الاحتجاج - ترجمه جعفری - الطبرسي، أبو منصور - الصفحة ٦٩ - احتجاج امام حسن عليه السّلام بر منكرين صلح با معاويه كه او را در طلب حقّ خود مقصّر مىپنداشتند
پس بخدا سوگند اگر در حالى كه عزيز و آبرومندم با او مسالمه و صلح كنم براى من بهتر از آن است كه در حال اسارت مرا به قتل رسانند ، يا بر من منّت گذارد كه اين براى هميشه مايهء ننگ و عار بنو هاشم شود ، و معاويه و نسل او پيوسته و تا ابد بر اين منّت بر زنده و مردهء ما خواهند باليد .
زيد گفت عرض كردم : اى زادهء رسول خدا آيا مىخواهى شيعيانت را همچون گلَّهء بىچوپان رها كنى ؟ ! فرمود : چه كنم اى برادر جهنى ؟ بخدا من از امرى آگاهم كه از ثقات ايشان به من رسيده ، روزى در حالى كه مشغول اظهار شادى بودم أمير المؤمنين عليه السّلام به من فرمود : اى حسن آيا خوشحالى ؛ چه حال دارى وقتى ببينى كه پدرت كشته شده ؟ ! يا ببينى بنو اميّه به حكومت رسيدهاند ؟ ! و أمير ايشان فردى پرخور و شكمچران است كه هر چه مىخورد سيرى ندارد ، و در حالى جان مىدهد كه نه او را در آسمان ياورى است و نه در زمين اثرى ، سپس بر غرب و شرق عالم حاكم گردد ، و مردم به او معتقد شده و مدّت حكومتش به طول انجامد ، در اين ايّام شيوههاى بدعت و گمراهى را بكار مىبندد ، و حقّ و سنّت رسول خدا صلَّى الله عليه و آله را به نابودى مىكشاند . تمام اموال را ميان طرفدارانش پخش ، و از