الاحتجاج - ترجمه جعفری - الطبرسي، أبو منصور - الصفحة ٦٤ - احتجاج امام حسن عليه السّلام با معاويه در اينكه پس از پيامبر صلَّى الله عليه و آله چه كسى شايستهء مقام امامت بود
علم حكمت و فصل الخطاب نداده ، و هر صنف از اصناف مخالف ما كه از أهل قبله هم بودند مىپنداشت كه گروه او معدن خلافت و علم است نه ما اهل بيت پيامبر ! ! ، پس ما نيز بر ظالمان و منكرين حقّمان ، و آنان كه بر ما مستولى شدند و بر زيانمان براى ما سنّتى تراشيدند كه مانند تويى بر آن احتجاج نمايد از خداوند طلب يارى مىكنيم ، و خداوند ما را كافى است و همو وكيل خوبى است .
هر آينه مردمان سه گروهند : أوّل مؤمنى كه حقّ ما را شناخته و ما را به ولايت و امام مسلَّم دارد و آن را به ما واگذارد ، پس او نجات يافته و محبّ خدا و ولىّ او است . دوم فردى ناصبى كه دشمنى ما ظاهر و از ما تبرّى جسته و لعن ما نمايد ، و ريختن خونمان را حلال و حقّ ما را انكار مىكند ، و برائت از ما را جزء دينش مىداند ، پس او كافر است و مشرك است و فاسق ، و بىشكّ او از جايى كه نمىداند به كفر و شرك افتاده همچنان كه خداوند را از سر كين بدون علم سبّ و دشنام مىدادند ، اين چنين فردى بدون علم مبتلا به شرك خدا شده است .
و ديگرى مردى است كه موارد اجماعى را پذيرفته ، و موارد مشكله را به خدا واگذار مىكند ، امّا با ولايت ما باشد ، و به ما نه اقتدا كند و نه دشمنى ، و از حقّ ما نيز بىخبر باشد ، پس برايش اميد مغفرت و ورود به بهشت داريم و چنين فردى : مسلمان ضعيف است .