تفسير نمونه ط-دار الكتب الاسلاميه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ١١ - داستان صلح حديبيه
با خود بر نداشتند.
هنگامى كه پيامبر به" عسفان" در نزديكى مكه رسيد با خبر شد كه قريش تصميم گرفتهاند از ورود او به مكه جلوگيرى نمايند، تا اين كه پيامبر ص به" حديبيه" رسيد (" حديبيه" روستايى است در بيست كيلومترى مكه كه به مناسبت چاه و يا درختى كه در آنجا بوده، به اين نام ناميده مىشد،) حضرت فرمود همين جا توقف كنيد، عرض كردند در اينجا آبى وجود ندارد، پيامبر ص از طريق اعجاز از چاهى كه در آنجا بود آب براى يارانش فراهم ساخت.
در اينجا سفرايى ميان قريش و پيامبر ص رفت و آمد كردند تا مشكل به نحوى حل شود، سرانجام" عروة ابن مسعود ثقفى" كه مرد هوشيارى بود از سوى قريش خدمت پيامبر ص آمد، پيامبر ص فرمود من به قصد جنگ نيامدهام و تنها هدفم زيارت خانه خدا است، ضمنا عروه در اين ملاقات منظره وضوء گرفتن پيامبر ص را كه اصحاب اجازه نمىدادند قطرهاى از آب وضوى او به روى زمين بيفتد مشاهده كرد، و هنگام بازگشت به قريش گفت: من به دربار كسرى و قيصر و نجاشى رفتهام، هرگز زمامدارى را در ميان قومش به عظمت محمد ص در ميان يارانش نديدم، و اگر تصور كنيد كه آنها دست از محمد ص بردارند اشتباه بزرگى است، شما با چنين افراد ايثارگرى روبرو هستيد، تصميمتان را بگيريد.
در اين ميان پيامبر ص به" عمر" پيشنهاد فرمود كه به مكه رود و اشراف قريش را از هدف اين سفر آگاه سازد، عمر گفت قريش با من عداوت شديدى دارند، و من از آنها بيمناكم، بهتر اين است كه" عثمان" به اين كار مبادرت ورزد، عثمان به سوى مكه آمد و چيزى نگذشت كه در ميان مسلمانان شايع شد او را كشتهاند، در اينجا پيامبر ص تصميم به شدت عمل گرفت، و در زير درختى كه در آنجا بود با يارانش تجديد بيعت كرد كه به نام" بيعت رضوان" معروف شد، و با آنان عهد بست كه تا آخرين نفس مقاومت كنند، ولى چيزى