ریحانة الادب فی تراجم المعروفین بالکنیه او اللقب - مدرس تبریزی، محمدعلی - الصفحة ٢٢١ - مجوسى- على بن عباس
مجنون- ميمونه
- ابراهيم بن ادهم گويد در خواب ديدم گويندهاى بمن مىگفت كه ميمونه سوداء (سياهرنگ) در بهشت زن تست اينك طالب ديدار وى بودم تا سراغ او را در حمص گرفتم گفتند كه او ديوانه شده و با كسى الفت ندارد و در جبانه مشغول گوسفندچرانى است، بجبانه رفته و ديدم كه ميمونه مشغول نماز است و گوسفند و گرگ در يكجا ايستادهاند، با تمام تعجب توقف نمودم تا از نماز فارغ شد و بمن گفت يا ابراهيم وعدهگاه من بهشت است نه اينجا، از فطانت وى بر تعجبم افزوده شد و گفتم كه تو، امين حراست اين گوسفندان هستى پس چرا رها كرده و پاسبانى نميكنى تا آنكه گرگ در ميان ايشان داخل شد گفت آنها را بخالق خودشان سپردهام كه چنانچه حشمت مابين من و خودش را برداشته حشمت و دهشت ما بين گرگ و گوسفند را نيز برميدارد اين بگفت و رفت و اين شعر را همىخواند:
قلوب العارفين لها عيون |
ترى مالا يراه الناظرونا |
|
و السنة بسر قد تناجى |
تغيب عن الكرام الكاتبينا |
|
و اجنجة تطير بغير ريش |
الى ملكوت رب العالمينا |
|
فتسقيها شراب الصدق صرفا |
و تشرب من كئوس العارفينا |
|