درسنامه مهدویت - سلیمیان، خدامراد - الصفحة ١٥٥ - بررسى داستان جزيرۀ خضرا
تدريس پرداخت،تا اين كه نامهاى از اندلس آمد كه خبر از بيمارى پدر استاد مىداد.استاد عزم اندلس كرد.من و برخى از شاگردان با او همراه شديم.به نخستين روستاى اندلس كه رسيديم،من بيمار شدم.به ناچار،استاد مرا به خطيب آن قريه سپرد و خود به سفر ادامه داد.
سه روز بيمار بودم،پس از آن،روزى در اطراف ده قدم مىزدم كه كاروانى از طرف كوههاى ساحل درياى غربى وارد شدند.پرسيدم:«از كجا مىآيند؟» گفتند:«از دهى از سرزمين بربرها مىآيند كه نزديك جزاير رافضيان است».
هنگامى كه نام جزيره رافضيان را شنيدم،مشتاق زيارت آنان شدم.تا محل آنان،بيست و پنج روز راه بود كه دو روز بىآب و آبادى و بقيه آباد بودند.
حركت كردم و به سرزمين آباد رسيدم.به جزيرهاى رسيدم با ديوارهاى بلند و برجهاى مستحكم كه بر ساحل دريا قرار داشت.مردم آن جزيره،شيعه بودند و اذان و نماز آنها بر هيأت شيعيان بود.
آنان از من پذيرايى كردند.پرسيدم:«غذاى شما از كجا تأمين مىشود؟» گفتند:«از جزيرۀ خضرا در درياى سفيد كه جزاير فرزندان امام زمان عجّل اللّه تعالى فرجه الشريف است كه سالى دو مرتبه،براى ما غذا مىآورند».
چهل روز منتظر ماندم تا كاروان كشتىها از جزيرۀ خضرا رسيد.فرماندۀ آن، پيرمردى بود كه مرا مىشناخت و اسم من و پدرم را نيز مىدانست.او مرا با خود به جزيرۀ خضرا برد.
شانزده روز كه گذشت،آب سفيدى در اطراف كشتى ديدم و علت آن را پرسيدم.شيخ گفت:«اين درياى سفيد است و آن جزيرۀ خضرا.اين آبهاى سفيد،اطراف جزيره را گرفته است و هرگاه كشتى دشمنان ما وارد آن شود، غرق مىگردد».وارد جزيره شديم.شهر داراى قلعهها و برجهاى زياد و هفت حصار بود.خانههاى آن از سنگ مرمر شفاف بود....
در مسجد جزيره،سيّد شمس الدين محمد را كه عالم آن جزيره بود،ملاقات كردم.او مرا در مسجد جاى داد.آنان نماز جمعه مىخواندند.از سيّد شمس الدين پرسيدم:«آيا امام حاضر است؟»گفت:«نه؛ولى من نايب خاص او