مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٤٦٢ - خون شهید
عبداللَّه بن عباس و محمّد بن حنفیه آدمهای کوچکی نبودند؛ اینها افراد سیاستمدار روشنبینی بودند و از نظر منطق آنها یعنی از نظر منطق سیاست و منفعت، از نظر منطق هوشیاری بر اساس منافع فردی و پیروزی شخصی بر رقیبان، واقعاً هم آمدن اباعبداللَّه محکوم بود. ابن عباس یک راه سیاسی زیرکانهای پیشنهاد کرد از نوع همان راهها که معمولًا افراد زیرک که مردم را وسیله قرار میدهند عمل میکنند، و آن اینکه مردم را جلو میاندازند و خودشان عقب میایستند؛ اگر مردم پیش بردند، آنها از نتیجه عمل مردم بهره میبرند و اگر شکست خوردند آنها زیانی نبردهاند. گفت: مردم کوفه به شما نوشتهاند که ما آماده نصرت تو هستیم. شما بنویسید به مردم کوفه که عمّال یزید را از آنجا بیرون کنند و وضع آنجا را آرام نمایند. (بگیر و ببند و بده به دست من پهلوان!)، یکی از دو کار خواهد شد: یا این کار را میکنند یا نمیکنند؛ اگر این کار را کردند، شما راحت میروید و کارها را در دست میگیرید و اگر این کار را نکردند به محظوری گرفتار نشدهاید.
اعتنا نکرد به این حرف، گفت: من میروم. گفت: کشته میشوی. گفت: کشته شدم که شدم. گفت: آدمی که میرود و کشته میشود، زن و بچه با خودش نمیبرد.
فرمود: زن و بچه را هم باید با خودم ببرم.
آری، منطق شهید منطق دیگری است؛ منطق شهید منطق سوختن و روشن کردن است، منطق حل شدن و جذب شدن در جامعه برای احیای جامعه است، منطق دمیدن روح به اندام مرده ارزشهای انسانی است، منطق حماسهآفرینی است، منطق دورنگری بلکه بسیار دورنگری است.
این که هالهای از قدس دور کلمه «شهید» را گرفته است و این کلمه در میان همه کلمات عظیم و فخیم و مقدس وضع دیگری دارد برای همین جهت است. اگر بگویم قهرمان، مافوق قهرمان است؛ بگویم مصلح، مافوق مصلح است؛ هرچه بخواهم بگویم مافوق اینهاست.
«شهید»، «شهید»؛ کلمه دیگری جای این کلمه را هرگز نمیگیرد و نمیتواند بگیرد.
خون شهید
شهید چه میکند؟ شهید تنها کارش این نیست که در مقابل دشمن میایستد، یا