الاحتجاج - ترجمه جعفری - الطبرسي، أبو منصور - الصفحة ٢٢ - احتجاج امام حسن عليه السّلام در حضور معاويه با جماعتى كه منكر فضل او و پدر بزرگوارش عليه السّلام بودند
در اينجا أبو بكر و عمر و ديگر مهاجر و انصار مترصّد رايت بودند كه نصيب او شود ، و علىّ عليه السّلام در آن روز مبتلا به چشم درد شده بود ، پس رسول خدا او را خوانده و آب دهان مبارك خود را بر آن نهاده و درمان شد ، پس رايت را بدو سپرده و آن حضرت بىآنكه رايت را خم كند به لطف و منّت خداوند پيروزمندانه بازگشت ، و تو اى معاويه در آن روز در مكَّه دشمن خدا و رسولش بودى . پس آيا مردى كه خير خواه خدا و رسول است با كسى كه دشمن آن دو است برابر مىباشد ؟ .
سپس بخدا سوگند كه قلب تو بعداً هرگز اسلام نپذيرفت ، ولى زبان ترسان است ، و آن بگونه اى خلاف آنچه در دل است سخن مىگويد .
شما را بخدا سوگند آيا مىدانيد كه رسول خدا صلَّى الله عليه و آله حضرت علىّ را در غزوهء تبوك - بىآنكه از او در غضب بوده يا ناراضى باشد - جانشين خود در مدينه ساخت ، و منافقين در اين حركت به سخن آمده و آن حضرت نزد رسول خدا شتافته و عرض كرد : اگر امكان دارد مرا در مدينه باقى مگذاريد چون من در هيچ غزوه اى غايب نبودهام ، و رسول خدا بدو فرمود : تو وصىّ و جانشين در أهل من هستى همچون منزلت هارون از موسى ، سپس دست علىّ را گرفته و فرمود : اى مردم هر كه ولايت مرا بپذيرد ؛ ولايت خدا را پذيرفته ،