» بار معنايى مثبت اراده مىشود و هنگام ارادهبار معنايى منفى، از تعابيرى چون «ضد اخلاقى» و «غيراخلاقى» استفاده مىشود. واژه «اخلاق» كاربرد ديگرى نيز دارد و گاه از آن «علم اخلاق» اراده مىشود؛ اما آنچه در اين نوشتار مقصود است، همان معناى عام است كه فضايل و رذايل اخلاقى را دربر مىگيرد: «اگر هيئت راسخ در نفس، مبدأ صدور أفعالى پسنديده از نظر عقل و شرع باشد، آن را خُلق نيك گويند و اگر باعث صدور افعال ناپسند شود، آن را خُلق بد گويند».[٦]
[١]. همان.
[٢]. اخلاق ناصرى: ص ٦٤.
[٣]. جامع السعادات نراقى: ج ١.
[٤]. ر. ك: النهايه ابن اثير« خُلق».
[٥]. ر. ك: لسان العرب؛ النهاية ابن اثير؛ مجمع البحرين« خُلق».
[٦]. الحقائق فى محاسن الاخلاق: ص ٥٤.