الاحتجاج - ترجمه جعفری - الطبرسي، أبو منصور - الصفحة ٣٣ - احتجاج امام حسن عليه السّلام در حضور معاويه با جماعتى كه منكر فضل او و پدر بزرگوارش عليه السّلام بودند
و در منصب از همه خبيثتر و خلاصه بدكاره ترينشان بود ، سپس تو براى سخنرانى برخاسته و گفتى : من بدگوى محمّد هستم ، و پدرت عاص گفت : محمّد مردى بىدنباله است و پسرى ندارد ، كه اگر بميرد نسلش منقطع خواهد شد ، در اينجا خداوند آيهء « همانا دشمن تو ، همو دنبال بريده است - كوثر : ٣ » را نازل فرمود ، و اين در حالى بود كه مادرت هنوز نزد عبد قيس رفته و خواهان فسادكارى بود و در جايجاى آنجا خود فروشى مىكرد ، و تو اى عمرو در تمام مكانهايى كه رسول خدا صلَّى الله عليه و آله حضور داشت از بدترين دشمنان و تكذيبكنندگان او بودى ، سپس تو از افراد كشتى شدى كه براى كشتن جعفر بن - ابى طالب و ساير مهاجرين رهسپار ديار حبشه و نزد نجاشى رفت ، و در نهايت مكر زشت و فكر بدكارى گريبان خودت را گرفت و نقشه ات جواب عكس داد ، و اميدت به نابودى گراييد ، و تلاشت به شكست انجاميد ، و نقشه ات بر آب شد ، « و خداوند نداى كافران را پست گردانيد و نداى خدا ( دعوت اسلام ) را مقام بلند داد - توبه : ٤٠ » .
و امّا گفتارت در بارهء عثمان ؛ اى بىحياى بىدين ! تو خود در خانه اش آتش انداختى ، سپس به فلسطين گريخته در انتظار عاقبت فتنه بودى و بمحض شنيدن خبر قتل عثمان خود را تماماً در اختيار معاويه قرار دادى ، و دين خود را اى خبيث به دنياى ديگرى فروختى ،