الاحتجاج - ترجمه جعفری - الطبرسي، أبو منصور - الصفحة ٢٩ - احتجاج امام حسن عليه السّلام در حضور معاويه با جماعتى كه منكر فضل او و پدر بزرگوارش عليه السّلام بودند
و شما را به خدا سوگند ! آيا مىدانيد كه أبو سفيان دست حسين عليه السّلام را - وقتى با عثمان بيعت شد - گرفته و گفت : اى پسر برادر مرا به قبرستان بقيع ببر . تا اينكه به وسط قبرستان رسيد پدرت با آوازى بلند ( خطاب به شهداى صحابه ) گفت : اى أهل گورستان آنچه شما با ما بر سر آن مىجنگيديد الحال بدست ما افتاده و شما استخوان پوسيدهايد ! پس حسين بن علىّ عليهما السّلام فرمود : خدا موى سفيد و رويت را قبيح و زشت سازد ! سپس دستش را از او كشيده و رهايش ساخت ، و اگر نعمان بن بشير دستش را نگرفته و به مدينه باز نگردانده بود هلاك شده بود .
پس اين بود حال تو اى معاويه ، آيا قادر به پاسخ يكى از مواردى كه گفتم هستى ؟
و از موارد لعن بر تو اى معاويه اين است كه پدرت أبو سفيان قصد داشت مسلمان شود ، و تو با ارسال قطعه شعرى كه در ميان قريش و ديگران معروف شده قصد سدّ و منع او را كردى .
و ديگر روزى بود كه عمر تو را والى شام ساخت و تو به او خيانت كردى ، و چون عثمان تو را والى ساخت همان راه گذشته پيشه ساخته و انتظار حادثه و مرگ او را داشتى ، سپس بزرگتر از آن جرأت تو بر خدا و رسول بود كه با علم به سوابق و فضل علىّ با او جنگيدى ؛