بررسي نظريه هاي نجات و مباني مهدويت - ابراهیم آودیچ - الصفحة ٣٥٧ - دوگانگى شرق و غرب پارسايى و ناپارسايى
دوگانگى شرق و غرب: پارسايى و ناپارسايى
در برابر شكاف هاى ژرف تمدن غربى و تناقض ها و دوگانگى، شرق و جهان اسلام و دنياى ايرانى نوعى پرهيزگارى و پارسايى را در برابر ناپارسايى شديد و نيست انگارى انفعالى مدرن و تجدد زده قرار مى دهد. اما مهم ترين ويژگى شرقى در زمانه، اگر هنوز شرقى وجود داشته باشد در غياب حضور مؤثر در سناريو و تقدير جهانى تكنيك و مدرنيته و بى استعدادى غريب شرق اسلامى در تعلق به جهان كنونى، در آن حالاتى حضور دارد كه بيان گر عالم دينى و اساطيرى و آن ساحت ماوراى جهان است كه در محدوده ى ساحت حياتى وجود انسان قرار دارد و اين عالم شهودى دينى ـ اساطيرى آهنگ روح انسان شرقى را موزون مى كند.
اين عالم محلى براى بروز خارجى و تبديل شدن آن شهود دينى ـ اساطيرى شرقى به تقدير نظام مدرنيته نيست. اما هر امر مستورى مى تواند روزى بطور تام و تمام انكشاف حاصل كند و آن ناپارسايى مكانيكى دكارتى غرب را كه بيگانه از عالم سماع اساطيرى ـ دينى مشرق زمين است به مبارزه فراخواند. اين نگاه در غرب در پوشش تاريخى اختيارى نظام مكانيكى و مدرنيته قرار گرفته است، اما شرق به اضطرار باطن خويش را پوشانده و هستى اش را به غارت داده و دچار نيست انگارى منفعل اضطرارى نه اختيارى و اصيل شده است.
اين نيست انگارى در غرب گرايى و مدرنيسم سطحى جهان اسلام و شرق ظهور و بروز فراگير داشته و آن پارسايى و معنويت شرقى را كاسته يا مسخ كرده است. مدرنيسم همواره با غربى شدن مترادف بود و هيچ جاى جهان مدرنيسم منهاى غربى شدن وجود نداشته است مگر نوع سطحى آن، البته اگر نيست انگارى يا به تعبير «سيد جمال» اگر روح فلسفى جديد نباشد هيچ گاه پيشرفت فنون غربى، علم مدرن، فنّاورى، دموكراسى، بازار آزاد اقتصادى، مطبوعات و رسانه ها آن چنان كه در غرب وقوع يافته است تحقق نخواهد يافت.
از اين جا هنوز آن عالم شهود اساطيرى دينى به نحوى فولكوريك به حيات خويش ادامه مىدهد و هويت هاى شرقى و اسلامى ما از ميان نمىرودوجهان شمولى ارزشهاى جامعه هاى غربىتهديد مىشود. از سويى گرايش هاى فلسفى و حكمت هاى معنوى گروه هايى چون «رنه گنون» و «هانرى كرن» هرچند رويه هاى غربى غير سياسى در كنار جنبش هاى عرفانى كه آن هم بى خدشه نيست، در آن ها جدى است، اما نشان گر معنويت طلبى بخشى از سرخورده هاى سنت هاى تمدنى جديد و ارزش هاى غربى است.
بى شك فنّاورى به جهت عوامل باطنى آن يعنى تفكر حساب گر و تكنيكى كه زداينده ى تفكر معنوى است هرجا وارد شده پيوندهاى دينى و فضايل اخلاقى را تضعيف كرده است و بسيارى از جريان هاى فرهنگى سنّتى را متلاشى ساخته و تمدن هاى محلى و بومى را در كام خود فرو برده است. هر فروپاشى اگر با پُر كردن خلأ معنوى و افسردگى ناشى از تلاش يافتن همراه نباشد و به نحوى شور و حال اصيل گرايش نيابد، تحول تمدنى را با نوعى نياز روبرو خواهد كرد كه تمدن غربى يا به سخن «الوين تافلر» موج سوم تاريخ[١] و تمدن جهانى،از اين نظر بسيار فقير است، به ويژه كه نيست انگارى ذاتى اين تمدن درد و رنج جان كاهى را در پى نابودى سنت ها و مستورى حقايق دينى ايجاد مى كند. گرايش و نياز ذاتى انسان به معنويت به صورت بهره گيرى از هيجان، شور و مستى، ناشى از عناصر و موارد غير متعارف محذر و هنر و ورزش هاى هيجان زا همگى به نوع معنويت تصنعى انسان غربى باز مى گردد. اما از آن جا كه اين نوع لذت گرايى مبتنى بر خوش گذرانى فاقد اصالت و خرد دردهاى جان كاه دوچندان و افسردگى روحى عميقى را ايجاد مى كند، عرفان هاى اباحى شرقى تمدن هاى سنّتى موج اول اين بار در خُم رنگ رزى بنيادهاى فرهنگى و شبه فرهنگى غرب رنگ مدرن به خود مى گيرد و به كار تقويت نفسانيت در حال تلاش و فرسايش تجدد زدگان و مدرنيست ها مى آيد. اين عرفان ها و شبه عرفان ها و آيين هاى اساطيرى و جادويى مشرق زمينى و مغرب زمينى و قرون وسطايى از وراى موج تمدن صنعتى مى گذرد و چون وضع اباحى نسبت به تمدن مدرن دارد اساساً و اصلاً با اين تمدن درگير نمى شود، به همين دليل نيز با مخالفت روبرو نمى شود، اما كم ترين جلوه هاى عينى اسلام از جمله: «روسرى حجاب» در دانش آموزان مسلمان فرانسوى رهبران جامعه ى غربى را مى آشوبد و آن ها را بر مى انگيزد. زيرا اسلام صورت اباحى پيدا نمى كند مگر آن كه بطور كلى تأويل شود. چنان چه در تفكّر اسماعيليه ى جديد و بهاييت به نحوى به چشم مى خورد كه نشان مى دهد اين دو فرقه كاملاً در جامعه ى صنعتى جديد استحاله شده اند چنان كه مثلاً يهوديت و مسيحيت ظاهر غير اباحى نيز هيچ گونه تضادى را با تمدن كنونى غرب القا نمى كنند، حتى هانتينگتون نام تمدن صنعتى را يهودى ـ مسيحى نهاده است.
[١]ـ «الوين تافلر» نويسنده ى كتاب: «موج سوم» و مورد علاقه ى جمهورى خواهان افراطى آمريكا بر اساس مراحل و امواج سه گانه ى تمدن خود با نظريه ى پايان تاريخ و برخورد تمدن ها هر دو مخالف است. به اعتقاد او موج اول انقلاب كشاورزى كه تا قرن هاى اخير مردم را به زمين وابسته كرده بود و همه ى اعتقادات، مذاهب و اديان حاصل انقلاب كشاورزى بود اين موج هنوز در بسيارى از سرزمين هاى جهان سوم ادامه دارد. اما تمدن موج دوم كه مدرنيته يعنى تكوين جامعه و انقلاب صنعتى تودهوار است از سيصد سال پيش آغاز شد، با علم نيوتونى براى نخستين بار و سپس ماشين بخار اين موج را تعميق بخشيد و موج دوم را در درون خود به تدريج نابود ساخت. افكار جديد در پى انقلاب صنعتى به وقع پيوست، از جلمه دفاع از حقوق فردى، نظريه ى قراردادهاى اجتماعى، سكولاريسم و جدايى دين از سياست و مشروعيت سياسى با اراده ى مردم نه بر مبناى حق الهى. موج دوم نزاع خونينى ميان نمايندگان نظام هاى قديم و جديد ايجاد كرد، گروه هاى بازرگانى ـ صنعتى با زمين داران درگير شدند. زمين داران موج اول، در ائتلاف با كليسا، صنعتگران و بورژواها در موج دوم قرار گرفتند تا هر يك نيروى بيشتر كار را فراهم سازند. همين درگيرى قيام هاى ناسيوناليستى و بسيارى از طغيان ها و شورش ها و جنگ هاى استعمارى را پديد آورد. سرانجام تجدّد گرايان موج دوم بر سنّت گرايان موج اول غلبه يافتند و در جهان سوم سرزمين هاى قبيله اى و كشاورزى موج اول را در سراسر آسيا و آفريقا و آمريكاى لاتين زير سلطه خود درآوردند; اما بزرگ ترين نزاع ميان سرزمين هاى عصر صنعتى وقوع يافت كه براى سلطه ى جهانى بيشتر بر منابع سرزمين هاى ديگر بود، يعنى همان جنگ هاى امپرياليستى مدرن براى بدست آوردن سهم بيشترى متناسب قدرت صنعتى خود، چنان كه آلمان بدون مستعمره با جنگ اول و دوم كوشيد به جايى برسد كه نرسيد; اما روس ها موفق تر بودند. زيرا تئورى و فضاى عمل لازم را براى توسعه مانند آمريكايى ها داشتند و سرانجام جهان بر اساس قدرت دو بلوك صنعتى غرب و شرق دوران جنگ سرد را در عصر موج دوم گذراندند. پس عده اى سلطه گر و عده اى سلطه پذير شدند. اما همه در جستجوى استقلال يا نوعى قرار گرفتن در موج صنعتى و مدرنيسم مى كوشيدند و سخت گرايى موج اول تقريباً محدود و در آستانه اى ناپديدى و مستورى تام و تمام بود. در اين اوضاع، موجب سوم تمدنى كه مانند موج اول و دوم در حال گسترش بود براى استيلايى نو قيام مى كرد. موج سوم در زمينه ى تجربيات فوق صنعتى مبتنى بر توانمندى هاى الكترونيك و اطلاعات، فنّاورى فوق مدرن به رهبرى سرزمين هاى صنعتى موج دوم به تدريج بر جهانى مستولى مى شود. اطلاعات بيش از مواد خام و نيروى كارگر اهميت پيدا مى كند و تنها بازار اهميت خود را بيش از پيش حفظ مى كند. نظام اخلاقى و خانواده بيش از پيش متلاشى مى شود و خانواده ى هسته اى و جامعه ى متشكل از افراد مجرد افزايش مى يابد. شايد بتوان موج سوم را با جامعه ى «١٩٨٤» هربرت جورج ولز قياس كرد كه بسيار فنى و صنعتى و يا «دنياى متهور نو» توماس هاكسل كه بر اساس علم ژنتيك توليد انسان ها در لابراتور صورت مى گيرد. به هر حال موج سوم نيز درگيرى هاى خود را دارد. مثلا درگيرى تجددگرايان، سنت گرايان و درگيرى درونى تجددگرايان جنگ هايى را ايجاد مى كند. مرزها در مرحله ى موج سوم فرو مى ريزد و گرايش هاى جمعى ناسيوناليستى جايش را به رقابت هاى فردى مى دهد و شعرا و نويسندگان از جهان آزاد بدون مرز سخن مى گويند كه اين نيز در حال حاضر بيشتر ظاهر ماجرا را نشان مى دهد و هنوز برترى از آن ناسيوناليسم صنعتى و منافع ملى آمريكايى و اروپايى است.