ریحانة الادب فی تراجم المعروفین بالکنیه او اللقب - مدرس تبریزی، محمدعلی - الصفحة ٣٩٨
را هم نداشت، بجهت آموختن اصول خط از بلاد بعيده حاضر مجلس وى ميشدند.
كتابهاى بسيارى با خط وى ميباشد و صحاح جوهرى را چندين مرتبه نوشته و هريك نسخهاش را ببهاى صد طلاى هيجده نخودى ميفروخت و در سال ششصد و هيجدهم هجرت در موصل درگذشت. مخفى نماند كه ياقوت ملكى غير از ياقوت حموى و ياقوت مستعصمى و ياقوت مهذّب الدين است كه اوّلى بعنوان حموى و دوّيمى هم بعنوان مستعصمى مذكور شده و سيّمى نيز بعنوان مهذب الدين خواهد آمد.
(ص ٣١١ ج ١٩ جم و ٣٤٦ ج ٢ كا و ٤٧٨٦ ج ٦ س)
نمونه خط ملا صالح مازندرانى
كه ترجمه حال وى در صفحه ١٤٦ همين جلد مندرج است (قطعه مزبور در حاشيه صفحه ٤ يك نسخه خطى از اصول و فروع كافى تا آخر باب صوم كه در سال ١٠٧٣ ه ق بخط محمد رضا بن عليرضاى عباسى نوشته شده مرقوم و در كتابخانه شخصى جناب آقاى فخر الدين نصيرى موجود است.
(كليشه شماره ٣٧)
١ ( ١)- كابلى- در اصطلاح رجالى لقب بشر، اردشير بن ابى الماجد، كنگر ابى خالد، وردان ابى خالد و وردان اصغر است.
٢ ( ١)- كاتب- از القاب و اوصاف جمعى وافر از ارباب كمال است و بعضى از ايشان را با رعايت ترتيب در قيود منضمى نيز كه در بعضى هست( چنانچه در نظائرش مذكور شده) تذكر ميدهد.
٣ ( ١)- كازرونى- منسوب است به كازرون و آن شهرى است از بلاد فارس در سه منزلى شيراز كه مشتمل بر قصور و باغات بسيارى ميباشد.
٤ ( ١)- كاشف الغطاء- عنوان مشهورى شيخ جعفر بن شيخ خضر ميباشد كه بمناسبت تأليف منيفش كشف الغطا بهمين لقب ملقب گرديده است و بعد از او عنوان خانوادگى وى گرديده و اين خانواده را آل كاشف الغطا و گاهى هريك از افراد اين خانواده را هم آل كاشف الغطا گويند و در اينجا بعضى از ايشان را باندازه مساعدت وسائل موجوده ثبت اوراق مينمايد.
٥ ( ١)- كاشى- ظاهرا مخفف لفظ كاشانى است.
٦ ( ١)- كرابيسى- بفتح اول، منسوب به كرابيس است كه جمع كرباس بوده و هريك از كرباسباف و كرباسفروش را گويند و لفظ كرباس بفتح اول فارسى است پس معربش كرده و باصول زبان عرب جمع بستهاند و لفظ كرابيسى در اصطلاح رجالى دبيس بن يونس و عمرو و غير ايشان است.
٧ ( ١)- كرخى- بفتح اول منسوب است به كرخ كه نام چندين موضع ميباشد: يكى در سامره كه آن را كرخ فيروز نيز گويند، ديگرى در بصره، سيمى در خوزستان كه غالبا كرخه گويند، چهارمى در سواد عراق، پنجمى در نهروان و غير اينها و مشهورتر از همه كرخ بغداد است كه محلهايست در آن و يا دهى است بفاصله يك ميل از سمت بالاى آن كه اهلش يهود و شيعه غالى هستند و معروف كرخى مشهور هم از همين كرخ بغداد ميباشد. لفظ كرخى در اصطلاح رجالى لقب ابراهيم بن ابى زياد، احمد بن عبد اللّه، حجاج، حسين بن يحيى، معروف بن فيروزان و غير ايشان ميباشد و در اينجا فقط معروف بن فيروزان از ايشان با بعضى ديگر از معروفين به كرخى را تذكر ميدهد.
٨ ( ١)- كركى- منسوب است به كرك و آن بنوشته مراصد بر وزن عرش ديهى است در دامنه كوه لبنان و بر وزن قمر قلعه مستحكمى است از نواحى بلقا در طرف شام و در جايى ديگر ديدم*- كه بر وزن قمر ديهى است بسيار كوچك از ناحيه جبل عامل در نزديكى قريه جبع كه جمعى از علماى اماميه نيز از آنجا برخاستهاند. بهرحال لفظ كركى در اصطلاح رجالى لقب حسن بن جعفر، حسين بن شهاب الدين و در اصطلاح فقها على بن عبد العالى است كه بعنوان محقق كركى خواهد آمد.
٩ ( ١)- كرمانى- منسوب به كرمان است و آن، بنابر آنچه در زمان ما مشهور است بلكه*- مخالفى نشنيدهايم بكسر اول ميباشد، لكن در مراصد گويد كه گاهى اول آن مكسور ميشود و مفتوح بودن آن معروف بصحت است. بهرصورت يكى از ايالات مشهور ايران است كه برديهات و بلادى مشتمل بوده و مركز آن نيز بهمين اسم كرمان موسوم ميباشد. همين نسبت كرمانى در اصطلاح رجالى لقب بكر، حسن، على بن حسنويه، محمد بن حسن، محمد بن يوسف و بعضى ديگر بوده و در اينجا بعضى از اكابر معروف بهمين نسبت را تذكر ميدهد.
١٠ ( ١)- كسائى- بكسر اول منسوب است به كسا و آن لباسى است معروف بافنده يا فروشنده آن را كسائى گويند. در اصطلاح رجالى لقب جرير بن عجلان، على بن محمد، معاذ بن كثير و شرح حال ايشان موكول بدان علم است و در اينجا بعضى ديگر معروف بهمين عنوان را تذكر ميدهد.
١١ ( ١)- كشى- بفتح اول و تشديد ثانى، لقب رجالى ابراهيم بن نصير، محمد بن سعيد، محمد بن عمر بن عبد العزيز صاحب رجال و در صورت اطلاق و نبودن قرينه منصرف بدو ميباشد.
نسبت لفظ كشى بنوشته مراصد و تنقيح المقال به ديهى كش( بر وزن حق) نامى است در سه فرسخى جرجان. نيز در مراصد گويد: كس( با سين بىنقطه) شهرى است مشهور در ارض سند و هم يكى از بلاد سمرقند است و آن در زبان مردم سمرقند و بخارا بكسر اول و تشديد سين بىنقطه و در زبان اهل عراق و غير ايشان بفتح اول است و اينكه بعضى تصحيفش كرده و با شين نقطهدارش خوانند خطا و يا بقول بعضى كس( با سين بىنقطه) معرب كش( با شين بانقطه) است بارى مقصود از اين جمله، تذكر دادن مغايرت كس و كش است والا محمد بن عمر صاحب رجال مذكور فوق چنانچه ظاهر علماى رجال است از همان كش جرجان ميباشد و لكن بقرينه اينكه استادش عياشى از اهل سمرقند بوده احتمال ميرود كه كشى نيز از همان كش سمرقند بوده است.
١٢ ( ١)- كعبى- در اصطلاح رجالى لقب انس بن ثابت، جبلة بن اشعر، جديع بن نذير، حراش بن امية و بعضى ديگر بوده و نسبت آن موافق آنچه تحت عنوان انس بن ثابت از تنقيح المقال گفته بقبيله بنى كعب از قبائل عرب ميباشد و بهمين اسم، چند قبيله هست كه يكى اولاد كعب بن ربيعة بن عامر بن صعصعة بوده و ديگرى اولاد كعب بن عوف بن ابى بكر بن كلاب ميباشند و قبائل ديگرى غير از اين دو قبيله نيز بنام بنى كعب هستند.
١٣ ( ١)- كفعمى- بر وزن جعفرى، منسوب به ديهى كفعم نام است از قراء جبل عامل چنانچه هريك از جبع و لوذيا لويز نيز از قراء جبل عامل هستند و از خط شيخ بهائى و اكابر ديگر*- نقل است كه در لغت جبل عامل، لفظ كف و در سريانى لفظ كفر بمعنى قريه و عيما نيز نام قريه ايست در آنجا و لفظ كفعم هم مركب و در اصل كف عيما يا كفر عيما بوده( يعنى قريه عيما) و در مقام نسبت نيز كفعيماوى يا كفر عيماوى ميگفتهاند تا از كثرت استعمال، تخفيف يافته و كفعمى اطلاق ميكنند چنانچه در نسبت به عبد شمس و عبد الدار و حصن كيفا، عبشمى و عبدرى و حصكفى گويند و نظائر آنها بسيار است.
١٤ ( ١)- كلبى- بفتح اول، در اصطلاح اماميه لقب رجالى اسامة بن زيد، اسد بن حارثة، اسمعيل بن عمر بن ابان، حسن بن علوان و برادرش حسين بن علوان و جمعى بسيار ديگر ميباشد. در خبرى آمده است كه كلبى نسابه در دين خدا ثابت و تا دم مرگ محب و دوستدار اهل بيت ع بود. در نقد الرجال گويد كه گويا اين كلبى عبارت از حسن بن علوان است. در اصطلاح عامه لقب مشهورى محمد بن سائب و پسرش هشام ميباشد كه بشرح حال اجمالى ايشان ميپردازيم. بيان اينكه لفظ كلبى در صورت نبودن قرينه بيكى از اين دو آخرى منصرف بوده و يا منصرف بحسن بن علوان مذكور ميباشد موكول بكتب رجاليه است بهرحال نسبت آن بقبيله بنى كلب از شعب قبيله قضاعه ميباشد كه اولاد كلب بن وبرة بن تغلب بن حلوان بن حافى بن قضاعة هستند والا نسبت آن بجبل كلب در يمامه و يا موضع كلب نامى ما بين رى و قرمس نيست.
١٥ ( ١)- كلينى- در اصطلاح رجالى لقب احمد بن ابراهيم، زينان بن ابى دلف، على بن محمد، محمد بن عقيل، محمد بن يعقوب و جمعى ديگر ميباشد و در اصطلاح فقها در صورت نبودن قرينه منصرف بآخرى است كه بشرح حال او پرداخته و ديگران را موكول بعلم شريف رجال ميدارد. اما نسبت آن بكلين است و حاصل كلام تنقيح المقال آنكه در رى دو موضع كلين نام است يكى بر وزن امير و ديگرى بر وزن زبير و محمد بن يعقوب كلينى مشهور هم از همين دويمى بوده و قبر پدرش يعقوب نيز در آنجا است و اينكه در قاموس، محمد بن يعقوب كلينى را باولى نسبت داده اشتباه است.
١٦ ( ١)- كمال- عنوان مشهورى بعضى از ارباب فضل و كمال است كه بشرح حال اجمالى ايشان ميپردازد و از آن رو كه غالبا مخفف لفظ كمال الدين ميباشد لذا اگر شرح حالى كه منظور نظر است در همين عنوان كمال بدست نيايد بعنوان كمال الدين مراجعه نمايند و موافق رويهاى كه در عنوان رشيد و رضى و نظائر آنها مذكور داشتيم در مقام ترتيب قيود منضمى نيز كه در بعض موارد هست رعايت خواهد شد مثل كمال اصفهانى و نظائر آن.
١٧ ( ١)- كندى- لقب رجالى ابراهيم بن مرشد، ابراهيم بن يوسف، اجلح بن عبد اللّه و*- بعضى ديگر و نسبت آن بقبيله كنده نامى است از قبائل عرب كه اول آن بنابر مشهور مكسور و بنابر آنچه از كتب انساب نقل شده مفتوح است. بهرحال بعضى از ارباب كمال را كه همين لفظ كندى عنوان مشهورى و يا جزو عنوان ايشان است تذكر ميدهد.
١٨ ( ١)- كواكبى- عنوان مشهورى بعضى از افاضل ميباشد كه تذكر ميدهد و وجه نسبت آن نيز در ضمن شرح حال ملا ابراهيم كواكبى مذكور است.
١٩ ( ١)- گرهرودى- منسوب به ديهى گرهرود نام است مابين اصفهان و همدان.
٢٠ ( ١)- گنجى- بفتح اول منسوب است بگنجه از بلاد عظيمه قفقازيه، يا ديهى گنجه نام از نواحى كردستان مابين اصفهان و خوزستان، يا ديهى ديگر گنجنام در دو منزلى هرات و بهرحال در اصطلاح رجالى لقب يحيى بن زكريا است.
٢١ ( ١)- لارى- منسوب است بلار و آن بنوشته مراصد جزيرهايست بزرگ ما بين قيس و سيراف كه بچندين قريه مشتمل ميباشد و بنوشته بعضى ديگر شهرى است از بلاد فارس ايران در جنوب غربى شيراز و بخليج فارس منتهى ميشود و در معجم المطبوعات گويد كه لار مملكتى است مابين هند و شيراز.
٢٢ ( ١)- لاهيجى- لاهج و لاهجان، بكسر حرف( ه) ناحيهايست از بلاد گيلان و هم شهرى است از آن ناحيه كه نهرى بزرگ از وسط آن جارى است و در مقام نسبت بحسب قاعده لاهجى و لاهجانى هردو صحيح و لكن اولى معروفتر ميباشد. بيشتر در ميان دو حرف ها و جيم حرف*- ى نيز افزوده و لاهيج و لاهيجان گويند و ظاهر آن است كه اين اضافه حرف ى فقط در مقام كتابت و براى دلالت بر كسره حرف( ه) است و ما هم محض رعايت رسم الخط غالبى، چنانچه سليقه معمولى اين كتاب است، در اينجا عنوانش كرديم و الا نظر بملاحظه اصل ملفوظى كلمه، لازم بود كه در ميان دو عنوان لامعى و لاهوتى بذكر آن پرداخته شود.
٢٣ ( ١)- لحيانى- بكسر اول، مردم بزرگ ريش و بلند ريش را گويند و هم منسوب است به لحيان بن هذيل بن مدركة كه پدر يكى از قبائل عرب بوده و بنى لحيان بدو انتساب دارند و بفتح اول منسوب است به لحيان كه نام قصر ابيض نعمان در حيره است.
٢٤ ( ١)- لخمى- بفتح اول، به لخم بن عدى بن حرث بن مرة بن ادد، يا لخم بن قنص بن معد بن عدنان، يا لخم بن عدى بن اشرس بن سكون منسوب و بهرحال پدر يكى از قبائل عرب و قبيله بنى لخم هم بدو منسوب و ملوك عرب هم در جاهليت از ايشان بودهاند. در جاى ديگر از تنقيح المقال گويد كه لخم قبيلهايست از كهلان از قبائل قحطانيه كه ملوك حيره در عراق از ايشانند. بارى لفظ لخمى، در اصطلاح رجالى لقب ادهم بن حظرة، جبلة بن مالك، حسن بن سعيد، سعيد بن ابى الجهم و بعضى ديگر است.
٢٥ ( ١)- لوكرى- منسوب است به لوكر( بر وزن رونق) و آن بنوشته مراصد، ديهى است بزرگ در ساحل غربى نهر مرو نزديكى پنج ده كه در اواخر خراب شده و كثرت خرابههاى آن حاكى است كه شهرى بزرگ بوده است و آن در مقابل ديهى ديگرى است در سمت شرقى نهر كه آن را بركه زلو كره گويند.
٢٦ ( ١)- لؤلؤى- منسوب است به لؤلؤ( بمعنى مرواريد) بضم دو لام و سكون دو همزه كه بحسب رسم خط روى واو مينويسند. در اصطلاح رجالى لقب احمد بن حسن بن حسين و خود حسن بن حسين، حسن بن على، قاسم بن محمد، يحيى بن زكريا است و بملاحظه همين رسم الخط در همينجا در رديف( ل و) نوشته شد.
٢٧ ( ١)- ليثى- لقب رجالى ابان بن راشد، اكيمه، اياس بن ابى بكر، بهرام بن يحيى و غيرهم ميباشد.
٢٨ ( ١)- ماجشون- معرب ماهگون و معنى آن شبيه ماه و ماه رنگ ميباشد و از بعضى نقل شده كه معنى آن سفيد مايل بسرخى است. ابن خلكان گويد: ماجشون بمعنى مورد است يعنى آنچه رنگش سرخ و سفيد باشد و در اصطلاح رجالى بعبد العزيز اطلاق ميشود كه مذكور ميگردد.
٢٩ ( ١)- مازندرانى- منسوب است به مازندران كه نام ولايت طبرستان ايران بوده و افاضل*- بسيارى از آنجا برخاستهاند كه بعضى از ايشان را باندازه مساعدت وسائل موجوده ثبت اوراق مينمايد. در اصطلاح رجال و فقها عبارت از صالح بن منصور، على بن احمد، محمد بن على بن شهرآشوب و بعضى ديگر است.
٣٠ ( ١)- مازنى- منسوب است به مازن و آن پدر قبيلهايست از قيس و يكى ديگر از بنى شيبان و يكى هم از بطون قبيله تميم و نامش مازن بن مالك بن عمرو بن تميم و بنى مازن چندين قبيله از نسل ايشان هستند و كلمه مازنى در اصطلاح رجالى، لقب ابيض بن حمال، اسمر بن ساعد، بكر بن محمد، تميم بن زيد، حارث بن سهل و بعضى ديگر است.
٣١ ( ١)- مالقى- بفتح لام، منسوب است به مالقه و آن شهرى است آباد از بلاد ناحيه ريه از نواحى اندلس و اين شهر بجزيرة الخضراء متصل است.
٣٢ ( ١)- مامقانى- منسوب به قصبه بزرگ و معمور مامقان( بفتح ثالث) نامى است در حدود هشت فرسخى تبريز كه مردمانش نوعا باهوش و ذكاوت بوده و اكابر بسيارى از آنجا برخاستهاند و بعضى از ايشان را باندازه مساعدت وسائل موجوده تذكر ميدهد.
٣٣ ( ١)- ماوردى- بفتح واو منسوب به ماورد مخفف ماء الورد( بمعنى گلاب) است و لقب جمعى از محدثين و غير ايشان ميباشد كه گلابسازى يا فروشى كار خودشان يا پدرشان بوده است.
در اصطلاح رجالى لقب خلف بن محمد بن ابى الحسن بصرى و بعضى ديگر ميباشد.
٣٤ ( ٢)- ماهابادى- منسوب به ديهى ماهاباد نام است مشهور مابين اصفهان و قم نزديكى* كاشان كه مردمانش شيعه امامى هستند و در اصطلاح رجالى لقب احمد بن على و حسن بن على بن احمد ميباشد و بشرح حال اجمالى دويمى ميپردازد.
٣٥ ( ١)- مجاشعى- بضم ميم و كسر شين( نقطهدار) منسوب به قبيله بنى مجاشع از شعب و بطون قبيله بنى تميم بوده و اولاد خانواده مجاشع بن دارم بن مالك بن حنظلة بن مالك بن زيد مناة بن تميم هستند و در اصطلاح رجالى لقب اصبغ بن نباته و اعين بن ضبيعه و سعيد بن مسعده و غير ايشان است.
٣٦ ( ١)- مجتهد- در لغت عرب كسى را گويند كه در سر كارى كوشيده و در تحصيل آن بذل قدرت نمايد. در اصطلاح علماى دينيه فقيهى را گويند كه در استنباط احكام شرعيه از ادله و مدارك متداوله آنها بذل قدرت و طاقت كرده و اهتمام تمام بنمايد، يا خود كسى است كه قوه و ملكه اين استنباط را داشته باشد بشرحى كه در كتب اصوليه مبسوطا نگارش يافته است. بهرحال فتوى دادن در احكام شرعيه موقوف بنيل باين مقام مقدس بوده و علماى صاحب فتوى عموما داراى اين مقام عالى بودهاند و لكن بعضى از ايشان بالخصوص بهمين وصف معروف هستند كه بطور اجمال تذكر ميدهد.
٣٧ ( ١)- مجريطى- منسوب به مجريط و آن نام شهرى بوده از بلاد اندلس( اسپانيا) كه در اوقات حكومت و استيلاى عرب بهمين اسم موسوم بود، پس از استيلاى اوروپائيها در اصطلاح جغرافيين ايشان آن اسم اولى به مادريد تبديل يافته و پايتخت دولت اسپانيا ميباشد.
٣٨ ( ١)- مجلسى- در اصل، لقب و تخلص شعرى مقصود على، شاعر اصفهانى بوده و بعد از او هم لقب مشهورى پسرش ملا محمد تقى گرديد و در نوهاش ملا محمد باقر بن ملا محمد تقى مذكور، ديگر مشهورتر است بطورى كه در صورت اطلاق و نبودن قرينه فقط راجع باو ميباشد. در جايى كه از لفظ مجلسى ملا محمد تقى مذكور را اراده نمايند مقيد باول كرده و مجلسى اول نامند و** گاهى مجلسى كبير نيز گويند چنانچه گاه است كه در مقابل آن، ملا محمد باقر را نيز مجلسى ثانى اطلاق ميكنند. در مستطرفات بروجردى گويد شايد مجلسى گفتن ايشان بجهت انتساب مقصود على مذكور ببعضى از ديهات بوده باشد و در جايى ديدم كه چون مقصود على بسيار نيكو محضر و مجلسآرا بوده و اشعار خوب مىسروده بهمين لقب مجلسى ملقب و هم بدان متخلص گرديده است بارى لفظ مجلسى عنوان بعضى از شعرا هم ميباشد كه شرح حال اجمالى ايشان را مينگارد.
٣٩ ( ١)- محاملى- بفتح ميم اول و كسر ثانى منسوب است به محامل كه جمع محمل بمعنى كجاوه ميباشد و جمعى از محدثين عامه و خاصه بجهت بيع و فروش آن بهمين نسبت محاملى معروف هستند و در اصطلاح رجالى خاصه، لقب شعيب محاملى و صالح بن خالد و بعضى ديگر است.
٤٠ ( ١)- محقق- بمناسبت معنى لغوى مشهورى آن، از صفات و كمالات خاصه جمعى از اكابر*- علما و ارباب تحقيق و نظر ميباشد و در اصطلاح علما، در جايى كه مطلق و بدون قرينه ذكر كنند و يا مقيد بكلمه اول يا لفظ حلى نمايند عبارت از شيخ جعفر بن حسن صاحب شرايع بوده و در جايى كه مقيد بكلمه ثانى يا كركى نمايند عبارت از شيخ على بن عبد العالى است و گاهى از اين هردو بعبارت محققان تعبير مىكنند و شرح حال بعضى از اكابر را كه موصوف بهمين وصف محقق هستند بضميمه قيود منضمىشان مثل اردبيلى و بحرانى و مانند آنها مينگارد.
٤١ ( ١)- محلى- منسوب است بمحله و آن بفتح اول و كسر ثانى ديهى است در يمن و با دو فتحه، بنام محله منوف و محلة الخلفا و محله ابو الهيثم و غيرها نام چندين موضع ميباشد در ديار مصر كه مشهورترين و بزرگترين آنها محله دقلا است مابين دمياط و قاهره.
٤٢ ( ١)- مخزومى- در اصطلاح رجالى، لقب ارقم بن ابى الارقم، اسمعيل بن عائذ، جعدة بن هبيرة، حارث بن مسلم، عبد اللّه بن حارث، مغيرة بن توبه و جمعى ديگر و نسبت آن بيكى از دو قبيله است يكى از شعب قريش كه اولاد مخزوم بن يقظة بن مرة بن كعب بن لوى بن غالب بوده و ديگرى از بطون عبس و اولاد مخزوم بن مالك بن غالب بن قطيعة بن عبس هستند.
( تنقيح المقال)
٤٣ ( ١)- مداينى- لقب رجالى اسحق، بشر بن ابى عقبه، جراح، جرير بن حكيم، جهم بن حكم و غير ايشان ميباشد و در كلمات ابن ابى الحديد گاهى على بن محمد بن سيف مذكور ذيل را نيز بمداينى ملقب ميدارد و نسبت آن به مداين است كه قديما نام مجموع پنج يا هفت شهر بوده و اخيرا فقط نام شهرى بوده بزرگ در هفت فرسخى بغداد كه پايتخت انوشيروان و ملوك فرس بوده و ايوان كسرى يا طاق كسرى نيز در آنجا ميباشد و آثار آن تا زمان ما باقى است و سلمان فارسى و حذيفه يمانى در آنجا حكومت اسلاميه داشتهاند و قبر ايشان نيز در آنجا است.
آن را بتنهائى مدائن گفتن با اينكه جمع مدينه بمعنى شهر است همانا بجهت بزرگى و عظمت قديمى آن ميباشد و الا در اواخر خراب و بشكل يك شهر كوچك در سمت غربى نهر دجله است و يا مداين گفتن آن يك شهر، با قطع نظر از عظمت آن، بجهت آن است كه شش شهر ديگر از آن هفت شهر قديمى كه مجموع آنها نام مداين داشته خراب و آن اسم قديمى مداين بهمين يك شهر اختصاص يافته است.
٤٤ ( ١)- مدنى- با دو فتحه، بر وزن فدوى، منسوب است بمدينه كه بمعنى شهر بزرگ و جامع و بالخصوص نام شهر يثرب ميباشد كه دار الهجره حضرت رسول ص بوده و بهمين جهت مدينة الرسول نيز گويند و چنانچه مشهور است در مقام نسبت بمدينة الرسول مدنى( بر وزن فدوى) و در نسبت بشهر و مدينه ديگر مدينى گويند( بر وزن شريفى) بعضى ما بين دو كلمه مدنى و مدينى*- بدين روش فرق كردهاند كه در نسبت انسان بمدينه مدنى و در نسبت غير انسان بمدينه مثل طيور و غيره مدينى گويند. ظاهر بعضى از كلمات اجله آنكه در نسبت بمدينه مدنى و مدينى هردو صحيح و مستعمل بوده و فرقى ما بين آنها نميباشد و رجوع بعنوان مدينى هم نمايند. بهرحال لفظ مدنى در اصطلاح رجالى لقب ابراهيم بن ابى يحيى و جمعى ديگر است.
٤٥ ( ١)- مدينى- ابن خلكان گويد كه مدنى بفتح اول و كسر ثانى، منسوب بمدينه اصفهان ميباشد پس از كتاب انساب سمعانى نقل كرده است كه در نسبت بچندى از بلاد متفرقه كه عبارتند از اصفهان و نسف و سمرقند و بخارا و مرو و نيشابور و مدينة المبارك در قزوين و مدينة الرسول ص مدينى و در آخرى غالبا مدنى گويند. بهرحال مدينى در اصطلاح رجالى لقب على بن عبد اللّه و بعضى ديگر است.
نگارنده گويد: لفظ مدينى بقرار مذكور در نسبت بمدينه است كه بنوشته مراصد نيز علاوه بر مدينة الرسول علم شخصى بخارا و سمرقند و چندين موضع ديگر ميباشد، اما در نسبت بمدين( بر وزن مقتل) كه نام شهر شعيب در شش منزلى تبوك است مدينى گويند( بر وزن مثنوى) و تعيين نسبت كه بكدام يك از مواضع مذكوره است موكول بقرائن ميباشد و رجوع بعنوان مدنى هم نمايند.
٤٦ ( ١)- مرادى- در اصطلاح رجالى لقب اسحق مرادى، اويس قرنى، ثابت بن طريف و جمعى ديگر ميباشد و نسبت آن بقلعه مراد نامى است نزديكى قرطبه از بلاد اندلس، يا بيكى از دو قبيله بنى مراد نامى از يمن كه يكى اولاد مراد بن مذحج بوده و ديگرى هم خانواده مراد بن مالك بن داود بن زيد بن يشحب بن عريب بن يزيد بن كهلان بن سبا است و چنانچه از تراجم مربوطه معلوم ميشود شايد كلمه مرادى در بعض موارد بشخص مراد نامى از پدران شخصى منتسب باشد.
٤٧ ( ١)- مراغى- بفتح اول، لقب رجالى احمد بن ابراهيم، على بن خالد، محمد بن جعفر و بعضى ديگر ميباشد و نسبت آن بشهر مراغه است كه از بلاد بزرگ آذربايجان و مركز آن سامان و در زمان هلاكو خان پايتخت ايران بوده و مدارس و آثار قديمه هم داشته است و بهمين جهت بحسب رسم معمولى دار السطنهاش مينوشتند، فيروزآبادى( متوفى بسال ٨١٦ ه ق- ضيو) نيز در قاموس اللغة تبريز را ضمن يكى از قراء مراغه شمرده است لكن در اواخر از توابع و مضافات تبريز و شهرى است حاصلخيز و كثير المنافع.( صد و س و غيره)
٤٨ ( ١)- مراكشى- منسوب است به مراكش و آن بنوشته مراصد و غيره بفتح ميم و ضم كاف، با تشديد حرف ثانى، شهرى است بزرگ در صحراى كبير مغرب زمين در دو فرسخى دريا در وسط بلاد بربر كه پايتخت ملوك آن سامان بوده و باغات بسيارى دارد و عبد المؤمن را كه يكى از ايشان است در آنجا باغى است بطول سه فرسخ.
٤٩ ( ١)- مرسى- با دو فتحه منسوب به مرس ميباشد كه موضعى است نزديكى مدينه و بضم اول و سكون ثانى منسوب است بشهر مرسيه از بلاد اندلس و تشخيص اين دو نسبت موكول بقرائن است.
٥٠ ( ١)- مرعشى- منسوب است به مرعش و آن بفتح اول و ثالث، بنوشته مراصد، شهرى است در سرحد ما بين بلاد روم و شام بنا كرده هرون الرشيد كه دو حصار داشته، در وسط آن قلعهايست معروف بمروانى كه بنا كرده مروان حمار است. در قاموس الاعلام نيز گويد: مرعش شهرى است كه در روى تلى در دامنه كوه آخور نامى، در حدود صد و پنجاه و چهار كيلومترى شمال غربى حلب واقع گرديده است.
لفظ مرعش علاوه بر معنى مذكور، بر وزن مرشد لقب بعضى از اشخاص هم ميباشد كه در كتب رجال و تراجم بشرح حال ايشان پرداختهاند. در شرح حال احمد بن حسن بن على حسينى مرعشى از تنقيح المقال گويد: مرعش يكى از ملوك حمير ميباشد كه بجهت رعشهاى كه داشته بدين لقب ملقب گرديده است. در مجالس المؤمنين گويد: مرعش لقب سيد على بن سيد عبد اللّه بن سيد محمد اكبر بن سيد حسن بن حسين اصغر ابن الامام السجاد( ع) است و در ضمن شرح حال قوام الدين مرعشى هم اشاره نموديم. از درجات رفيعه سيد عليخان نقل شده كه مرعش لقب على بن عبد اللّه بن حسن بن حسين اصغر است كه نسب سيد على مرعش با سه واسطه بحضرت سجاد ع موصول گردد چنانچه بنوشته مجالس با چهار واسطه بدان حضرت پيوندد. بهرحال سيد على مذكور بجهت رعشهاى كه داشته و يا بجهت تشبيه بمرغ مرعش نامى كه قسمى از كبوتر بوده و خود را در هوا معلق سازد بهمين وصف موصوف و بنابر مشهور او اولين كسى است كه بدين لقب ملقب و سادات آل مرعش كه از معروفترين خانوادههاى جليله اصليه بوده و بنام مرعشيه اصفهان، مرعشيه شوشتر، مرعشيه قزوين، مرعشيه مازندران بچهار شعبه منشعب بوده و اعيان وزرا و علما و حكما و ادبا و طبقات ديگر از ايشان برخاستهاند بهمين سيد على مرعش منسوب*- و هريكى از ايشان به مرعشى موصوف و مجموع اين سلسله به: مرعشيون يا آل مرعش مشهور و ما نيز بعضى از ايشان را تذكر خواهيم داد و تشخيص اينكه مرعشى البلدة يا مرعشى النسب است موكول بقرائن و يا نظر خود ارباب رجوع بوده و شايد در بعض موارد مصرح باشد.
على الجملة ظاهر اكثر تراجم آنكه مرعشيه گفتن اين سلسله همانا بجهت انتساب بسيد على مرعش بن عبد اللّه مذكور است، لكن در تنقيح المقال ضمن شرح حال حسن بن حمزة بن على، از بعض كتابهاى شهيد اول نقل كرده كه مرعش، لقب يحيى بن على بن عبد اللّه، بوده و مرعشيه نيز بدو منتسب ميباشند. بارى لفظ مرعشى در اصطلاح رجالى لقب احمد بن حسن بن على و احمد بن علوى و بعضى ديگر است.
٥١ ( ١)- مرورودى- منسوب است به مرورود( بر وزن اندرون و يا بسكون ثالث) و آن شهرى است از بلاد خراسان در ساحل رودخانه بزرگ بمسافت پنجروزه راه، يا بمقياس ديگر چهل فرسخى مرو شاهجان كه آن نيز از بلاد خراسان بلكه اشهر و قصبه و كرسى آنها و از اولى بزرگتر، به ام خراسان موصوف، در هفتاد فرسخى نيشابور، به دو نهر بزرگ رزيق و شاهجان نام مشتمل، اكثر اراضى خراسان از آن دو نهر مشروب و جمعى از ائمه فقه و حديث از آنجا برخاستهاند. مادر احمد بن حنبل نيز در همين شهر باحمد آبستن شد و در بغداد وضع حمل نمود.
در مقام نسبت بهمين مرو شاهجان، برخلاف قياس معمولى، حرف زاى هوز بكلمه مرو افزوده و مروزى گويند مثل رازى و اصطخرزى گفتن در نسبت به رى و اصطخر و نظائر آنها بخلاف شهر مرورود كه در نسبت بآن چنانچه مذكور شد مرورودى گويند. بنوشته بعضى گاهى در آن نيز مروزى گفته و بواسطه قرائن امتياز دهند.
ناگفته نماند در مراصد گويد كه مروذ بفتح اول و تشديد ثانى مرخم مرورود است و بنابراين در نسبت به مرورود هم مروزى گفتن صحيح بلكه قريب بقياس ميباشد كه حرف نسبت بهمان كلمه مروذ كه مرخم مرورود است آوردهاند و ذال آخرش متدرجا به زاى هوز تبديل يافته است.
( صد و تنقيح المقال و غيره)
٥٢ ( ١)- مروزى- بر وزن مثنوى، چنانچه ضمن عنوان مرورودى مذكور داشتيم بغير قياس منسوب به مرو شاهجان بوده و گاهى در نسبت به مرورود نيز مستعمل و رجوع بدانجا نمايند. در اصطلاح رجالى لقب احكم بن بشار، احمد بن حماد، احمد بن رميح، احمد بن محمد بن رميم، حفص و جمعى ديگر بوده و بفرموده وافى سليمان بن حفص و تماما موكول بعلم شريف رجال هستند.
٥٣ ( ١)- مزنى- بضم اول و فتح يا سكون ثانى لقب رجالى ابراهيم بن سليمان، ابراهيم بن شعيب، ابى بن كعب، احمد بن غزال، محمد بن محمد بن داود، نعمان بن مقرن و بعضى ديگر بوده و نسبت آن در صورت سكون ثانى بشهرى مزن نامى است از بلاد ديلم و در صورت فتح ثانى بقبيله مزينه( بهمان حركه) نامى است از بطون قبيله مضر از قبائل يمن و بنوشته روضات الجنات نام مادر قبيله مزينه زنى مزينه نامى بوده است.
٥٤ ( ١)- مسعودى- لقب مشهورى چندين تن از افاضل علماى اماميه و محدثين عامه ميباشد كه بجهت انتساب بمسعود صحابى پدر عبد اللّه بن مسعود مشهور و يا بجهت انتساب بشخص مسعود نام ديگرى از پدران خود بهمين نسبت شهرت يافتهاند مثل عبد الرحمن بن عبد اللّه بن عتبة، عتبة بن عبد اللّه و غير ايشان از محدثين عامه و على بن حسين بن على، قاسم بن معن بن عبد الرحمن بن مسعودى امامى از علماى خاصه. ليكن در صورت اطلاق و نبودن قرينه راجع بعلى بن حسين مذكور ميباشد كه شرح حال او را با شرح حال بعضى ديگر از موصوفين بهمين وصف مسعودى مىنگاريم. مخفى نماند كه منتسبين بعبد اللّه بن مسعود صحابى را هذلى نيز گويند كه از قبيله هذيل بوده و نسب عبد اللّه مذكور با ده واسطه به هذيل بن مدركة بن الياس بن مضر قريشى مشهور پيوندد.
٥٥ ( ١)- مصيصى- بنوشته ابن خلكان، بكسر اول و تشديد ثانى منصوب است به مصّيصه كه شهرى است در ساحل درياى روم نزديكى طرسوس و بنا كرده صالح بن على عم ابو جعفر منصور كه در سال صد و چهلم هجرت بنايش نهاده است. در مراصد گويد مصّيصه بفتح اول و كسر و تشديد ثانى و يا بقولى با تخفيف آن شهرى است در ساحل نهر جيحان از سرحدات شام ما بين انطاكيه و بلاد روم كه قديما از سرحدات مسلمين بوده است و مصيصه نام ديهى از دمشق نيز هست.
٥٦ ( ١)- معرى- بفتح اول و ثانى و كسر و تشديد ثالث، منسوب است به معرة كه نام دو موضع ميباشد: يكى ناحيهاى و شهرى است كوچك در پنج فرسخى حلب كه معرة مصرين گويند و ديگرى شهرى است بزرگ بين حماة و حلب كه پسته و زيتون و انجيرش بسيار و بنواحى وسيعى مشتمل و به نعمان بن يسير يا بشير انصارى منتسب بوده و بهمين جهت به معرة النعمان معروف و نسبت ابو العلاء معرى مذكور ذيل نيز بهمين معرة النعمان است. در سال چهارصد و نود و دويم هجرت همين معره مسخر فرنگيها گرديد تا آنكه در سال پانصد و بيست و نهم بدستيارى عماد الدين زنگى بن آقسنقر باز مفتوح اسلاميان شد و بامر عماد الدين املاك اهالى نيز بصاحبان آنها مسترد گرديد.
٥٧ ( ١)- معلم- بصيغه اسم فاعل از باب تفعيل، عنوان مشهورى جمعى از اكابر ميباشد كه بعضى از ايشان را تذكر مىدهد و در اصطلاح رجالى، لقب محمد بن بلال و محمد بن نعمان والد ماجد شيخ مفيد معروف بوده اين است كه خود شيخ مفيد را هم ابن المعلم گويند.
٥٨ ( ١) معيدى- بنوشته جمهرة الامثال، مصغر لفظ معدّى با دو فتحه و تشديد دال منسوب به معد است و از بعضى نقل كرده كه معيد خود نام قبيلهايست و مصغر كلمه ديگر نيست.
در ترجمه احمد بن سليمان از تنقيح المقال هم گويد كه معيدى منسوب به معيد است با صيغه مصغر و بنى معيد بطنى است بزرگ از عدنان كه جميع اولاد عدنان از نسل اويند.
در قاموس گويد معد بن عدنان ابو العرب و معد( با دو فتحه و تشديد آخر) نام قبيلهايست كوچك و در مقام نسبت معدى گويند و معيدى هم مصغر كلمه معدى است كه در اصل با تشديد دال و ياء نسبت بوده پس بجهت استثقال دو تشديد، دال را مخفف كردند و حاصل مرام آنكه معيدى منسوب به معيد بن عدنان است كه قبيله بنى معيد هم از نسل او مىباشند و يا خود نام پسر عدنان معد بوده( با دو فتحه و تشديد دال) و در نسبت بآن هم معدى گويند بهمان حركة و معيدى اسم مصغر همين معدى است. بارى لفظ معيدى در اصطلاح رجالى لقب احمد بن سليمان مذكور ذيل است.
٥٩ ( ١)- مغربى- در اصطلاح رجالى بنوشته تنقيح المقال لقب محمد بن منصور است.
٦٠ ( ١)- مقدسى- بر وزن مجلسى و يا بضم اول و فتح ثانى و فتح و تشديد ثالث منسوب بر بيت المقدس ميباشد كه كلمه مقدس بر وزن مجلس و يا بهمان حركات مذكوره است. گاهى آن را قدس نيز گفته و در مقام نسبت قدسى گويند و بنابر مشهور از بناهاى حضرت داود نبى ع بوده و بعد از وفات او حضرت سليمان بپايانش رسانيده است. مسكن انبياء و محل نزول وحى و قبله ايشان بوده و محراب مريم و محراب زكريا و كرسى سليمان و مسجد اقصى مذكور در قرآن مجيد نيز در آنجا است و كليساى قمامه نيز كه در نزد نصارى بسيار محترم و معظم و اموال و قطعات موجوده در آن و ديگر مزاياى آن خارج از حد بيان است و در وسط همين شهر ميباشد.
قبله اسلاميان نيز در صدر اسلام همين بيت المقدس بوده تا در سال دويم هجرت مبدل بمكه معظمه گرديد. اما كيفيت بنا و عرض و طول و عجائب صنعتى و غرائب تاريخى و ديگر مزاياى اين شهر از قبة النبى و مربط براق و صخره معلقه و مانند اينها موكول بتفاسير و ديگر كتب مربوطه است و در اينجا بشرح حال بعضى از ارباب كمال كه همين عنوان مقدسى عنوان مشهورى و يا جزو عنوان ايشان ميباشد بحسب مساعدت وسائل موجوده مىپردازد.
٦١ ( ١)- مقرى- در مراصد گويد: مقر( بر وزن صبر) موضعى است قرب فرات. بكسر اول و فتح ثانى با تشديد آخر( مقرىّ) موضعى است در دو منزلى بصره و كوهى است در ديار بنى دارم. مقرّه بر وزن مجله نام موضعى است و بر وزن صرفه( مقره) شهرى است از بلاد مغرب در وادى بربر نزديكى قلعه بنى حماد و( مقرى) بر وزن صحرا ديهى است در شام از نواحى دمشق و بر وزن دنيا( مقرى) ديهى است در يك منزلى صنعاى يمن كه عقيق آن بهترين عقيقها است.
بعد از اين جمله گوئيم: لفظ مقرى كه عنوان مشهورى بعضى از ارباب كمال و يا از اوصاف ايشان ميباشد ممكن است كه بهريك از مواضع مذكوره منتسب بوده و محتمل است كه بر وزن منشى يا مصلى بصيغه اسم فاعل از باب افعال يا تفعيل( مقرى يا مقرّى) بمعنى معلم و آموزگار خواندن و قرائت باشد بلى در نسبت به دو موضع آخرى الف مقصوره آخر كلمه بجهت الحاق حرف نسبت حذف ميشود. بهرحال لفظ مقرى در اصطلاح رجالى لقب ابراهيم بن احمد بن محمد، ابراهيم بن على بن محمد، احمد بن محمد، احمد بن يحيى، اسحق بن محمد بن على و بعضى ديگر است.
٦٢ ( ١)- مكى- با فتح و تشديد از اعلام و اسامى متداوله مابين عرب ميباشد و در اصطلاح رجالى لقب ابراهيم بن خربوز، اسرائيل بن عباد، اسلم قواس و بعضى ديگر بوده و در اصطلاح علماى تجويد هم عبد اللّه بن كثير است كه بعنوان ابن كثير خواهد آمد.