تفسير نمونه ط-دار الكتب الاسلاميه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٣٩٠ - ٤- فلسفه آفرينش از ديدگاه فلسفه
آمديم و چرا مىرويم؟ و اگر بخواهيم از اين معنى آگاه شويم آيا قدرت داريم؟
و به دنبال اين سؤال، انبوهى از سؤالات ديگر فكر انسان را احاطه مىكند.
اين سؤال هر گاه از ناحيه ماديين مطرح شود ظاهرا هيچ پاسخى براى آن وجود ندارد، چرا كه ماده و طبيعت اصلا عقل و شعورى ندارد كه هدفى داشته باشد، به همين دليل آنها خود را از اين نظر آسوده كرده و معتقد به پوچى آفرينش و بى هدفى خلقتند! و چه زجرآور است كه انسان براى جزئيات زندگى خود اعم از تحصيل و كسب و كار، و درمان و بهداشت و ورزش، هدفهاى دقيق و برنامههاى منظمى در نظر گيرد، ولى مجموعه زندگى را پوچ و بى هدف بداند؟! لذا جاى تعجب نيست كه گروهى از آنان هنگامى كه در اين مسائل مىانديشند از اين زندگى پوچ و بى هدف سير مىشوند و دست به انتحار مىزنند.
اما اين سؤال را هنگامى كه يك خداپرست از خود مىكند هرگز با بن بست روبرو نمىشود زيرا از يك سو مىداند خالق اين جهان حكيم است، حتما آفرينش او حكمتى داشته، هر چند ما از آن بيخبر باشيم، و از سوى ديگر هنگامى كه به جزء جزء اعضاء خود مىنگرد براى هر يك هدف و فلسفهاى مىيابد، نه تنها براى اعضايى همچون قلب و مغز و عروق و اعصاب، بلكه اعضايى همانند ناخنها، مژهها، خطوط سر انگشتان، گودى كف دستها و پاها هر كدام فلسفهاى دارد كه امروز همگى شناخته شده است.
چقدر سادهانديشى است كه ما براى همه اينها هدف قائل باشيم، ولى مجموع را بى هدف بدانيم! اين چه قضاوت سادهلوحانهاى است كه ما براى هر يك از بناهاى يك شهر فلسفهاى قائل شويم، اما براى تمام آن هيچ؟! آيا ممكن است مهندسى بناى عظيمى بسازد اطاقها، سالنها، درها، دريچهها