بررسي نظريه هاي نجات و مباني مهدويت - ابراهیم آودیچ - الصفحة ٣٥٥ - بحران تمدن غربى و نظريه ى برژينسكى
از اين ديدگاه، انسان مدرن درجستجوى حياتى معنوى وانسانى است كه دموكراسى هاى ليبرال قادر به تأمين آن نيست.تمدن غفلت و رفاه قادر به تأمين زندگى خوب نيست.زندگى خوب نيازمند فضيلت و ارزش نظم اخلاقى و باورهاى معنوى است. تبديل اسلام خود به خود به دشمن غرب يا مخالف حقوق بشر قلمداد كردن از برخورد سياسى با حقوق بشر سر چشمه مى گيرد و بايد از آن اجتناب شود و با نگرشى وسيع تر به مفهوم حقوق بشر، كاملاً انسانيت افراد به عنوان يك وجود كامل و نه صرفاً به عنوان عامل سياسى يا اقتصادى محترم شمرده شود.البته با رفتار اسلام ستيزه جو همانند«صدورحكم اعدام سلمان رشدى» نمىتوان كنار آمد، اما انتقاداز اسلام به صورت كلى وسعى درتحميل مفهوم كاملاً سياسى كه غرب ازحقوق بشر دارد،چيزى جز خود باورى محض نيست.
در زمينه ى فرهنگى نيز غرب نوعى لذت گرايى مادى را رواج مى دهد كه در تحليل نهايى براى بعد معنوى انسان خيلى زيان آور است. به هر روى، سكولاريسم غربى نمى تواند بهترين معيار سنجش براى حقوق بشر باشد، بلكه موجى فرهنگى است كه در آن لذت گرايى، خوش گذرانى و مصرف گرايى مفاهيم سياسى يك زندگى خوب را تشكيل مى دهد، در حالى كه طبيعت انسانى چيزى فراتر از آن است و در شرايطى كه خلأ معنوى و پوچى اخلاقى وجود دارد، دفاع از يك موجود سياسى چندان معنا نمى دهد. خلاصه آن كه فرهنگ ناپارسايى و ثروت اندوزى در آمريكا براى تبديل قدرت اين كشور به نوعى اقتدار معنوى معتبر جهانى زيان آور است. زيرا چنين فرهنگى تلاش هايى را كه براى گسترش و به انجام رساندن برترى ليبراليسم در جهان صورت مى گيرد پوچ و منافقانه جلوه مى دهد.
برژينسكى با جنبه ى سياسى با نظريه ى برخورد تمدن ها مخالفتى نمى كند، اما به اعتقاد او نكته ى ناديده مانده، عبارت است از درون گسيختگى فرهنگ غربى به مثابه مهم ترين عامل سقوط اقتدار غرب. وى اين علل درونى سقوط غرب را كارى تر از علل بيرونى مى بيند. لذت گرايى مادى، مصرف گرايى، خوش گذرانى، ناپارسايى و ثروت اندوزى كه نابودگر ساحت معنوى انسان است علت اساسى و نطفه ى خود ويرانى فرهنگ غرب است.
با اين ويژگى هاى تمدن، مشروعيت و جمعيت و اقتدار و اعتبار معنوى جهانى بى معنى خواهد بود. اين ها به صورت امپرياليسم و استكبار جهانى نمايان مى شود كه به رسم شيطان، نفسها را فريب مى دهد و به دنبال خود مى كشد. اما انسان سرانجام از دام شيطان مى گريزد و طالب آن مى شود كه عهدى ديگر با خدا ببند. حال زمان قطعى اين عهد كى فرا خواهد رسيد معلوم نيست. زيرا تقدير انسان با اراده ى انسانى ظهور مى كند. البته ترديدى نيست كه در نگاه شيعه به عالم پايان تاريخ آنچنانكه فوكوياما معتقد است باليبرال دموكراسى نيست بلكه با ظهور «بقية الله الاعظم حضرت حجت بن الحسن العسكرى»تاريخ مرحله ى پايانى،آخرالزمانى،قيامت صغرىوكبراى خود را به پايان خواهد رساند.
از اين جا نوعى تلقى ديگر از فردا و پس فرداى جهان در نظر مى آيد كه خلاف اعتقاد همگانى (يا انكار عمومى رسمى و نه غير رسمى) در سطح جهانى است. فوكوياما در فضاى فرهنگ آمريكايى مى پنداشت ترتيبات نهاد دموكراسى هاى ليبرال بهترين چيزى است كه بشر مى تواند به آن برسد. از اين جا مى توان دريافت كه بشر به پايان تاريخ خود رسيده است. به اين مفهوم غرب براى فوكوياما فاقد جاى گزين هاى تاريخ است و همه به جبر به سوى دموكراسى هاى ليبرال مبتنى بر بازار آزاد اقتصادى خواهند رفت.
تئورى هانتينگتون گرچه نظر او را رد نمىكند، اما به نظر او جز برترى دموكراسى هاى ليبرال چيزى نيست. يعنى با وجود طرح تئورى برخورد تمدنها خود به نحوى درآشتى نهايى تمدن ها به نفع غرب فكر مى كند. او در خاتمه ى مقاله اش راه كار مهار تمدن هاى كنفوسيوسى ـ اسلامى (دولت هاى شرقى) و حمايت از گروه هاى غرب گرا و سازمان هاى بين المللى را كه ارزش هاى غربى و منافع آن ها را مشروعيت مى بخشند، طرح مى كند و از اعتلاى احتمالى سرزمين هاى شرقى سخن مىگويد در حالى كه مدرن شده اند و ثروت و فنّاورى، مهارت ها و ابزار و سلاح هايى را كه از عناصر اصلى مدرنيسم است بدست آورده اند.
البته او تصور مىكند مدرنيسم ممكن است با ارزش هاوفرهنگ سنّتى شرقى ها سازش كند، از اين جا غرب هر روز بيشتر ناگزير از كنار آمدن با تمدن هاى مدرن غيرغربى خواهد شد كه از نظر قدرت به غرب نزديك مى شوند ولى ارزش ها و منافعشان با ارزش ها و منافع غرب تفاوت دارد. اين وضع، ايجاب مىكند كه غرب قدرت اقتصادى و سياسى لازم را براى پاسدارى از منافع خوددربرابر تمدن هاى مزبور، حفظ كند.