تفسير هدايت - المدرسي، السيد محمد تقي - الصفحة ٥٠ - شرح آيات
حالى كه راهشان روشن و گشاده بود به هدايت نرسيدند.
ابو ذر غفارى در زمان جاهليت از سفرى به قبيله خود بازگشت. رسم چنان بود كه به هنگام بازگشت از سفر نخست به نزد بتان خود مىرفتند. ابو ذر هم به نزد آن بتان آمد، در اين حال بارقه هدايت در دلش جرقه زد و با خود گفت كه اين بت جز قطعه سنگى سخت نيست چرا بايد سنگى را كه نمىشنود و نمىبيند بپرستم. او در حق من چه خواهد كرد؟ ابو ذر را به خاطر گذشت كه قدرى آب و نان نزد آن بت نهد. اگر خورد و آشاميد معلوم مىشود زنده است. ابو ذر قدحى شير نزد او نهاد و در جايى نشست و منتظر شد كه شير را بخورد. ولى بت از جاى خود تكان نخورد، ابو ذر گفت: حتما از من خجالت مىكشد. پس دورتر رفت و پشت سنگى پنهان شد و بت را زير نظر گرفت در اين حال دو روباه رسيدند، شير را خوردند و سپس بر آن بت شاشيدند و از آنجا دور شدند بدون آن كه آن بت را از خود ياراى دفع مضرت باشد. پس ابو ذر چنين گفت
ا رب يبول الثعلبان برأسه
لقد هان من بالت عليه الثعالب