مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٤٨٠ - دو مایه دلخوشی امام
خودمان شهید میشویم، خدا را شکر!
اینجا یک حساب است؛ اگر منطق، منطق شهید نبود، این منطق میآمد که خوب حالا که حسین بن علی به هر حال کشته میشود، ماندن اینهمه افراد چه تأثیری دارد جز اینکه اینها هم کشته بشوند، پس اینها دیگر چرا ماندند؟! اباعبداللَّه چرا اجازه داد که اینها بمانند؟ چرا اینها را مجبور نکرد که بروند؟ چرا نگفت چون کسی به شما کار ندارد و ماندن شما هم به حال ما کوچکترین فایدهای ندارد، تنها اثرش این است که شما هم جان خود را از دست بدهید، پس باید بروید، رفتن واجب است و ماندن حرام؟ اگر فردی مانند ما به جای امام حسین میبود و بر مسند شرع نشسته بود قلم برمیداشت و مینوشت: «حَکمْتُ به این که ماندن شما از این به بعد حرام و رفتن شما واجب است و اگر بمانید از این ساعت سفر شما معصیت است و نماز خود را باید تمام بخوانید نه قصر.»
اما امام حسین این کار را نکرد. چرا این کار را نکرد و برعکس، اعلام آمادگی آنها را برای شهادت تقدیس و تکریم کرد؟ معلوم میشود منطق، منطق دیگری است. شهید احیاناً برای حماسهآفرینی، برای تزریق خون به جامعه، برای نوربخشی به جامعه، برای حیات دادن به جامعه باید شهید شود. این مورد از آن موارد بود.
شهادت تنها برای این نیست که دشمن مغلوب بشود؛ در شهادت حماسهآفرینی هم هست. اگر آنها در آن روز شهید نمیشدند، این یک دنیا حماسه کی به وجود میآمد؟! اگرچه هسته مرکزی، شهادت شخص اباعبداللَّه است، اما اصحاب به شهادت اباعبداللَّه جلال و شکوه بیشتری دادند. اگر آنها ضمیمه نشده بودند، شهادت حسین بن علی این عظمت و اهمیت و شکوه را پیدا نمیکرد که دهها و صدها و بلکه هزارها سال زنده بماند، مردم بیایند و گوش کنند و درس بیاموزند و روح بگیرند و به حرکت آیند.
وَ سَیعْلَمُ الَّذینَ ظَلَموا ای مُنْقَلَبٍ ینْقَلِبونَ [١]
[١]. شعراء/ ٢٢٧.